X
تبلیغات
فردوسیان

سه شنبه دوازدهم آذر 1392

استقبال از استعفای‌رییس با پخش شیرینی!

استقبال از استعفای‌رییس با پخش شیرینی!
 
گروه سياسي: عده ای از دانشجویان دانشگاه بین​المللی امام خمینی(ره) قزوین، پس از شنیدن خبر استعفای دکتر آل بویه‌لنگرودی رییس این دانشگاه، با پخش شیرینی، از این استعفاء، استقبال کردند!
 
دکتر آل بویه با انتشار نامه​ای سرگشاده به وزیر علوم تحقیقات و فن آوری، از سمت خود استعفا کرد. تعداد زیادی از دانشجویان پس از اطلاع از استعفای آل بویه با حضور در محوطه دانشگاه بخاطر این استعفا به شادی پرداختند و از وزیر علوم بخاطر اعزام هیات نظارت، تشکر کردند. خبر استعفای رییس دانشگاه بین المللی امام خمینی (ره) همزمان با پایان یافتن ماموریت دو روزه هیات نظارت وزارت علوم تحقیقات و فناوری در این دانشگاه، منتشر شد. هیاتی از سوی دکتر رضا فرجی دانا وزیر علوم، تحقیقات و فناوری روز شنبه برای بررسی جامع وضعیت دانشگاه و تهیه گزارشی کامل از مشکلات و نحوه عملکرد مدیریت دانشگاه و بخش های مختلف، در این دانشگاه مستقر شد.

یک مقام آگاه در این​باره گفت که این هیات در مدت استقرار دو روزه خود، جلساتی فشرده با اعضای هیات علمی، هیات رییسه، کارمندان و دانشجویان دانشگاه به صورت جمعی و خصوصی برگزار کرد تا نظرات آنان را دریافت کند. این منبع افزود: روز شنبه جمعی از دانشجویان با تجمع در محوطه دانشگاه، شعارهایی علیه ریاست دانشگاه، معاون فرهنگی و مسئول حراست دانشگاه سر دادند و خواستار دیدار با هیات اعزامی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری شدند. پیشتر عده دیگری از دانشجویان با تهیه طوماری که به امضای حدود دو هزار دانشجو رسیده بود، از وزیر علوم خواستار برکناری رییس دانشگاه بین المللی امام خمینی (ره) شده بودند.

۱۰
داغ کنید

 
یاسین
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۱۹:۳۴:۵۸
ببینید چه کرده اون رییس دانشگاه ! (181120)
 
if ($.cookie('fid181120fa')) disablefdrt(181120);
میلاد
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۱۹:۴۴:۰۱
قربونت برم یه هیئت هم بفرست ارومیه (181121)
 
if ($.cookie('fid181121fa')) disablefdrt(181121);
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۱۹:۵۲:۵۷
آقای وزیر ما به دکتر روحانی رای دادیم چون با طرز تفکر مدیریتی حاکم بر دانشگاهها که تمام اختیارات را به بسیج دانشجویی داده است مخالف بودیم. اگر غیر از این بود به سعید جلیلی رای میدادیم.لطفا عدالت را به دانشگاهها بازگردانید. (181123)
 
if ($.cookie('fid181123fa')) disablefdrt(181123);
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۲۰:۰۱:۲۹
همه دانشگاه ها وضعشون همینه. آحمدی نژادی ها عمدا دانشگاه ها را به خرابه تبدیل کردند چون می دانشتند دشمن بزرگ آنها دانایان و فرهیختگان هستند و نمی توانند آنها را مانند مردم عادی با شعارهای پوچ و پوپولیستی و سراسر دروغ بفریبند. (181124)
 
if ($.cookie('fid181124fa')) disablefdrt(181124);
مممممممممممممممممم
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۲۰:۰۶:۰۶
به اینها می گند دانشجو نه ما که هزار ساله خوابیم (181127)
 
if ($.cookie('fid181127fa')) disablefdrt(181127);
آنتی فتنه
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۲۰:۰۷:۱۹
بدون رودربایستی درو کنید... گفتند کلید دارند ما هم رای دادیم! روا بود و البته اخلاقی که صریح می گفتند با داس می آییم ما هم تکلیف خودمان را می دانستیم (181128)
 
if ($.cookie('fid181128fa')) disablefdrt(181128);
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۲۰:۱۵:۳۴
چرا این هیات را به دانشگاه پیام نور نمی فرستید؟ (181131)
 
if ($.cookie('fid181131fa')) disablefdrt(181131);
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۲۰:۲۰:۳۲
دروووووود بر فرجی دانا .. ایول داری به خدا (181133)
 
if ($.cookie('fid181133fa')) disablefdrt(181133);
خداجو
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۲۰:۲۵:۴۸
اقاي وزير عاجزانه از شما تقاضا داريم هياتي هم براي بررسي دانشگاه ايت اله بروجردي بفرست اما بدون دخالت واعمال نفوذ نمايندگان شهر بروجرد فقط بادانشجويان صحبت کنند ودرد دل انهارا بشنوند (181136)
 
if ($.cookie('fid181136fa')) disablefdrt(181136);
پرستو
Canada
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۲۰:۵۴:۳۴
پس دانشگاه هنوز زنده است (181141)
 
if ($.cookie('fid181141fa')) disablefdrt(181141);
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۲۱:۰۷:۲۱
چقدر طرفدار داشته این اقای ال بویه و چه دانشگاهی داشته و شاید هم پادگان؟؟ (181144)
 
if ($.cookie('fid181144fa')) disablefdrt(181144);
امير
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۲۱:۲۳:۴۵
مال دولت پاك بود ؟ (181147)
 
if ($.cookie('fid181147fa')) disablefdrt(181147);
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۲۱:۴۴:۱۹
خداکنه همه احمدی نژادی ها استعفا دهند
آقای دکتر فرجی دانا بااستعفایش موافقت کن
احسنت بردانشجویان احسنت
کاشکی فرهاد رهبراستعفا میداد (181152)
 
if ($.cookie('fid181152fa')) disablefdrt(181152);
مظلوم
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۲۲:۱۴:۵۶
دکتر آل بویه در ذهن ما همچون مردی استوار و آزاده خواهد ماند

در هر زمانه ای به افراد آزاده همچون امیرکبیر و مصدق و شریعتی نیز جفاهای زیادی شد

زحمات شما با آمدن افراد دیگر بیشتر نمایان خواهد شد (181154)
 
if ($.cookie('fid181154fa')) disablefdrt(181154);
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۲۲:۳۵:۱۱
مال دولت پا ک پاک بوده باید برود (181158)
 
if ($.cookie('fid181158fa')) disablefdrt(181158);
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۲۳:۲۷:۴۹
منظورت کدوم شریعتیه؟؟؟؟؟؟؟ (181170)
 
if ($.cookie('fid181170fa')) disablefdrt(181170);
اصلاح طلب اصفهانی
Iran, Islamic Republic of
۱۳۹۲-۰۹-۱۱ ۲۳:۰۸:۰۸
آقای دکتر فرجی دانا به داد دانشگاههای اصفهان هم برسید (181166)
 
if ($.cookie('fid181166fa')) disablefdrt(181166);
 
function setPrid(val){}
نوشته شده توسط ناشناس در 9:4 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم آذر 1392

سید محمود میرلوحی

سید محمود میرلوحی در پاسخ به این سوال که اصطلاح طلبان برای ورود به انتخابات مجلس چه برنامه‌ای دارند، گفت: نگاه اصلاح‌طلبان به انتخابات این گونه است که برای آن اصالت فراوان قائل هستند و ارزش بالایی به آن می‌دهند. برای همین ما تلاش می‌کنیم به همراه دوستان خود شرایط کشور خود را برای ورود به عرصه انتخابات مجلس رصد کنیم.

وی افزود: اعتبار بالایی که اصلاح طلبان برای انتخابات قائلند، باعث شد که در انتخابات ریاست‌جمهوری اخیر نیز دست از مسئولیت برندارند.‌‌ همان گونه که آقای خاتمی حتی در سخت‌ترین شرایط تلاش کرد، ولو در مجالس ترحیم ارتباطات میان دوستانی که جمع می‌شدند را حفظ کند. این نشان می‌دهد که اصلاح‌طلبان همواره در حال رصد فضای کشور بوده و هستند و مستند سازی نیاز‌ها و ارتباط با اقشار مختلف جامعه جزو رفتار ذاتی آن‌ها شده است.

میر لوحی با تاکید بر اینکه البته هنوز در رابطه با رقابت میان اصلاح طلبان و اصول گرایان در انتخابات مجلس اتفاق خاصی رخ نداده است، گفت: نگاه دوستان اصلاح طلب به انتخابات ابزاری نیست، بلکه اعتقادی است. برای همین همه ما معتقدیم که همه باید در انتخابات تلاش کنند. این فعال سیاسی اصلاح طلب در ادامه خاطر نشان کرد: تاریخ نشان می‌دهد. هرگاه انتخابات آزاد و رقابتی بوده، اصلاح‌طلبان توانسته‌اند آرای بالایی را به خود اختصاص دهند و اگر شرایط عادلانه باشد، قطعا اصلاح طلبان با اقبال عمومی مواجه می‌شوند.

میرلوحی با بیان اینکه انتظار ما این است که در انتخابات آینده آقای روحانی به وعده‌های خود عمل کرده و فضای امنیتی از بین رود، گفت: در اینصورت نتیجه انتخابات هر چه باشد، مطلوب ما خواهد بود. قرائن نشان می‌دهد که وضعیت اصلاح‌طلبان نسبت به اصول گریان در انتخابات آینده بهتر است. چرا که آن‌ها طی هشت سال گذشته ضربات زیادی به کشور وارد کردند و این امور چیزی نیست که بتوان به راحتی از حافظه ملت پاک کرد.

وی با اشاره به اینکه برخی نسبت به گزارش صد روزه آقای روحانی انتقادات تندی را وارد کرده‌اند، گفت: طی هشت سال گذشته ما ۸۰۰ میلیارد دلار درآمد در کشور داشتیم. اینکه برخی معتقدند آقای روحانی نباید در گزارش خود از گذشته چیزی بگوید یعنی اینکه نباید بدانیم ۸۰۰ میلیاد دلار چه شد؟ نگویم چرا فساد اداری این قدر زیاد شد؟ به نظر می‌رسد ابتدایی‌ترین اصول مدیریتی این است که بگویم از کجا شروع کرده‌ایم. میرلوحی افزود: آقای احمدی‌نژاد کار خود را با یک ماشین پر سرعت در اتوبان آغاز کرد و آن را به باتلاقی ختم کرد. اگر آقای روحانی نگوید که کار خود را از چه باتلاقی شروع کرده است دچار اشتباه شده است.

معاون پارلمانی وزیر کشور دولت اصلاحات همچنین یادآور شد: روحانی می‌توانست برای خوش آمد عده‌ای با لفظ‌ های تعریف گونه شرح وضعیت کشور را بدهد اما در این صورت مردم مرتباً از وی می‌پرسیدند که نتیجه شعارهای تو چه شد‌‌؟ همان گونه که از احمدی‌نژاد پرسیدند. میرلوحی افزود: مسئله مهمی که من حتی به دوستان اصلاح طلب خود بار‌ها تاکید کردم این است که فراموش نکنیم مردم در انتخابات امسال رای خود را در جیب‌هایشان مخفی نگه داشتند در حالیکه طی سال‌های گذشته همه پیش‌بینی‌ها خلاف در می‌آمد اما نتیجه انتخابات امسال حتی برای خود من که از مسئولان ستاد آقای روحانی بودم تا ظهر روز انتخابات کاملاً نا‌مشخص بود و حتی هیچ یک از سران اصلاحات که در ستاد حضور داشتند، پیروزی آقای روحانی را تایید نمی‌کردند چون اطمینان کافی نسبت به این مسئله نبود همه این‌ها به دلیل مخفی بودن رای مردم بود.

وی با تاکید بر اینکه من پیش‌بینی می‌کنم در انتخابات مجلس نیز مردم رای خود را مخفی نگه دارند، گفت: اصلاح طلبان باید بیش از گذشته تلاش کنند. این تفکر که چون در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شدند و مردم در انتخابات مجلس به آن‌ها رای خواهند داد، تفکر غلطی است. البته می‌توان پیش بینی کرد چون حضور اصولگرایان طی این سال‌ها در کشور پر هزینه بوده در این انتخابات نیز سهمی از صندوق‌های رای نخواهد داشت. اما اینکه اصلاح طلبان بتوانند جای آن‌ها را پر کنند، بستگی به اقدامات خودشان دارد.

این فعال سیاسی اصلاح‌طلب با اشاره به ابزارهای اصول گرایان گفت: کسانی که این تریبون را در اختیار دارند نباید فراموش کنند که طی ۸ سال گذشته اشتباهات احمدی‌نژاد را با یک چک سفید امضا تایید کردند و این به اعتقادات مردم لطمه زد در حالیکه هنوز سه ماه از شروع کار دولت یازدهم نگذشته برخی از همین تریبون‌ها نسبت دولت جدید کم لطفی می‌کنند و عنوان کرده‌اند که دولت نیروهای انقلابی را از استان‌ها اخراج کرده است. بنابراین سوال این است که آیا طی هشت سال گذشته همین انقلابیون بودند که کشور را به این روز انداختند؟

وی افزود: هیچ فرد انقلابی موافق فساد و رانت نیست، بنابراین اینکه افرادی که کشور را هشت سال با این مشکلات مواجه کردند انقلابی بدانیم، جفای به امام و انقلاب است چرا که امام همواره مراقب بودند که ساختارهای اداری به هم نریزد و همه کارهای کشور را از همین طریق پیش می‌بردند.عده‌ای تلاش می‌کنند که بگویند بد نام کردن مدیران انقلاب و بی‌احترامی به استوانه‌های نظام کاری انقلابی است و اگر مدیرانی پاک سر کار بیایند اقدامی غیر انقلابی صورت گرفته است.

میرلوحی ادامه داد: همین عده روزی باید جواب بدهند که چرا با نگاه جناحی همه مسائل را دیدند. متاسفانه ملاک حق و باطل این افراد رفاقت‌هایشان شده است و تعریف انقلابی و غیر انقلابی معیارهای خود را برای آن‌ها از دست داده است.
نوشته شده توسط ناشناس در 8:51 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390

سخنان بزرگان

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

                 گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛

                 گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛

                 وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛

                 طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...

********************************************************

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند؟!

                                      آری، اگر بسیار، اگر کم فرق دارند

شادم تصور می کنی وقتی ندانی

                                           لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می گردم طواف خانه ات را

                                            دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

                                       با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشته عشقت نظر کن

                                      پروانه های مرده با هم فرق دارند!


نرگس آتش پرست

 

نرگس آتش پرستی داشت شبنم می فروخت

                           با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر

                             داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر

                              مرگ را همچون شراب ناب کم کم می فروخت

در تمام سالهای رفته برما روزگار

                                   مهربانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها

                               گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

                                        شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که احساس می کردم

                                        در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

                                        هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت

                                  از شانه ام می چیده است هر روز شب بویی

نام تو را می کند روی میزها هر وقت

                                             در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است

                                          بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم

                                       اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آینه خیلی هم نباید راستگو باشد

                                       من مایه رنج تو هستم، راست می گویی

 


آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شاد تر می خواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

- فقط کمی -

ناشادم

  و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بسته است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها يک مرز دارد

و آن نخواستن توست

و فقط يک مرز ديگر

و آن آزادي توست

تو را آزاد مي خواهم

غم

چه غم انگيز است

 عمري گداختن از غم نبودن كسي

 كه تا بود از غم نبودن تو مي گداخت

احمد شاملو

من اما در زنان چيزي نمي يابم -

 گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش



روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد

 اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم

تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ،

 نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه

 پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ،

 افتاده باشم و جان داده باشم

نوشته شده توسط ناشناس در 17:49 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390

2

بدون شک از ابیات یاد شده  نیتوان ادعا نمود  که شاهنامه بنایی بلند و یادگاری بزرگ است. درین کتاب از هر نوع فکر و اندیشه  و موضوع خواه پهلوانی و حماسی، عاشقانه و غنایی، پند و اندرز و مسایل علمی و تربیتی، خواه رمزی و خواه داستانی و خواه فلسفی موجود است و به گفتۀ استاد غزل سعدی بزرگوار که گفته است:

هر باب ازین کتاب نگارین که بر کنی              همچون بهشت گویی از آن باب خوشتر است

شاهنامۀ فردوسی برای ما از چند نگاه  با اهمیت است. نخست اینکه اثر هنری بسیار عظیمی است ودیگر شاهنامه مایه و پایۀ زبان ما را چنان غنی و پر مایه ساخت که تا امروز  نیز زبان ما را از گزند حوادث نگاهداشته است. ترکیبات شیرین و کلمات و و واژه های دلنشین در شاهنامه به حدی زیاد است  که پس از خواندن یک داستان ذهن آدمی  از یک مشت لغات دلپذیر فارسی انباشته میشود و در همین مورد پژوهشگری چه بجا نوشته است که:

« شاهنامۀ فردوسی یکی از پر مایه ترین و بی نیاز ترین گنجینه های زبان فارسی از نظر دربر داشتن لغات و اصلاحات ادبی  زبان پارسی است و بدون شک از این جهت بزرگترین و نخستین کتابیست که پاسدار کلمات درست و زیبایی زبان دری گردیده و آنها را با صحت و امانت  به دست ما سپرده است. فردوسی با نمایش دادن این لغات فصیح و دلنشین در شارستان شکوهمند اشعار خود واژه ها و اصطلاحات اصیل را شهربند کرده و آنها را ازبی سر سامانی  و دربدری و آفات تحریف و فراموشی و سر گشته گی نجات بخشیده است. ابیات استوار فردوسی در طی سالیان دراز همچون قلعه های آهنین بنیادی لغات زبان فارسی را به مانند ماهرویان حصاری در چهاردیوار خود از صدمات دست اندازی ها حراست و نگهداری کرده است و با آب حیات شعر فارسی دری بر شادابی و ظراقت آنها روز به روز افزوده است» (۲۱)

از همین روست که میتوان گفت که شاهنامۀ فردوسی از نگاه دستور زبان فارسی برای ما بس ارزنده و قابل ستایش است. سه دیگر این کتاب، تاریخ داستانی کشور ما حاوی قصه های ملی ماست. سند اصالت ما و ریشه داشتن  و پدر مادر داشتن ماست. این اثر جاویدانی و فنا ناپذیر برای ما میفهماند که اجداد ما کی ها بوده اند و چه راهی رفته اند و چگونه رفته اند و چه کار های را در جریان تاریخ انجام داده اند و اگر ما شاهنامه را از همین دید مورد مطالعۀ خویش قرار بدهیم، می بینیم که در شاهنامه  سه دورۀ متمایز به چشم میخورد، مانند: دورۀ اساطیری، عهد پهلوانی و دوران تاریخی:

دورۀ اساطیری از زمان کیومرث آغاز گردیده و از شاهانی چون  هوشنگ، طهمورث و جمشید و ضحاک نام برده شده و تا ظهور فریدون ادامه دارد. این دوره  عهد پیدا شدن حکومت و پی بردن آدمی به خوراک، پوشاک و مسکن و کشف آتش و آموختن زراعت و پیشه ها بوده  که اساس تمام داستان ها و حواذث را جنگ آدمیان با دیوان تشکیل میدهد. و چون درین دوره از پهلوانان و قهرمانان ملی اثری و خبری نیست به استسنای کاوۀ آهنگر بناُ چندان ارزش حماسی نداشته  بلکه ارزش اساطیری آن زیادتر است.

در عهد پهلوانی مبارزه بین خیر و شر، نیکی و بدی و داد و بیداد به شدت ادامه داشته واز قیام کاوۀ آهنگر آغاز میابد.

وتا کشته شدن رستم به دست برادراندرش (شغاد) و فرمانروایی بهمن فرزند اسفندیار ادامه میابد. در این عهد پهلوانان بزرگ ملی عرض اندام کرده و به خاطر دفاع از نوامیس ملی و ارضی کار هایی انجام میدهند که از جمله میتوان از پیکار ها و نبرد رستم فرزند زال با بیگانه گان و تورانیان نام برد که در حقیقت این بخش شاهنامه از جملۀ بهترین و مهمترین قسمت واقعی حماسۀ ملی مردم سر زمین ما به شمار میرود.

سومین قسمت شاهنامه دورۀ تاریخی است. در این دوره آهسته آهسته انجام کار های خارق العادت و اعمال غیر عادی و تصوراتی پهلوانی و داستانی از میان رفته و اعمال تاریحی و واقعی جانشین آن میگردد و مسایل تاریخی در آن زیادتر به چشم میخورد اگر چه مقدمات این دوره از زمان بهمن فرزند اسفندیار آغاز میابد، اما در حقیقت دورۀ واقعی تاریخی شاهنامه از عهد  دارای دارایان شروع میشود.

در مورد بخش های شاهنامه میتوان گفت که سرتاسر شاهنامه به چهار بخش بخش بندی شده است که بخش نخشت آن بنام حماسۀ افسانوی یاد میشود. این بخش پس از ذکر مقدمه هایی در بارۀ ستایش یزدان و خرد و دانش و بحث در چگونگی آفرینش جهان و آدمیان و چگونه گی پیدایش آفتاب و ماه و درود بر پیغمبر و یاران اش و گفتار در بارۀ فراهم آوردن شاهنامه و اینکه دقیقی به نظم آن توجه و اقدام نموده است و توجه فردوسی به کار دقیقی و بدست آوردن نسخه یی از شاهنامۀ ابومنصوری و ستایش سلطان محمود و امیر نصر، از فرمانروایی کیومرث آغاز شده و به جنگ فریبرز با پیران ویسه ختم میشود. درین بخش از شاهان و قهرمانان چون کیومرث، هوشنگ، طهمورث، جمشید، ضحاک مار بدوش، ایرج، منوچهر و چگونگی عاشق شدن زال بررودابه شاهدخت کابلی و تولد شدن رستم و سلطنت نوذر و گرشاسپ و کیقباد و کبکاووس و بخشی از عهد فرمانروایی کیخسرو بحث بعمل آمده است.

بخش دوم شاهنامه از رزم کاموس آغاز شده و به باز گشتن گشتاسپ از روم تمام میشود. این بخش از حوادث زمان کیخسرو و نبرد هایش با افراسیاب تورانی به خاطر خونخواهی پدرش سیاووش و چگونگی فرمانروایی لهراسپ و پیشگویی کیخسرو در مورد پیروزی لهراسپ و نیرو های اهورامزداو شکست قطعی نیرو های اهریمنی و دیو صفتان و ماجرای رفتن گشتاسپ به روم و عاشق شدن اش به کتایون دختر قیصر رومی بحث میشود.

بخش سوم شاهنامه از زمان فرمانروایی گشتاسپ آغاز شده و تا پایان فرمانروایی قباد پدر انوشیروان ادامه میابد. درین بخش از شاهان و حوادثی چون گشتاسپ، جنگ رستم با اسفندیار، سلطنت بهمن و هما و دارا و اسکندر و سلطنت اشکانیان و اردشهر بابکان و شاهپور و ارمزد و بهرام پسر بهرام و نرسی و هرمزد پسر نرسی و شاهپور و اردشهر برادر شاهپور و شاهپور پسر شاهپور و یزدگرد و بهرام کور و پیروز و بلاش و قباد نام برده شده است.

بخش چهارم شاهنامه از فرمانروایی انوشیروان آغاز و به کشته شدن یزدگرد و بر افتادن سلطنت ساسانیان پایان می پذیرد.

فردوسی در سراسر چهار بخشیکه یاد کردم به شکلی از اسکال در بارۀ مفاهیم و مطالب فلسفی چون زمان، مکان، شب ، روز ، مناظر طبیعی، چگونه گی آفرینش جهان، چگونه گی آفرینش تمام موجودات و به ویژه سرنوشت آدمیزاده و  خلقت آدمیان و مبارزۀ خیر وشر، مبارزۀ تاریکی و روشنایی و پیروزی نهایی خوبی بر بدی و خرد و دانش و مانند اینها توجه عمیق نموده و دارای یک تحلیل فلسفی است؛ مگر آنچه مسلم است آنست که فردوسی در همه جای از داد حمایت و پشتیبانی نموده و جانبدار دادگران است و مخالف سرسخت بی دادگران و ستم گاران، چنانکه گفته است:

تو مر دیو را مردم بد شناس            هر آنکو ندارد ز یزدان سپاس

در شاهنامۀ فردوسی بر علاوۀ مطالب و حوادث تاریخی به یک سلسله داستان های مستقل و نیم مستقل نیز بر میخوریم؛ اینگونه داستان ها به گونۀ عموم دو گونه اند:

یکی آنگونه داستان هایکه مستقیما با حماسۀ ملی رابطه دارد و دیگر داستان هایکه به اصل موضوع حماسه کدام پیوندی نمیتواند داشته باشد. داستان های اصلی که با روند حوادث پیوند دارد،  زیاد است از آنجمله میتوان از این داستان ها نام برد:

۱ــ داستان زال با رودابۀ کابلی که رستم را بوجود آورد و به این نیت آغاز یافته است:

سپهدار تازی سر داستان         بگوید بدین بر یکی داستان

(  شاهنامه، چاپ کابل، ج اول، ص ۵۲)

۲ــ داستان منیژه و بیژن و رفتن رستم به سرزمین توران و نجات دادن وی بیژن را از چاه ظلمانی افراسیاب تورانی که فردوسی بدین دو بیت آغاز کرده است:

بخواند آن بت مهربــان داستان             زدفتر نوشته گــــــــهی باستان

به گفتار شعرم کنون گوش دار            خرد یار دار و به دل هوش دار

( شاهنامه، ج ۲، ص ۲۱۵)

۳ــ داستان مالکه دختر طاهر عرب که فتح حصار را برای شاهپور آسان ساخت و بدین بیت آغاز گردیده است:

زغانیان طاهر شیر دل                که دادی فلک را به شمشیر دل

(  شاهنامه، ج ۳، ص ۳۸۶)

۴ــ داستان عشق تهمینه داختر شاه سمنگان و رستم پور زال که از ازدواج آنها سهاب به دنیا می آمد و داستان رزم رستم و سهراب آغاز میشود و فردوسی از گفتار دهقان بدینگونه آغاز سخن میکند:

ز گفتار دهقان یکی داستان             به پیوندم از گفتۀ باستان

( شاهنامه، ج اول، ص ۱۰۳)

۵ــ داستان عاشق شدن گشتاسپ بلخی به کتایون دختر قیصر رومی که از نتیجۀ ازدواج آنها پای اسفندیار و رزم او با رستم در میان میآید که بدین دو بیت آغاز میگردد:

چنان بود قیصر بدانــــگه به رای           که چون دختر او رسیدی به جای

چو گشتی بلند اختر و جفت جوی           بدیدی که آمدش هنــــــــگام شوی

(شاهنامه، ج ۲، ص ۲۸۶)

۶ــ داستان گلنار و اردشیر که او را به سرسر جهانبانی میرساند و بیت اول این داستان بدینگونه است:

چنان بتد که روزی بر آمد به بام         دلش گشت از آن خرمی داد کام

( شاهنامه، ج ۳، ص ۳۷۰)

۷ــ داستان عشق کاووس به سودابه دختر شاه هاماروان و نتیجۀ بدش که از زبان  موبد پیر بدینگونه آغاز یافته است:

ز موبد بدینگونه داریم یاد          هم از گفت آن پیر دهقان  نژاد

(شاهنامه، ج اول، ص ۹۴)

۸ــ داستان عشق سهراب و گرد آفرید و عاقبت کارش شان.

۹ــ داستان سودابه زن کاووس به پسراندرش سیاووش که پس از کشته شدن سیاوش اساس تمام جنگ های آریایی ها با تورانی ها میشود و به این بیت ها آغاز گردیده است:

بر آمد برین نیز یک روزگار         بدو شادمان شد دل شهریار

یکی روز کاووس کی با پسر         نشسته که سودابه آمد ز در

(شاهنامه، ج اول، ص۱۲۰ )

و اما داستان هایکه به موضوع حماسه چندان پیوند ندارد، ازین قرار است:

۱ــ داستان عشق شیرین و خسرو و در میان آمدن پای فرهاد و عاقبت کار ایشان که به این بیت آغاز شده است:

کنون داستان کهن نو کنم         سخن های  شیرین و خسرو کنم

( شاهنامه، ج ۴،  ص ۵۲۳)

۲ــ داستان به زنی گرفتن بهرام کور دختر آسیابان را که به این بیت شروع شده است:

دگر هفته با موبدان و مهان         به نخچیر شد شهریار جهان

( شاهنامه، ج ۳ ، ص ۴۰۴)

۳ــ داستان عاشق شدن بهرام به دختران برزین دهقان که ماه آفرید، فرانک و شنیلید نام داشتند و این بیت آغازگر داستان است:

زغانیان  طاهر شیر دل               که دادی فلک را به شمشیر دل

( شاهنامه، ج ۳، ص ۳۸۶)

۴ــ داستان عشق تهمینه دختر شاه سمنگان ورستم پور زال که از ازدواج آنها سهراب به دنیا میآید و داستان رزم رستم و سهراب آغاز میشود و فردوسی از گفتار دهقان بدینگونه آغاز سخن میکند:

ز گفتار دهقان یکی داستان              به پیوندم از گفتۀ باستان

( شاهنامه، ج اول، ص ۱۰۳)

۵ــ داستان عاشق شدن گشتاسپ بلخی به کتایون دختر قیصر رومی که از نیجۀ ازدواج آنها پای اسفندیار و رزم او با رستم در میان میآید که بدین دو بیت آغاز میگردد:

چنان بود  قیصر بدانگه  به  رای         که چون دختر او ریسدی به جای

چو گشتی بلند اختر و خفت خوی         بدیدی  که  آمدش  هنـگام  شـوی

(شاهنامه، ج ۲، ص ۲۸۶)

۶ــ  داستان گلنار و اردشیر که او را به سریر جهانبانی میرساند و بیت اول داستان بدینگونه است:

چنان بود که روزی بر آمد به بام          دلش گشت از آن خرمی شاد کام

( شاهنامه، ج ۳ ص۳۷۰)

۷ــ داستان عشق کاوس به سودابه  دختر شاه هاماروان و نتیجۀ بدش که از زبان موبدپیر بدینگونه آغاز یافته است:

ز موبد بدینگونه داریم یاد            هم از گفت آن پیر دهقان نژاد

( شاهنامه، ج اول، ص ۹۴)

۸ــ داستان سهراب و گرد آفرین و عاقبت کار شان.

۹ــ داستان عشق سودابه زن کیکاووس به پسر اندرش سیاووش که پس از کشته شدن سیاووش اساس تمام جنگهای آریایی ها یا تو رانی ها میشود و به این بیت ها آغاز گردیده است:

بر آمد برین نیز یک روزگار          بدو شادمان شددل شهریار

یکی روز کاووس کی با پسر          نشسته که سودابه آمد زدر

( شاهنامه، ج اول، ص ۱۲۰)

و اما داستانهایکه به موضوع حماسه چندان پیوند ندارد، از این قرار است:

۱ــ داستان عشق شیرین و خسرو و در میان آمدن پای فرهاد و عاقبت کار  ایشان که به این بیت آغاز شده است:

کنون داستان کهن نو کنم           سخنهای شیرین و خسرو کنم

( شاهنامه، ج ۴، ص ۵۲۲)

۲ــ داستان به زنی گرفتن بهرام گور دختر آسیابان را که به این بیت شروع شده است:

دگر هفته به موبان و مهان                   به نخچیر شد شهریار جهان

( شاهنامه، ج ۳، ص ۴۰۴)

۳ــ داستان عاشق شدن بهرام به دختر برزین دهقان که ماه آفرید، فرانک و شنبلید نام داشتند و این بیت آغازگر داستان است:

به روز سه دیگر برون رفت شاه           ابا لشکر و ساز و نخچیرگاه

( شاهنامه، ج ۳، ص ۴۵۷)

۴ــ داستان عاشق شدن بهرام به دختران جواهر فروش:

یکی از مسایل عمده و اساسی دیگر که در شاهنامۀ فردوسی زیاد بازتاب یافته است، مسالۀ نجوم و ستاره شناسی است چه درین کتاب در دوره های مختلف پیشگویی های پیش  از به وقوع رسیدن کدام حادثه صورت گرفته است و فردوسی با مهارتی کامل اینگونه پیشگویی ها رادر لابلای حوادث در شاهنامه اش  بازتاب داده است که از آنجمله میتوان به این حوادث و وقایع اشاره کرد.

ــ سام در خواب می بیند که فرزندش زال در البرز کوه زنده است و رفتنش تای پای آشیانۀ سیمرغ و پیدا کردنش زال را.

ــ منوچهر از عشق زال و رودابه به دخت مهراب کابلی آگاهی یافت و چون موبدان خبر دادند که از ازدواج  و پیوند آنها فرزندی پدید می آید که نگهبان فرمانروایی میشود، لذا به ازدواج آنها تن در داد.

ــ افراسیاب تورانی از گفتار ستاره شناسان میدانست که از دخترش فرنگیس، پسری به دنیا می آید که فرمانروایی او را سر نگون میکند.

ــ سیاووش در زمان جوانی میدانست که بدست افراسیاب  تورانی کشته میشود و کشته شد.

ــ گودرز گشوادگان در عالم رویا از وجود کیخسرو به سرزمین توران آگاهی.  یافت کیخسرو میدانست که لهراسپ دیوان و جادوگران و نیرو های اهریمنی را از میان بر میدارد و به وسیلۀ اوست که نیرو های خیر پیروز میگردد.

ــ گشتاسپ به یاری جاماسپ حکیم از چگونه گی جنگ با ارجاسپ و کشته شدن پسران و برادران خود و شکست یافتن ارجاسپ آگاه بوده و میدانست که مرگ اسفندیار به دست رستم است.

ــ سیمرغ برای رستم خبر داد که اگر به دست وی اسفندیار کشته شود تمام خانواده اش از بین خواهد رفت.

ــ پرویز از کار شیرویه پسر خویش آگاه بود و میدانست که سر انجام از دست پسرش کشته میشود.

ــ رستم فرخزاد که خود ستاره شمار بود میدانست که خودش در قادسیه کشته میشودو تازیها پیروز میشوند و همانگونه شد.

ــ ضحاک به گفتۀ ستاره شمار دریافت که قاتل او یکی از دودمان جمشیداست.

ــ کاوۀ آهنگر در خواب میبیندکه فریدون پسر آبتین در دشت و صحرا به نزد چوپانی است و اگر او را بیاورد، ضحاک مار به دوش را سرنگون خواهد کرد.

بدینگونه می بینیم که فردوسی در همه گونه از بزمی تا رزمی، توصیفی و اخلاقی، غنایی و عاشقانه و حکمی و رشایی استاد بوده و در همه جای حق لفظ و معنی را به درستی ادا کرده است و الحق که حبیب یغمایی حق داشته است تا تمام ثروت معنوی  خراسان را از زمان محمود غزنوی تا امروز همپایه و هم وزن معنویت شاهنامۀ فردوسی نداند، آنجا که نوشته است:

« اگر تمام ثروت خراسان را از عصر محمود غزنوی تا کنون در یک کفۀ ترازو قرار دهند و شاهنامۀ فردوسی را در کفۀ دیگر، در پیشگاه خردمندان  و صاحب دلان جهان این کفه سنگین تر خواهد بود، زیرا به دیت آوردن زر و سیم از منابع دریایی و زمینی به حد وفور امکان دارد، ولی پدید آمدن شاعری چون فردوسی با آن همه لطف و طبع و کمال ذوق که شاهنامه یی به پردازد وبه  بازار ادب عرضه  دارد، محال و ممتنع است، چنانکه اکنون هم که درست ده قرن از زمان او میگذرد، چنین کسی نیامده است.(۲۲)

دکتور غلام حیدر « یقین»

اول اسد سال ۱۳۸۵ هجری شمسی مطابق ۲۳ جولای ۲۰۰۶ میلادی

کشور هالند شهر  ایده


 

نویسنده داکتر غلام حیدر« یقین»

انـــــدرزنــامــۀ فـــــــــــــــــردوس
نوشته شده توسط ناشناس در 14:37 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390

از مقدمه قدیم شاهنامۀ ابو منصوری )

به نام خـــــداوند جــــــان و خــــرد

کـــزین بــــرتر اندیـــــشه برنگذرد

بنــــاهــــای آباد گــــــــــردد خراب

ز بــــاران و از تــــابش آفـــــــتاب

پـی افـــــگندم از نــــظم کاخی بــلند

که از بــــاد و بـــاران نـــــیابد گزند

نـــمیرم ازیـــن پـــس که من زنده ام

کــه تــــخم سخــــن را پـــــراگنده ام

هر آنکس که دارد هش و رای و دین

پـــس از مــــــرگ بر من کند آفرین

(فردوسی)

ز روزی گذز کردن اندیشه کن

پرستیـــدن دادگــــر پیشه کـــن

(فردوسی)

پیشگفتار

بخشبندی ادبیات به گونه های سه گانه چون حماسی یا « ایپیک» غنایی یا « لیریک» و تمثیلی یا « دراماتیک» نخستین مرتبه توسط ارسطو، فیلسوف مشهور و معروف یونان قدیم صورت گرفته است. ارسطو در کتاب بوطیقا که بعدها توسط عبدلاحسین زرین کوب به نام «فن شعر» ترجمه شده است، معتقد است که آغاز شهر رزمی و یا شعر حماسی با پیدایش آدمیزاده آغاز یافته و بشر از آغاز پیدایش خویش به اینگونه شهر آشنائی و علاقمندی داشته است که این اندیشۀ وی بعدها مورد تایید دانشمندانی چون ابن سینا، هیگل، بلینسکی و دیگر دانشمندان قرار گرفته است.

مارکس به این اندیشه است که شعر حماسی «در مرحلۀ قشنگی رشد خلقها» به وجود آمده و گفتۀ مارکس را بلینسکی اندیشمد سترگ شوروی به اینگونه تعبیر میکند که شعرحماسی تنها « در مرحلۀ شباب عمر خلقها» عرض وجود کرده است. بنا به گفتۀ ساموئل تیلور کاله ریچ (۱۷۷۲ – ۱۸۳۲) که یکی از جملۀ نقادان معروف انگلستان است شعر حماسی نخستین نوع شعر است که بشر ابداع کرده و اقوام باستانی در آغاز پیدایش آن را برای توصیف احوال و اعمال قهرمانان خویش ساخته اند (۱).

بنا بر این با اطمینان کامل میتوان ادعا کرد که اینگونه شعر در کشور مانیز همواره وجود داشته است، چنانکه اگر ما اوراق زرین تاریخ چند هزار ساله ای خویش را ورق بزنیم، می بینیم که در آریانای کهن شعر حماسی رونق تمام داشته و در ریگویدا و همچنان اوستا زردشت عرضه شده است، نمونه های از شعر حماسی به چشم میخورد.

در کتاب اوستا در باب های رام یشت و آبان یشت و ویشاسپ یشت ما به نام های چون کیومرث، نوذر، منوچهر، گستهم، کیکاووس،کیقباد، کیخسرو، آرش کمانگیر، زریر، رستم،اسفندیار وگشتاسپ بر میخوریم که نمایانگر افتخارات قومی وملی کشورماست. و بعد ها اینگونه کارنامه های شاهان و قهرمانان ملی، زبان به زبان نقل و به کتابها ضبط شده است. از آریانای کهن قدیمی ترین شاهنامه ای که بما رسیده  از عهد ساسانیان است که میتوان بدان « گشتاسبنامه» نیز اطلاق کرد.

در خراسان دوره ای اسلامی به تاسی از غنای ادبی گذشته و دلچسپی به احیا و استجکام مظاهر هنری و اذبی و تاریخی روزگاران پیشین بود که اهل ذوق و هنر به تدوین روایات ملی وحماسی دست زده و بهترین اثر های منثور و منظوم حماسی را بوجود آوردند که میتوان پیشگام این قافله سالار را مسعودی مرزی دانست. بعد در باره ای شاهنامه مسعودی باید گفت که آگاهی کاملی نداریم و تنها شعالبی غرراخبار ملوک الفرس و همچنان مطهر فرزند طاهر المقدسی در کتاب« البدا التاریخ» از این منظومه یاد کرده اند.

از پاره ای بیت های که از شاهنامه ای مسعودی به دست ما رسیده معلوم میشود که این منظومه بر وزن خسرو و شیرین نظامی« بهر هزج مسدس» است، چنانکه این سه بیت دال بر ادعای ماست.

نخستین کیومرث  آمـــذ به شاهی          به گیتی در گرفتش پیش گاهی

چو سی سالی به گیتی پادشاه بوذ         کی فمانش به هر جایی روا بوذ

و نیز از اوست:

سپری شد زمان خسروانا              که کام خویش راندند در جهانا

بنا به روایت ملک الشعرا بهار در کتاب« سبک شناسی» تالیف شاهنامه ای مسعودی در سال ۳۵۵هجری صورت گرفته است اما اینکه چند سال قبل از آن سروده شده  تا کنون برای ما معلوم نیست (۲).

بعد از شاهنامه ای مسعودی، کهنترین شاهنامه ایکه در زمان سامانیان به نشر نگاشته آمد یکی شاهنامه ای ابو منصوری است و این ابو منصور محمد فرزند عبدالرازق سپهسالار خراسان بود و مردی بود سخت با فرهنگ و وطنپرست. وی برای ابومنصور المعمری که وزیر اش بود دستور داد  تا دانشمندان و نویسنده گان را از هر گوشه و کنار خراسان جمع نموده و به تدوین شاهنامه همت گمارند. این شاهنامه توسط چهار تن از دانشمندان و موبدان خراسان در تحت نظارت ابولمنصور المعمری در سال ۳۴۶ هجری تالیف شده و از شاهی کیومرث آغاز و تا فرمانروایی یزدگرد آخرین فرمانروای ساسانی ادامه مییابد. اصل این کتاب امروز در دست ما نیست و تنها مقدمه ای آن توسط شاهنامه ای فردوسی به دست ما رسیده و بنام مقدمۀ قدیم شاهنامه یاد میشود.

پس از شاهنامه ای ابو منصوری میتوان از شاهنامه ای منثور ابوالمویید بلخی نام برد که از لحاظ احتوای روایات حماسی درخور اهمیت است. این کتاب نیز امروز در دست ما نیست. و تنها بخشی از آن به دسترس ما رسیده که آن هم قطعۀ از کتاب گرشاسپ است و صاخب تاریخ سیستان از آن نقل کرده است. کتاب گرشاسپ نامه ای ابولمؤید بلخی بعد ها اساس منظومۀ اسدی طوسی قرار گرفته و به نام « گرشاسپ نامۀ ای اسدی» یاد میشود(۳)

ابوعلی محمد فرزند احمد بلخی  یکی از جملۀ ای  نویسنده گان و شاعران مشهور بلخ که در نیمه ای دوم سدۀ  چهارم هجری میزیست از جمله کسانی است که به نوشتن شاهنامۀ منثور همت گماشت و کتابی ارزنده و مفید در بارۀ ای تاریخ حماسۀ ای  ما به زبان دری از خود بجا گذاشت ابوعلی بلخی در این کتاب کوشیده است تا روایات حماسی و رزمی قهرمانان ملی و مردمی  سرزمین خویش را به گونۀ ای مستند و و از روی روایات کتبی بیان کند. از همین روست که بعد ها شاهنامه  اش بیشتر مورد توجه نویسنده گان و شاعران قرار گرفت، چنانچه به روایت بهار در « سبک شناسی» ابوریحان محمد فرزند احمد البیرونی دانشمند غزنی(۳۶۲ ـ۴۲۰هجری) در کتاب « آثارالیا قیۀ»خود از این کتاب نام برده و به معتبر بودن آن اشاره میکند(۴)

یکی از با ارزش ترین و مهمترین آثار حماسی منظوم دری که در واقع نخستین اثر حماسی منظومی است که از تصرف اندوهناک زمان بر کنار مانده و تا روزگار ما رسیده است، گشتاسپ نامه دقیقی است.

 نام دقیقی ابوعلی یا ابومنصور محمد بوده و فرزند احمد دقیقی است  که در حدود سال ۳۲۰ تا ۳۳۰ هجری در بلخ به دنیا آمد. عوفی در« لباب الباب» زادگاه دقیقی را طوس دانستسه و هدایت مینویسد که برخی دقیقی را بلخی و بعضی هم سمرقندی می شناسند. آورده اند که دقیقی دین زردشتی داشت و عده ای نیز گفته اند که چون دقیقی نام و تخلص مسلمانی دارد، لذا نباید دین زردشتی داشته باشد.

دقیقی در ابتدا به دربار چغانیان میزیست و در آنجا پادشاهانی  چون ابو سعید مظفر و ابو نصر فرزند علی چغانی و ابوصالح منصور فرزند نوح سامانی را ستایش کرده است،مگر به نوح فرزند منصور سامانی به نظم شاهنامه پرداخت.

در مورد سال درگذشت دقیقی نمیتوان به یقین کامل سخن گفت زیرا درین مورد اندیشه های گوناگون در دست است، مگر آنچه درست ترمی نماید اینست که وی  در بین سال های ۳۶۷ ـ ۳۷۰ هجری کشته شده باشد.

دقیقی شاعری بود شیرین زبان و چیره دست که غزل های نیکو میگفت، مگر شهرت عمده اش در سرودن شاهنامۀ وی است و اگر قرار میبود که این شاعر توانا موفق به سرودن تمام شاهنامه اش میگردید، نامش در کنار فردوسی جاویدان باقی میماند. مگر متاُسفانه که هنوز هزار بیت از شاهنامه را نسروده بود که بدست غلام خود کشته شد و منظومه اش ناتمام ماند؛ و بعد ها فردوسی حماسه سرای بزرگ و پر مایه، کشته شدن دقیقی را در شاهنامه اش یاد آوری کرده و هزار بیت دقیقی را در آن آورده است آنجا که میفرماید:

جــوانی بیــامد گشــــاده   زبـــان          سخنگوی و خوش طبع و روشن روان

به نظم آرم این نامه را  گفت  من         از او شــادمـــــان شـــد دل  انــجمــــن

جوانیش را خــوی بــد  یار  بــود         ابــا بد همــــیشه  به  پیـــــکار بــــــود

برو تــاختن کرد نــــاگاه مــــرگ         به   سر  بر  نهادش  یکی  تیره  ترگ

بدان خـــوی بد جان شیـــرین بداد         نبود  از  جهان    دلش   یکروز  شاد

یکایک از او بـــخت بر گشته شد         بدست  یکی   بنده   بر  کشتـــه    شد

زگشتاسپ و ارجاسپ بیتی  هزار        بگفت  و  سر  آمــــد  بر  او  روزگار

برفت او واین نامه ناگفته مـــــاند         چنان  بخت  بیدار  او   حفــــته   ماند

خــــدایـــــا ببحشــــا گنـــــاه ورا          بیـــفزای در حــــــشر جـــــاه ورا( ۵)

آنگونه که از بیت های یاد شده معلوم میشود، هزار بیت دقیقی در مورد پیکار های گشتاسپ فرمانروای بلخ با ارجاسپ تورانی است که بنام « گشتاسپ نامه ای دقیقی» معروف و مشهور است. بنا بر روایت دقیقی نامه ای اصل موضوع    « گشتاسپ نامۀ دقیقی » بدین گونه است:

« پس از رسیدن گشتاسپ به فرمانروایی آریانا، زردشت در بلخ ظهور کرد و به حضور گرشاسپ آمده گفت پیام یزدان را آورده است و کتاب اوستا را عرضه کرد و شهریار بلخی را به دین زردشتی خواند. گشتاسپ به آیین نو گرایید و به تبلیغ آیین زردشتی پرداخت. آتشکده ها بنا کرد و لهراسپ  پیروزریر برادر گشتاسپ و دو فرزند گشتاسپ که مادر شان کتایون دختر قیصر رومی بود و دیگران همه به کیش زردشتی روی آوردند.

درین هنگام که روی کشور فرۀ ایزدی تابان و درخشان بود، گشتاسپ دادگستر آریانا آگنده از خیر و خوبی گردانیده بود شاهان و فرمانروایان اطراف باج گذار آریانا بودند، ارجاسپ فرمانروای توران چشم آن داشت که گشتاسپ فرمانروای بلخ به وی باج گذارد. زردشت به شهریار بلخ گفت که این در دین ما پسندیده نیست که به تورانیان باج بدهیم و گشتاسپ را از باج دادن به تورانیان باز داشت.

یکی از تورانیان ظهور زردشت و بر افتادن رسم بت پرستی و خبر کیش تازه و اباً ورزیدن گشتاسپ را از پرداحت باج به ارجاسپ شاه تورانی رسانیده و او نامه ای به گشتاسپ فرستاد و درین نامه از او خواست که به آیین کهن برگردد و زردشت را به دار بیاویزد. در آنصورت هر چه بخواهد از علامان آراسته و سرزمین های پهناور به او خواهد داد. ولی اگر زردشت را از خود دور نکند و به آیین پیشین بر نگردد با لشکر عظیم خویش به آریانا حمله خواهد کرد و این سر زمین را به آنش و خون خواهد کشاند و مردمان اش را به برده گی خواهد برد.

چون این نامه به بارگاه گشتاسپ شاه بلخ رسید، بزرگان پایتخت خویش را فرا خواند و به آنان مشوره کرد. آنگاه زریر برادر گشتاسپ که سپهسالار بوده، نامۀ ارجاسپ را پاسح نوشت و او را درین نامه سخت گفت و خوار کرد و اظهار داشت که تو برای هجوم آوردن به آریانا زحمت مکش که ما خود به نبرد تو خواهیم آمد. ارجاسپ تورانی پس از گرفتن پاسخ نامۀ حویش لشکر بیاراست و بسوی آریانا بسیج کرد. اینسو گشتاسپ آمادۀ پیکار شد و با سپاهی گران سر راه را گرفت.

جاماسپ حکیم وزیر مشاور او مردی سخت خردمند و دانا و از اصرار نجوم و فرجام کار ها آگاه بود. گشتاسپ عاقبت جنگ را از او جویا شد، جاماسپ پاسخ داد که درین پیکار گروهی انبوه کشته خواهند شد که چند تن از نزدیکان گشتاسپ و پسر خود وی نیز در آن جمع خواهند بود.  ولی در پایان تورانیان بسختی در هم خواهند شکست و ارجاسپ تورانی به هزیمت خواهند رفت.

صحنه ای نبرد میان دو لشکر در کرانۀ جیحون بود. لشکر آریانا در این پیکار عده ای از بهترین سرداران و سالاران خود را از دست داد. از اینجمله بودند اردشیر، شیدسپ و نینواز فرزندان گشتاسپ بلخی و گرامی فرزند جاماسپ و زریر برادر گشتاسپ شاه که در کشاکش جنگ هنگامی که درفش ملی آریانا درفش کاویان به خاک افتاده بود، آنرا دوباره برداشت وعده یی از تورانیان که دیدند او درفش را از خاک بر میدارد، دستجمعی بر وی حمله بردند و به شمشیر دستش را از تن جدا کردند و او را به خاک افگندند.

غیر از فرزند گشتاسپ، برادرش زریر که سپهسالار آریانا بود و در نبردگاه گروهی بیشمار از دشمنان را کشته بود و دلیری شگفت انگیزی از خویش نموده بود و به دست مردی تورانی به نام بیدرفش که ناجوانمردانه در راهش کمین کرده و نهانی ژوبینی زهر آبدار به سوی او افکند، کشته شد. بستور فرزند زریرکه کودک بود در میدان جنگ به دیدن کالبد پدر رفت. تا رسید به جایی که پدرش کشته شده بود چند تن از سپاهیان را از پا در آورد و چون تن خون آلود و افتاده بر خاک زریر نامدار را دید، نزد گشتاسپ برگشت و به نیای خویش گفت: انتقام خون پدرم را بگیر! آنگاه اسفندیار فرزند گشتاسپ با بستور به نبرد رفته بی درفش ناجوانمرد قاتل زریر را بکشت.

سپس لشکر آریانا به فرمان اسفندیارپور گشتاسپ به حملۀ دستجمعی پرداختند و دمار از جان دشمن بر آوردند. ارجاسپ شاه توران پا به گریز نهاد و سپاهیان او سلاح از دست بیفگندند و خود را تسلیم کرده امان خواستند. اسفندیار بر آنان بخشایش آورد و به لشکر آریانا دستور داد که از جنگ و کشتار دست بر دارند. گشتاسپ شاه بلح بعد از این پیروزی به بلح بر گشت و گذارش جنگ را به صورت فتحنامه به فرمانروایان و بزرگان اطراف فرستاد و بستور را با عده ای از سپاهیان به تعقیب ارجاسپ تورانی گسیل کرد و به اسفندیار فرمان داد که با لشکر خویش به شهر ها و نواحی اطراف برود و کیش پیام آور بلخی را بپراگند.

پس از چندی همه آیی زردشت را پزیرفتند و دست از بت پرستی بر داشته به دین نو گرویدند و از گشتاسب پادشاه بلخی اوستا و زند خواستند.  درین هنگام کشور آریانا چنان شاداب و آبادان و بسامان بود که به بهشت میماند.

پس از چندی گشتاسپ شاه در اثر بدگویی و سعایت یکی از نزدیکان خویش که با اسفندیار دشمن بود با فرزند خویش خشم گرفت و آن قهرمان آزاده را در گنبدان دژ به زندان افکند و به زولانه و زنجیر کشید و خود برای تبلیغ آیین نو راهی سیستان نیمروز شد و دو سال در آنجا مهمان رستم زابلی و پدرش زال بود.

خبر مسافرت گشتاسپ شاه به نیمروز و زندانی شدن اسفندیار به همه جای پیچید. درین هنگام ارجاسپ تورانی که سخت از اسفندیار میترسید جاسوسی را به پایتخت آریانا فرستاد تا حقیقت امر را گزارش دهد. وی بلخ را از گشتاسپ و اسفندیارتهی یافت تنها لهراسپ پیر را دید که با گروهی از پارسیان در آتشکده به عبادت مشغول است و جریان به  اطلاع ارجاسپ رسانیده و آنگاه ارجاسپ به عزم هجوم دوباره سپاه پراگندۀ خویش را گرد آورد» (۶)

بدین گونه دیده میشود که هزار بیت دقیقی از آغاز فرمانروایی گشتاسپ و رفتن لهراسپ به نوبهار بلخ آغاز یافته و در شرح پیدا شدن زردشت در بلخ و تجاوز ارجاسپ تورانی به آریانا و پیکار اهل آریانا در راه حفظ تمامیت ارضی و شرافت ملی سروده شده است وتا زمانی که دومین مرتبه  ارجاسپ تورانی به آریانا لشکر کشی میکند، ادامه میابد. مگر در همین جا رشتۀ داستان نسبت به کشته شدن دقیقی بدست غلامش قطع گردیده و شاهنامۀ او ناتمام میماند.

از مطالعۀ دقیقی نامه چنین بر می آید که در سرتا سر این اثر حماسی از نگاه جهانبینی که در این عصر و زمانه مسلط است، دو گونه اندیشه و ایدۀ متضادبا هم مبارزه و کار و پیکار قرار دارند، و جنگهایی که بین اهل آریانا و تورانی ها هم صورت میگیردهم بمنظور ایده و اندیشه است و هم بخاطر مسایل مرزی. دقیقی با تاثیر پذیری دین زردشتی معتقد است که دو نیرو یکی نمایندۀ شر در طبیعت حکمفرمایی دارد که بنا به اندیشۀ دقیقی، زردشت به حیث پیغمبر نمایندۀ خیر بوده و آتش بحیث سمبول سپیدی و روشنایی باید مورد احترام و ستایش آدمیان قرار گیرد.

در شاهنامه ای دقیقی و بر علاوه مطالبی که یاد کرده آمد، مطالبی چون میهن دوستی، ارزش و بزرگداشت خرد و دانش،       نا پایداری و زودگذری عمر، دفاع از نوامیس ملی و ارضی، عزم و اراده و دلیری و استواری و دوستی صمیمانه بین افراد خانواده و در بین انسانها، وبخشنده گی و انساندوستی و داد گستری و راستی و مخالفت با نیرنگ و نیکویی و خوبی و ژرف اندیشی زینهار دادن به بیچاره گان، مردانه گی و امثالهم که تمامی آموزنده است، بازتاب یافته و بگفتۀ پژوهشگری، دقیقی « چراغ احساس وطندوستی و مردم پروری را در دل ودماغ خواننده روشن میکند» (۷). و با ژرف اندیشی، افتخارات ملی و قومی ما را با سرودن شاهنامه اش زنده ساخته و به قرار گفتۀ فردوسی به تعداد هزار بیت از خود به یادگار گذاشته است که پس از مرگ وی فردوسی ونبالۀ کارش را به نیکوترین وجهی دنبال نموده و چنان کاخی را از نظم آباد میکند که از هیچگونه باد و بارانی گزند نمی بیند، آنجا که خود گفته است:

جهان کرده ام از سخن چون بهشت        ازین بیش تخم سخن کس نکشت

بنــا های آبــــــــاد گردد خـــــراب         ز بـــاران و از تـــابش آفتـــاب

پی افگـــندم از نــــظم کــاخ بــــلند         که از باد و باران نیابد   گــزند

نمیرم از این پس که مـــن زنده  ام         که تـــخم ســخن را پراگــنده ام

فردوسی ( ۸ ) در سن سی و پنج سالگی به سرودن شاهنامه دست یازید و مدت بیست و پنج تا سی و پنج سال عمرش را درین کار پر مایه صرف کرد و در حدود شصت هزار بیت در بارۀ تاریخ نیاکان ما سرود. فردوسی شاعریست در خور تحسین و آفرین که دنیایی شعر و هنر همواره به نامش افتخار میورزد. او شاعریست که میخواهد به گیتی نشان دهد که چسان مردانی در سرزمین او زنده گی کرده اند و چگونه راهی رفته اند و با چه نیرویی در کارزار زنده گی، دشواری های خود و دیگران را یکسو افگنده و سر انجام دارای چه خصوصیات و ویژه گی های انسان  منشانۀ بوده اند.

فردوسی کسیست که توانسته زبان ما را دیگر از گزند حوادث ایمن نگاهدارد و به قرار گفتۀ خودش عجم را بدین پارسی زنده ساحته است:

بسی رنج بردم درین سال سی         عجم زنده کردم بدین پارسی

و اینکه وی به احیای مفاخر ملی اقدام کرده ودرین کار پر مایه و با ارزش پیروزی یافته است، چنین گوید:

چو این نـــامور نــامه آیـــد به بــن            ز من روی کشور شود پر سحن

ازیـــن پس نمیــرم که من زنـده ام            که تـــخم ســخن را پــراگنده ام

هر آنکس که دارد هش رای و دین           پس از مـــرگ بر من کند آفرین

بدون شک همین شاهنامه است که شناسنامۀ کشور ما و ملت ما و سند ملکیت سر زمین ماست وهمین شاهنامه است که نیاکان ما را هم به خود ما و هم به دیگر مردم جهان میشناساند و نیز همین  شاهنامه است که فرهنگ خراسان پیش از اسلام را با فرهنگ خراسان بعد از اسلام پیوند میدهد.

فردوسی شاعری پاکباز و مردم دوست. وی هیچگونه تعصبی در برابر مسایل اجتماعی و ملی در اندیشۀ تابان و فکر فروزان خود راه نمیدهد؛ از همین روست که  در سر تا سر شاهنامه اش انسان را پند میدهد و آن هم پندی که  از قند شیرین تر است.

فرودسی به این اندیشه است که یگانه راه نجات و رستگاری آدمیزاده از تنگنایی زندگی بدست آوردن علم و دانش است و انسانی سعادتمند و خوشبخت  تواند بود که راه دانش را در پیش گیرد، چنانچه گفته است:

ترا دین و دانش رهاند درست       ره رستگاری بباید جست ( ۹)

و جای دیگر در همین مورد گفته است :

ره دانشی گیر و پس راستی        کزین دو نگیرد کسی کاستی

( شاهنامه، ج۲، ص   ۲۰۸)

و بهترین هنر انسانرا در دانش  و خرد دانسته و گفته است:

به دانش بود مرد را آبروی           به بی دانشی تا توانی مپوی

نکوتر هنر مرد رابخردیست         که کار جهان در رۀ ایزدیست

سخن خوب گوید دارد خـــرد         چو با شد خرد رسته گردد ز بد

( شاهنامه فردوسی، ج ۴ ص ۵۱۷)

از نگاه فردوسی شادی و غم آدمیزاد از خرد است و سرنوشت انسان در هر دو جهان با خون پیوند نا گسستنی دارد:

خرد رهنمای و خرد دلگشای           خرد دستگیرد به هر دو سرای

ازو شادمانی وزویت غمیست          وزویت فزونی و زویت کمیست

بنا  بر انیشۀ فردوسی آنچه که بر دانش و خرد متکی باشد خوب و نیکو و در غیر آن زشت و نا پسند است؛ بدین معنی که آنچه درست و نا درست،  زشت و زیبا، خوب و بد را از همدیگر جدا میکند، خرد است. وی معتقد است که نظام دولتی پذیرفتنی و قابل تایید است که اساس آن بر خرد گذاشته شده باشد. ازینرو در سراسر شاهنامه از نظام و امیری هدایت میکند که بخردانه باشد و بر عکس نظام ناب نابخردانه و شخص نادان نزد او قابل انتقاد و ناپذیرفتنی است و بگفتۀ جوانشیر در سراسر شاهنامه « آنچه تعیین کننده ای مرز هاست، خرد است؛ هر شاهی که بیداد میکند دیوانه و نابخرد است و هر شاهی که خردمند است دادگر و مورد قبول عامه» ( ۱۰)

و به گفتۀ فردوسی شاه بیدادگر قابل نفرین است:

که نفرین بود بهر بیداد شاه              تو جر داد مپسند و نفرین مخواه

( شاهنامه، ج ۴ ، ص ۴۴۹)

در شاهنامه ای فردوسی در حدود پنجاه شاه به چشم میخورد که از آن جمله هژده تن قابل تایید فردوسی بوده و دیگران قابل نفرین اند و علتش همانا بیداگری و ستمگری آنهاست.

داد و دهش و دوری از آزار دیگران مسلۀ ای دیگر یست که فردوسی سخت به آن معتقد بوده و به نظر وی انسانی سعادتمند است که به دیگران یار و مددگار باشد. سخاوت، مهمان نوازی و کمک به دیگران یکی از اوصاف شایسته و انسانی هر انسان واقعی است. فردوسی در تمام شاهنامه از انسان جوانمرد، کریم و دادگر به خوبی یاد کرده و بر عکس از انسان خسیس، ظالم وستمگر به زشتی نام میبرد.

در وصف فریدون پسر آبتین که شاهیست دادگر و بخشنده، اینگونه عقیده دارد که:

فریدون فرخ فـــــــرشته نــــبود        ز مشک و ز امبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت این نیکویی       تو داد و دهش کن فریدون تویی

( شاهنامه، ج اول ص ۱۵)

و اما از بیژن که مردیست بی دادگر و ظالم، یاد کرد زشتی دارد، بدینگونه:

گنهگار   بود  بیژن  ترک  نیز         ورا  نیز هم  بر  سر  آمد   قفیز

خرد زانچنان مرد بیگانه گشت         از آن پس شنیدم که دیوانه گشت

( شاهنامه ، ص ۵۲۷)

ودر مسلۀ آزار دیگران به آزاردادن موری متاُثر است ولوکه در قبال آن جهان هم بدست آید:

به نزد کهان و به نزد مهان        به آزار موری نیارزد جهان

( شاهنامه، ج اول ص ۵۵)

ودر جای دیگر گفته است:

بی آزاری و راستی بگزین             چو خواهی که یابی به درد آفرین

( شاهنامه، ص ۵۱۰)

از نظر فردوسی مرگ امریست حتمی و هیچکس را از آن گریزی نیست و چون چنین است پس باید خوب زیست و از کبر و خودخواهی دوری جست. در مساُلۀ  مردن آنچه که نزد فردوسی عمده است، آنست که چگونه باید مرد انسان آگاه و متعهد کسی خواهد بودکه دلیر باشد، نهراسد و شیوۀ مردن خوب را بداند و مردانه بمیرد و بکوشد تا آنگونه زیست کند که نامش  را ماندگار سازد؛ چنانکه رستم به سیمرغ گفت:

به نام نیکو گر بمیرم  رواست             مرا نام باید که تن مرگ  راست

( شاهنامه، ج ۳، ص ۳۱۱)

به نظر فردوسی مردن یعنی بنده گی است و آزاد بودن یعنی زنده گی، یعنی آنانیکه می رزمند و آزاد میزیند، زنده و جاوید، وبر عکس آشخاص زبون که در برده گی و اسارت بسر میبرند، مرده و ناپایدار؛ آنجا که گوید:

مرا مرگ بهتر از آن زنده گی           که سالار باشم کنم بنده گی

و درین مورد چه شایسته مثالی آورده است:

یکی داستان زد برین بر پلنگ       چو با شیر جنگ آورش خواست جنگ

بنام ار بریزی مرا گفت خون        به از زنــدگـــانی بــه نــــــنگ اندرون

و اینست جواب رستم قهرمان ملی و مردمی برای اسفندیار رویین تن پور گشتاسپ بلخی که آمده است تا دست های رستم را بسته کرده و به نزد پدرش گشتاسب ببرد:

مرا سر نهان گر شود زیر سنگ      از آن به که نام ام بر آید به ننگ

( شاهنامه، ج ۳، ص ۳۰۳)

و همچنان جواب رستم است برای سیمرغ:

مرا کشتن آسانتر آید زننگ        و گر باز مانم ز پیکار و جنگ

( شاهنامه، ج ۳ ، ص ۳۱۱)

ازین مثال ها و مثال های دیگر میتوان ادعا کرد که مرکز اصلی اندیشه  و فکر فردوسی در شاهنامه همانا تبلیغ نیکی وخیر است و دوری جستن از بدی ها و گزند و آسیب رسانی به بنی نوع انسان، چه آنچه که پس از مرگ از انسان به یادگار میماند همانا ثمره و نتیجۀ  اعمال وفکر و کردار اوست. پس چه بهتر خواهد بود که به انجام دادن کار های نیک، نام خود را ماندگار سازیم:

بیا تا جهانرا به بد نسپریم             به کوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار          همان به که نیکی بود یــــــادگار

( شاهنامه، ج اول، ص ۱۵)

و در هنگام گرفتار شدن خسرو پرویز به دست شیرویه، گفته است:

جوانمردی از کار ها پیشه کن          همه بیکویی اندر اندیشه کن

ز بد تا توان یسگالش مــــــکن          ازین مرد داننده بشنو سخن

چو گفتار و کردار نیکو کـــنی         به گیتی روان را بی آهو کنی

( شاهنامه، جلد ۳، ص ۵۱۰)

در دنیا در بارۀ شاهنامۀ فردوسی کار های زیادی انجام شده است، چنانچه دانشمندانی چون: پتیزی، ادوارد برون، فریدریش روککرت، ویکتور هوگو، برتلس، ژول مول، کریسکی، ارنست رنان، هانری ماسه،  گویته، استاریکف، هرمان اته، نولدکه، اوسلی، ژکوفسکی،  و مانند اینها پیرامون زیست نامۀ فردوسی و شاهنامه اش کتابهای زیاد نوشته اند وهریکی شان به نوبۀ خوداین شاعر ارجمند را ستایش کرده اندو امروز گفته میتوانیم که شاهنامه ای فردوسی به همۀ زبان ها ترجمه و معرفی گردیده است. مگر تآثیر فردوسی و شاهنامه اش بالای شاعران و نویسنده گان زبان و ادب دری اضافه تر از هر کس  دیگر است، چنانچه اگر ما تذکره ها، فرهنگ ها و دیوان شاعران زبان و ادبیات دری را مورد مطالعۀ خویش قرار دهیم، بدون شک صد ها شاعر و نویسنده به شکلی از اشکال  فردوسی را گرامی دانسته و از آن به نیکی یاد کرده کرده اند و به استادی وی اعتراف نموده اند.

عروضی سمرقندی در چهار مقاله اش که در سال ۵۵۱ و یا ۵۵۲ به نگارش در آمده در مورد ارزش شاهنامه و استادی فردوسی چنین ابراز عقیده میدارد که: « استاد ابوالقاسم فردوسی از دهاقین طوس بود از دهی که آن دیه را باژ خوانند... فردوسی در آن دیه شوکتی تمام داشت و شاهنامه به نظم میکرد بست و پنج سال در آن کتاب رنج برد و الحق هیچ باقی نه گذاشت و سخن را به آسمان علیین برد و در عذویت به ماه معین رساند و کدام طبع را قدرت آن باشد که سخن را بدین درجه رساند که او رسانیده است. در نامه ایکه زال همی نویسد به سام نریمان در آن وقت که با رودابه دختر شاه کابل پیوستگی خواست کرد ... و من در عجم سخنی بدین فصاحت نمی بینم و در بسیاری از سخن عرب هم...» (۱۱)

و دولتشاه سمرقندی در « تذکرة الشعراء» به اینگونه از فردوسی یاد میکند:

« اکابر و افاضل متفق اند که شاعری درین مدت روزگار اسلام مثل فردوسی از کتم عدم پای به معمورۀ وجود ننهاده و الحق داد سخنوری و فصاحت داده و شاهد عدل بر صدق این دعوا کتاب شاهنامه است که درین پانصد سال گذشته از شاعران و فصیحان روزگار هیچ آفریده ای را یارای جواب شاهنامه نبوده و این حالت از شاعران هیچ کس را مسلم نبوده و نیست و این معنی هدایت خداییست در حق فردوسی گفته اند:

سکه کاندر سخن فردوسی طوسی نشاند        کافرم گر هیچکس از جــــمله فرسی نشاند

اول از بالای کرسی بر زمین آمد سخن        او سخن را باز بالا برد و بر کرسی نشاند» ( ۱۲)

آنچه که در اینجا قابل یادآوریست، اینست که دو بیت بالا را داکتر سید حسن ناصری در مقالۀ « فردوسی و شاهنامه » که در مجلۀ « هنر مردم»  در سال ۱۳۵۴ به چاپ رسانیده به نام ابن یمین فریومدی ثبت کرده با اندک تفاوتی که بدین جای یاد کرده آید:

سکه کاندر سخن فردوسی طوسی نشاند             تا نه پذیری که کس  از زمرۀ فرسی نشاند

اول از بالای کرسی بر زمین آمد سخن             او دگر بارش به بالا برد و بر کرسی نشاند

و انوری ابیوردی شاعر نامدار که خود در حقیقت استاد سخن است به استادی فردوسی و شاگردی خویش با کمال افتخار چنین یادآوری میکند:

آفرین بر روان فـــــردوسی         آن همایون نژاد فرخنده

او نه استاد بود و ما شاگرد        او خداوند بود و ما بنده (۱۳)

و حکیم نظامی گنجوی که استاد استادان زمانه اش بود از فردوسی در شرفنامۀ خویش چنین ستایش کرده است:

سخنگوی پیشنه دانایی طـــوس        که آراست زلف سخن چون عروس

در آن نامه که گوهر سفته راند        بسی گــفـتنی هـــــــای نا گفته ماند

اگر هــر چه بشنیدی از باستان        بـــگفتی دراز آمــــدی داســــــــتان

نگفت آنچه رغبت پذیرش نبود          همان کفت که از وی گذیرش نبـــود (۱۴)

و در « مرزباننامه» آمده است که امام احمد غزالی به لفظ خویش اقرار نمود که آنچه را که من در مدت چهل سال وعظ و مجلس گفته ام فردوسی در یک بیت گفته است آنجا که میخوانیم

« در فواید مکتوبات خواندم که امام احمد غزالی رحمت الله روزی در مجمع تذکیر و مجلس وعظ روی به حاظران آورد و گفت:  ای مسلمانان ! هر چه من در چهل سال از سر این چوب پاره شما را میگویم فردوسی در یک بیت گفته است، اگر بر آن خواهید رفت از همه مستغنی شوید:

ز روزی گذر کردن اندیشه کن           پرستیدن دادگر پیشه کن» (۱۵)

و دانشمند تاجیکی بنام  ش. حسین زاده در مورد فردوسی اینگونه عقیده دارد که:

« فردوسی همچون معماری بزرگ و با مهارت از سخن و کلمه های فارسی، دری، تاجیک چنان کاخ بلند و زوال ناپذیر ساخت که عصر ها گذرند  هم از تاثیر باد و باران ها، یعنی از دست حادثۀ زمان ها شکست نخواهد یافت چون پایه های آن کاخ به زمین مستحکم جای گرفته اند، کنگره هایش تا آسمان برداشته شده و با صنعت کاری های عجیبی آرایش یافته اند» (۱۶)

و این شعر منسوب است به صهیر فاریابی که در ستایش فردوسی سروده است :

ای تازه و محکم از تو بنیاد سخن       هرگز نکند چون تو کسی یاد سخن

فردوس مقام بادت ای فردوســـی        انصاف که نیک داده ای داد سخن

و ملک الشعراء بهار در شعر چهار تن را استاد میداند، مانند فرخی و عسجدی، زینتی و عنصری، مگر این هر چهار تن را در شعر از شاگردان فردوسی میشمارد، چنانکه درین شعر میخوانیم:

چهار تن در یک زمان جستند در دوران سری         پنج نوبــــت گـــفتند از فــــر شعر و شاعری

جــاه و آب رودکی شــد تازه زین چار اوستاد          فـــرخی و اســجدی و زینــتی و عــــنصری

چرخ برایــــن چار تن بگماشت چشم عاطفت          دهر بریــن چــــار پــــور افگند مهر مادری

باچنان حـــتشمت که بـــودند آن اساتید بزرگ         مال و نعمت در کنار و فضل و حکمت بر سری

بنده گان بــــودند و شاگردان بر استاد طـوس          زانکه بودش بر سخن سنجان دوران سروری

مــن عجــب دارم از ان مردم که هم پهلو نهند          در سخـــن فــــردوسی فـــرزانه را با انوری

انوری هـــــــرچند بــــاشد اوستــــاد بی بدیل          کی زنــد بـــا اوستــــاد طـــــوس لاف همسری

شاهــــــنامه هستبی اغــــراق قــــرآن عـــجم          رتبــــــۀ دانـــای طـــــوس رتبـــه ای پیغمبری

گفت پــــیغــمبر که دارنـــد اهل فردوس برین          بـــر زبان لفــــظ دری جــــای زبان مـــادری

نی عجــــب گر خـــازن فردوس فردوسی بود        کـــو بــــود بی شبه رب النـــوع گفـــــتار دری

و بدیع الزمان فروزانفر دانشمند شناخته شدۀ ایران در کتاب « سخن و سخنوران ایران» در بارۀ فردوسی چنین مینویسد:        « کتاب شاهنامه که امروز یکی از خزاین لغت و گنجینه های فصاحت زبان ما است برای وسعت و قوت فکر و قدرت بیان و استواری طبع و اقتدار کلامی و احاطۀ تعبیری این استاد بزرگ بهترین نمونه و قویترین دلیل است واز آنجا میتوان دانست که در گذارش معانی و پرداخت افکار، وی را چه مایۀ فراوان حاصل بود تا توانست آن داستان ها و معنا های سخت عبارت را به این صورت زیبا و درین الفاظ جزل و روان جلوه دهد.

فردوسی به پاکی اخلاق و عفت نفس و سخن بر همه شعرا افزونی و برتری دارد... فردوسی وطنپرست بوده و به سر زمین  نیاکان حود یعنی ایران بسیار عشق داشته و شور مخصوص آشکار میسازد »(۱۷)

واصف باختری پژوهشگر توانا و شاعر معاصر کشور ما در بارۀ فردوسی اینگونه عقیده دارد که: « فردوسی که نمی خواست فرهنگ پر بار زادبوم اش همانند برۀ بی آزاری به سوی مرتع تبعید، بسوی گمنای نابودی رانده شود، چون درختی تناور قامت بر افراشت و نه تنها بر روزگار خویش که بر سده های آینده نیز سایه گسترد.» (۱۸).

و ف. جوانشیر در کتاب حماسۀ داد که به عقیدۀ نگارنده بهترین کتاب در بارۀ شاهنامۀ فردوسی است، چنین مینویسد که         « نوشتن پیرامون شاهنامه دشوار است و امروز خاموش ماندن گناه. فردوسی جنگ داد را میستاید و خواننده را به همرای خود وارد صحنۀ نبرد میسازد. درین صحنه خواننده بی تفاوت نیست، جانب دار است، ولی نه در جانب هر به اصطلاح خودی، بلکه در جانب داد و آزاده گی. درین نبرد داد و بی داد خواننده از مهمترین و پاکترین احساساتی انسانی لبریز میشود و همراه نیروی داد در جنگ شرکت میورزد و با هیجان فزاینده یی پیشرفت و پیروزی آنرا دنبال میکند. عظمت حماسه های شاهنامه ناشی از همین عظمت اندیشه های انسانی فردوسی است» (۱۹)

آنچه در اینجا قابل یادآوری است اینست که برای خواننده گان شعر فردوسی همیش این سوال پیش میآید که تا سرودن شاهنامه توسط فردوسی چه جریاناتی گذشته است که خوشبختانه جواب این پرسش نیز توسط فردوسی داده شده، چنانچه در سراسر شاهنامه ابیات زیادی را میتوان یافت که مصادق ادعای ماست.

در مجلۀ « هنر و مردم» پژوهشگری زیر عنوان « در خانۀ بزرگترین سخنسرای ایران» ابیاتی را از شاهنامه نقل میکند که در آرامگاه فردوسی به خط خوش نستعلیق کنده کاری شده است چون آن ابیات که به تعداد چهل و هفت بیت است از زیبایی و صلابت و روانی خاصی بر خوردار است و از طرفی هم خواندن آن ابیات ما را به حقایق تاریخی سرودن شاهنامه یاری میرساند، بناء در اینجا نقل میکنیم:

بنــــام خـــداوند جـــان و خـــــــــرد           که ازین برتر اندیشه بر نـــگذرد

خــداوند میــــهان و گـــردان سپـــهر          فروزندۀ ماه و ناهید و مـــــــــهر

زنام و نشــان  و گـــمان برتر است            نگارنده ای بر شده گوهر اســـت

یـــکی نـــامه بـــد از گۀ بــــاستـــان           فــــروان بـــــدو اندرون داستـــان

پــــراگــــنده در دست هر موبــــدی            از او بهره یی برده هر بـــخردی

یــــکی پـــهلوان بـــود دهـــقان نژاد            دلیـر و بــزرگ خردمنــــد و راد

پــــژوهــــندۀ روزگار نـــــــــخست            گذشته سـخن ها همه باز جـــست

ز هر کشوری مــوبدی ســـال خورد           بیاوردو این نــامه را گرد کــــرد

بپـــرسید شــان از نــــــــژاد کــــیان            و ازآن نامـــداران و فرخ گــوان

که گیــــتی به آغـــــــاز چون داشتند            که ایدون بمــــا خـــار بگــذاشتند

بـــگفتند پیشش یـــکایــــک مــــــهان           سخن های شاهان و گشت جــهان

چو بشنید از ایشــان سپهــبــد ســــخن          یـــکی نــامـــور نامه افــکند بــن

چــنان یادگاری شـــد اندر جـــــــهان           برو آفـــــرین از کهان تا مــــهان

چو از دفتر این داســـتان ها بــــــسی          همی خواند خواننده بر هـــر کسی

جــــــــوانی بــیامـــد کـــشاده زبـــان           سخن گوی خوش طبع روشن روان

به نظم آرم ایـــن نامــــه را گفت مـن           ازو شـــادمــــان شــد دل انـجمن

ز گشتاسپ ارجـــــاسپ بیتی هــــزار          بگفـــت و ســر آمد برو روزگار

بـــرو تاخـــــتن کــــرد نــــاگاه مرگ          نهادش به سر بر یکی تیره ترک

بر فــت او و ایـــن نامه نا گفته مانـــد          چنان بــخت بیدار او خفــــته ماند

دل روشـــن من چــو بر گشت از اوی          سوی تخت شاه جهان کرد روی

که ایـــن نــامه را دســت پــیش   آورم          زدفـــتر به گــفــتار خویش آورم

به شهــرم یــــکی مهـــربان دوست بود        تو گفتی که با من به یک پوست بود

مرا گفـــت خوب آمـــــد ایــــن رای تو         بــه نــیکی خــــرامــد مگر پای تو

نـــوشــتـــه مـــن ایـــن نــــامۀ پــهلوی          بــه پــیش تـــو آرم مــــگر نغنوی

گشاده زبــــان و جــــوانیـــت هـــست           ســـخن گــفــتــن پـــهلوانیت هست

شو ایــن نـــامۀ خــــســروی بــاز گوی         بدیـــن جـــوی نــزد مهان آبروی

چــــو آورد ایــن نـــامــــه نــزدیک من         بر افـــروخت این جان تاریک من

به پـــیــوستم ایــن نامـــــۀ بــاستـــــــان         پــسنــدیــده از دفـــتـــر راســــتان

ز ابـــیات غــــــرا دوره ســــی هــــزار        مـــر آنــــجــملــه در شیوۀ  کارزار

مــــن ایــــن نــامۀ شـهــــریاران پیـــش        بگـــفــتم بدین نغز گفــــتار خویش

هـــمان نـــام داران گـــــردن کــــــشان         که دارم یــکایـــک از ایشان نشان

هـــمه مـــــرده از روزگــــــــــار دراز         شد از گفــــت من نام شان زنده باز

چـــو عیسی مـــن ایــن مردگان را تمام         ســـراســــر هـــمه زنده کردم بنام

بنــــا هــــای آبـــــاد گــــــــــردد خراب        زبــــــاران و از تـــابـــش آفـــتاب

پی افـــــگندم از نـــظم کاخـــــی بــلنـــد         که از بــاد و بـــاران نـیـــابـد گزند

بـــدیــن نــــامه بـــر عـــــمر ها بــگذرد        بـــخواند هــر آنکس که دارد خرد

جــهان از سخـــــن کـرده ام چون بهشت        از بیش تخـــــم سخن کس نــکشت

بسی رنــــج بــــردم دریــــن ســــال سی       عــــــجم زنــــده کردم بدین پارسی

زمــــانم ســـر آورد گفــــت و شــــنــیــد        چو روز جوانی به پیــــــری رسید

رخ لاله گـــــون گشــــت بر سان مـــــاه        چو کافــــور شد رنــــگ ریش سیاه

زپـــــیری خــــم آورد بــــالای راســـت         هم از نــــرگسان روشنایی بکاست

کنون عــــمر نــــزدیک هـــــشتاد شـــد         امــــیدم بــــه یــــکباره بــر باد شد

ســـر آمــــد کنـــون قصــــۀ یــــزدگرد         به مـــــــاه سفــــند از مذ روز ارد

ز هــــــجرت شده پنــــــج هشـــتاد بــار        که گــــفتــم مــــن این نامه شهریار

چـــو ایــــــن نــــامور نــــامه آید به بن        زمـــن روی کـــشور شود پر سخن

هر آنـــکس کــه دارد هش و رای و دین       پاز مــــــرگ بــــر من کند آفــرین

نــــمیــرم ازین پــس که مـــن زنــده ام         که تـــخـــم ســــخن را پـــراگنده ام  (۲۰)

و آفرین بر روان پاک فردوسی باد!

نوشته شده توسط ناشناس در 14:36 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390

نامه ی جان و خرد

نامه ی جان و خرد( بخش نخست)  

  (بخش نخست)

 شاهنامه با نام جان و خرد آغاز می شود. آغازی بی مانند در ادبیات ایران. کتابی سراسر داد و دانایی. واژه ها همه، دانه های دانایی اند. شاهنامه یا خداینامک، داستان پهلوانی ها، پیمان داری ها، مهربانی ها، مدارایی ها نیز هست. در این روایت کم مانند ادبیات جهان، خرد و عشق چنان در هم آمیخته است که گویی جهان فردوسی، آمیزه ای از عشق و دانایی است.این فرهنگنامه با ستایش مردم و خرد می آغازد و با برچیده شدن بساط خرد و اندیشه به پایانی تلخ می رسد. سراسر، داستان خرد است و در آویختن و درآمیختن آن با بی خردی. عشق است و کین. با خدایانی برآمده از جان مردمان، همه مهر و مدارا و شادی و شادمانی می آغازد و با بر سر کار آمدن خدایی کینه کش و شمشیر به کف و کف بر دهان به سرانجام شوم خود می رسد.

 با برافراشتن پرچم قیام کاوه و کیان بر ستم و بیداد، نخستین داستان شاهنامه رقم می خورد و با دریده شدن درفش کاوه و به خاک افتادن کیانیان به دست عمر و تازیان، آخرین داستان به سرانجام می رسد. اما خون پهلوانان ، دلاوران، شاهان، ایرانیان و انیران ، هم چنان در رگ های من می دود. سیاوش و سهراب، در میدان های کار و زندگی من حضور دارند. کیکاوس ، هزار ه هاست که بر تخت ایران نشسته است! اسفندیار ، هم چنان برای دین و قدرت می جنگد. شاهنامه چونان روی در تاریخ این سرزمین جاری است. شاهنامه چونان خون در رگ های هر ایرانی می دود.

بخش مهمی از این کتاب، دانشنامه و فرهنگ پهلوانی است. پهلوانی نه تنها یک منش و روش، بل یک دستگاه نگرش به هستی است. فرهنگ و اخلاق ایرانیان در سده های تاریخی است. در این راستا برآنم تا در بخشی از این سلسله نوشتار، نگاهی داشته باشم به دانش پهلوانی و پهلوانان ایرانی. و می گشایم این عشق نامه ی بزرگ جهان را با  نامه ی پهلوانی:

 نامه ی پهلوان

 کلمه ( پهلو) معنای فراخ نگری و مدارایی داشته است. این واژه از خشت و خشتره به معنای آمیزش و مهرورزی و همبستگی آمده و خشتر در فارسی باستان، شاه و پهلوانی است که شهر و کشور و جهان را با مهر و مدارا می آراید. از همین واژه خشت که بنیاد خانه است،وخشت به معنی نی که در دست پادشاهان بر سنگ نگاره ها دیده می شود ، می توان پی برد که پهلوان، شاه جهان آراست:

نشسته بر آن باره خسروی

بپوشیده آن جوشن پهلوی  ( گرشاسب نامه)

کلمه پارت نیز از همین کلمه گرفته شده است و پهلو، پرتوه، پهله و پارت از یک جا آمده است و اشکانیان که همان پارت ها باشند، نامشان از اشک گرفته شده و اشک و خشت و عشق از یک ریشه و همه معنای مدارا و مهر و همبستگی دارد. پس پهلوانی کیش مدارا و مهر بوده است:

تبه کردی آن پهلوی کیش را

چرا ننگریدی پس و پیش را ( اسدی)

در یشت ها و بویژه یشت نهم و دوازدهم و سیزدهم و نوزدهم كه در زمان هخامنشیان و اشكانیان نوشته شده، از پهلوانان ایران یاد شده است.

كتاب یادگار زریر، داستان های دوره ساسانی چون بهرام چوبین، كارنامه اردشیر بابكان، سكسیكین، پیكار، مزدك نامه، التاج، دینكرد، بندهشن، اردای ویراف نامه، مینوی خرد و آیین نامه ها نیز داستان های  پهلوانان ایرانی در آن روزگار را باز می گویند.

 پهلوان و پهلوانی در ایران از قاف می آغازد و از همانجا با عرفان پیوند می خورد. كوه و حیوان و انسانی كه در این داستان های پهلوانی می آیند، همه در تاریخ عرفان حضوری چشمگیر دارند.

پهلوانان شاهنامه فرهنگی با خود دارند و آن را نمایش می دهند كه ریشه در كهن ترین آیین های عرفانی دارد. آنان در دستگاه دولت، نقش میانجی و پاسدار حقوق مردم را دارند. این پهلوانان که در دوران گله داری و رمه گردانی، خود کدخدا و فرمانروایی دودمانی بوده اند، سپس نقش رابط بین مردم و دستگاه قدرت را در دفاع از مردم بر عهده می گیرند و چون دین و دولت، بر مردم می تازد، دستگاه پهلوانی برمی خیزد، تا آن آیین و اندیشه كهن را در برابر اتحاد شاه و دین نگه دارد.( رستم در برابر زرتشت و اسفندیار و گشتاسب) و چون سرانجام، به ضرورت تاریخ، از پای در می آید، گشتاسب و زرتشت قدرت می گیرندو شاهی و دین به یكدیگر اندر می شوند. به بند کشیدن رستم به دست اسفندیار، نماد رویارویی منش پهلوانی یا آیین کهن ایران با دین جدید است.

 زبان این پهلوانی، سرود بوده است. سرودهای بزمی و رزمی و پهلوانی شاهنامه، گوشه هایی از آن را به یاد می آورد. در كنار سرود، چامه نیز بوده است. چامه، سراسر ستایش پهلوان است و با ساز و آواز اجرا می شده است. دستگاه های این سرودهای پهلوانی در شاهنامه عبارتند از: خروش مغان. دادآفرید. پیكارگرد. سبز در سبز.

این سرودها بسی كهن تر از شاهنامه اند و بخشی از سرودهای كهن آفرینش اند كه خنیاگران عاشق بر گرد جهان می پراكنده اند. در بخشی از شاهنامه نیز باربد بر فراز درخت، سه سرود می خواند:

پهلوانی سرود در دستگاه دادآفرید. بربط او را آلت ننگ و نبرد خوانده اند. سرودهای دوم و سوم سرودهای غنایی بوده اند. آخرین فرد از نسل این خنیاگران سرود خوان دوره گرد پس از نكیسا و باربد، رودكی بود كه خود گرد جهان گوسانی(کولی گردی) می كرده و از عارفان نامدار ایران است:

تو رودكی را ای ماهرو همی بینی

بدان زمانه ندیدی كه این چنینان بود

بدان زمانه ندیدی كه در جهان رفتی

سرود گویان، گویی هزاردستان بود

در باره گوسانی کردن در منظومه ویس و رامین گرگانی آمده است:

نشسته گرد رامینش برابر

به پیش رام، گوسان نواگر

سرودی گفت گوسان نوایی

در و پوشیده حال ویس و رامین

  نام یكی از سرایندگان شاهنامه به گفته فردوسی بلبل بوده است. و بلبل نماد همین خنیاگران دوره گرد و آواز خوانی بوده است. بنگریم كه همین بلبل در مرگ اسفندیار و درماندگی رستم و مرگ سیاوش چگونه می خروشد و شگفت نیست كه آواز بلبل در ادبیات ایران به زبان پهلوی و زبان كهن ایرانی مانند شده است:

نگه كن سحرگاه تا بشنوی

ز بلبل سخن گفتن پهلوی

 و زبان بلبل و زبان پهلوی و پهلوانی یكی شمرده شده است:

بلبل به زبان پهلوی با گل زرد

فریاد همی كند كه می باید خورد

×××

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی

می خواند دوش درس مقامات معنوی

مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی

تا خواجه می خورد به غزل های پهلوی

و این خواجه كه چنین دلباخته زبان پهلوی، چونان نمادی از فرهنگ باستانی ایران است، خود پیشوای عارفان و رندان جهان است.

و در باره سماع خسروانی است:

بشنو و نیک شنو نغمه خنیاگران

به پهلوانی سماع و به خسروانی طریق  ( مسعود سعد)

لحن اورامان و بیت پهلوی

زخمه رود و سماع خسروی  ( بندار)

و در باره پهلوانی سرود است:

سخن های رستم به نای و به رود

بگفتند بر پهلوانی سرود

مغنی سحرگاه بر بانگ رود

بیاد آور آن پهلوانی سرود  ( نظامی)

 از دیگر درویشان خانه به دوش جهانگرد كه سرنوشتی رنج بار داشته اند و داستان های ملی را می پراكنده اند، یكی نیز لولیان بوده اند. آنان كه انسان هایی آزاده و وارسته بودند، تنها آواز خوان روح سرگردان انسان بوده و سرگذشت خویش و پدران خود را نیز بر این داستان ها افزوده و در جهان پخش می كردند:

صبا زان لولی شنگول سرمست

چه داری آگهی! چون است حالش

 در تاریخ ما نخستین بار بهرام گور از شنگل، پادشاه هند می خواهد تا گروهی از آنان را به ایران بفرستد و چهار هزار تن از این رامشگران در ایران پراكنده می شوند. این لولیان شاید به دلیل سختی زندگی و مشكلات سیاسی نیز خود به ایران كوچیده باشند. به هر روی آنان از هند به ایران و سپس تا اروپا پراكنده شدند و داستان هایی چون رستم را هر جای بردند. امروزه روشن است كه ریشه لولیان اروپای شرقی و كروات ها با ایرانیان كهن و هندیان یكی است. آنان را جادوگر و كولی خوانده و بسیار آزارشان دادند. روح شورشی و دلاور و سرگردان آن ها، همراه با این كه فرهنگ و صنعت و رقص و موسیقی را با خود به هر سو می بردند، بیشتر روحانیون را بر آن داشت تا در میان مردم به بدنامی آنان بكوشند و افسانه ها بر سر زبان ها اندازند. در ایران نیز چنین شد: در فارس آنان را كولی، در غرب ایران، غربتی، در آذربایجان آنان را قراچی از كلمه غرچه به معنی پست و بی شرم لقب دادند. این دلاوران آزاده به آواز خوانی و رامشگری و غربال بندی و فالگیری، روزگار می گذرانیدند.

 حیوان پهلوان، اسب است. آریاها به داشتن اسب شهره بودند و پهلوانان پارتی، اسب سوارانی خبره بوده و اسبان شاهنامه چون رخش و سیاه نقش مهمی در این فرهنگ بر عهده داشته اند. اسب در یشت ها نیز ویژه خدایان است و با عرفان و مسایل آیینی نیز پیوند دارد. مهر در یشت، دارنده چهار اسب سفید است و به درارنده اسب های زیبا توصیف شده است. اسب سیاوش در سیر و سلوك كیخسرو به مقام یك عارف بزرگ نقش دارد. اسب سیاوش است كه او را از كوه آتش عبور می دهد و سرفرازی و بی گناهی او را نشان می دهد.رخش رستم با وی سخن می گوید و با دیوان نبرد می كند. اسب سهراب تنها گرده به پهلوان می سپارد و این ها همه نشان آن دارد كه اسب و پهلوان و عارف را پیوندی است. اسب نماد آن حیوان سرفرازی است كه بال پرواز انسان است. اسب همان روح بلندپرواز انسان است.

آریاها این حیوان را اسپ خوانده اند و در سنگ نوشته داریوش چهار بار به کار رفته است. در نام ایت افراد واژه اسب دیده می شود، که همه از پهلوانان کهن ایران هستند: گرشاسب( دارنده اسب لاغر) ارجاسب( درانده اسب گرانبها)لهراسب( تند اسب) تهماسب( دارنده اسب نیرومند).

ارسطاطالیس در سده چهارم پیش از میلاد از اسبان نسایی ستایش کرده است. در میان  سومریان اما، نام اسب دیده نمی شود. در مصر هم گاو و خر گردونه ها را می کشند. در قوانین همورابی نیز، که نام بسیلری لز حیوانات آمده است، نامی از اسب نیست. این ها نشان می دهد که اسب با ایرانی و پهلوان ایرانی به جاهای دیگر جهان آن روز رفته است.

عیاری رفتن و عیاری کردن نیز در فرهنگ پهلوانی است. رستم بارها در شاهنامه به عیاری می رود. جامه می گرداند و در لباس بازرگان به لشکر دشمن می رود. شبانه کمند می گرداند و یکه و تنها از برج و بارو در می گذرد. عیاری کردن نه تنها با گستاخی و کمندو خنجر بر لب ودندان داشتن سر و کار داشت، بلکه با فریب دادن دشمن همراه بود. در داستان رفتن رستم به کوه سپید، وی فریبی به کار می برد. کاروانی به جانب دژ به راه می اندازد و :

به بار نمک در نهان کرد گرز

برافراخته پهلوان یال و برز

ز خویشان تنی چند با خود ببرد

کسانی که بودند هشیار و گرد

به بار شتر در سلیح گوان

نهان کرد آن نامور پهلوان

لب از چاره ی خویش در خند خند

چنین تازیان تا به کوه سپند.

 آیین های کهن عرفانی و پهلوانی به هم آمیخته است. نگاه کنیم به آیین سوگند خوردن کیخسرو:

 بگویم که بنیاد سوگند چیست

خرد را و جان را به از پند چیست:

بگویی: به دادار خورشید و ماه

به تاج و به تخت و به مهر و کلاه

به یاد فریدون، به آیین و راه

به خون سیاوش، به جان تو، شاه!

به فر و به نیک اختر ایزدی

که هرگز نپیچی به سوی بدی

میانجی نخواهی بجز تیغ و گرز

منش پست داری ز والای برز

 پس کیخسرو، روی به سوی آتش می کند و سوگند یاد می کند به دادار دارنده و به روز سپید و به شب سیاه و:

به خورشید و ماه و به تخت و کلاه

به مهر و به تیغ و به دیهیم شاه

که هرگز نپیچم سر از مهر اوی

نبینم به خواب اندرون چهر اوی

سپس دبیران در کار می آیند و :

یکی خط نوشتند بر پهلوی

به مشک از بر دفتر خسروی

گوا بود دستان و رستم بدین

بزرگان لشگر همه هم چنین

 و سوگند نامه را به رستم می سپارند:

به زنهار در دست رستم نهاد

چنین خط سوگند و آن مهر و داد

پایان بخش آیین سوگند نیز چنین است:

وزآن پس همی خوان و می خواستند

دگرگونه مجلس بیاراستند

ببودند یک هفته با رود و می

بزرگان در ایوان کاوس کی

  رویین تن شدن و بی مرگی و جستجوی چشمه آب زندگی یا آب حیات یا چشمه خضر( خدر. خسرو. كسرا. قیصر. كایزر. سزار. همه از نام خسرو یا شاه گرفته شده است) در كهن ترین داستان ها و آیین های عرفانی ایرانی و در شاهنامه دیده می شود.( هم چنین در استوره گیل گمش كه كهن ترین استوره یافته شده بشری است و در غرب ایران  به دست آمده است)

این آرزوی بزرگ بشر سپس به سراسر جهان بال می گشاید.مرگ اما سرانجام کار است. پس هر پهلوان رویین تن نقطه ضعفی دارد که به همسن سبب از پای در می آید. آشیل را هنگامی که در آب فرو می برند تا رویین تن شود، مادرش پاشنه پای او را می گیرد و آن قسمت آبدیده نمی شود و دشمن با پرتاب تیری به پاشنه آشیل او را نابود می کند. اسفندیار نیز هنگام فرو شدن در آب، چشمان خود را می بندد و سرانجام رستم با پرتاب تیری به چشمان او، وی را می کشد.

سلاح پهلوان در نبرد رویارو، گرز، شمشیر، ژوبین، تیروکمان، نیزه، سنان، تبر، درفش، خشت و کمند است. به هنگام عیاری خنجر بر دندان و کمند در چنگ دارد. پس از تازش تازیان چون در زورخانه ها به تمرین جنگ برمی خیزد، وسایل زورخانه چون میل و کباده و تخته شنا را بر مثال تیر و کمان و گرز و سپر می سازد و زورخانه نمادی از میدان زندگی و رزم است.

به هنگام صف آراستن در  میدان جنگ، میدان زندگی را پیش رو دارد: شاه در قلب است و سرداران و سپهبدان در بازو و رستم در بالای همه. درفش ها هرکدام رنگی و نشانی از خدایان و زنخدایان دارند، که دین پهلوان، آیین آزادگی است. درفش زنگه شاوران، هما پیکر است. بر درفش فرامرز، فرزند رستم، اژدهای هفت سر است. درفش توس نشان فیل دارد و سراپرده اش سیاه است. گودرز بر درفش نقش شیری دارد که شمشیری در کف گرفته و سراپرده اش سرخ است. گراز سراپرده ای زرد دارد  و بر درفش او نقش گراز است. بر درفش اشکش نقش پلنگ است. شاه ایران، سراپرده ی رنگارنگ دارد و درفش وی نقش خورشید دارد و بر یالای آن ماهی زرین می درخشد. اما رستم سراپرده ای سبز دارد و در برابر چادرش، درفش کاویانی یا پرچم ملی ایران در اهتزاز است.

افراسیاب چون به میدان نبرد و پهلوانی می آید، از هیبت خویش لرزه بر اندام دشمن می افکند:

که آن ترک در جنگ فر اژدهاست

دم آهنج و در کینه، ابر بلاست

درفشش سیاه است و خفتان سیاه

از آهنش ساعد از آهن کلاه

همه روی آهن گرفته به زر

درفشی سیه بسته بر خود بر

چون پهلوانان ایران را نام نویسی می کنند، نزدیک هفتصد و سی تن را نام می برند:

از خویشان کاوس، صدو ده تن. نوذریان، هشتاد تن. گودرزیان، هفتاد و هشت تن. از تخمه گژدهم، شصت و سه تن. از خویشان میلاد، صد نفر. از تخمه توابه، هفتاد و پنج تن. از تخم پشنگ، سی و سه تن. از خویشان برزین، هفتاد تن. از تخم گرازه، صد و بیست تن.

کیخسرو چون شاهی را رها می کند، فرمانروایی بخش های مختلف ایران را به این سه پهلوان می سپارد: به گیو، قم و اصفهان. به توس، خراسان. به رستم نیز ، زابلستان، کابلستان، هند، غزنین.

 

پهلوانان از نسل جمشیدند. جمشید همان جم، نخستین انسان روییده از گیاه، همان خدا و همان سیمرغ است. در این بینش، انسان و گیاه و مرغ و خدا، یكی است. درهم و با هم است.

 

پهلوانان بزرگ از سیستان برخاسته اند و عیاران عارف ایران نیز سیستانی اند. پهلوان مرز و نژاد و برتری نمی شناسد و از همین رو بزرگ ترین پهلوان ایرانی، رستم، چنین نسب دارد:

از ازدواج جمشید با دختر كورنگ زابلی، تور و از او شیدسب، تورگ، ثم، اثرت، گرشاسب، نریمان، سام و از سام، زال زاده می شود تا بنیاد پهلوانی را در این بسرزمین بگذارد. زایش پهلوان اما خود حکایتی دارد. در هنگام زاده شدن رستم با نخستین سزارین تاریخ و به کار بردن داروی بیهوشی برای این کار روبرو هستیم و چون پهلوان از مادر زاده می شود، با آیین ویژه خبر به پدرش می رسانند، که بسیار خواندنی است:

یکی کودکی دوختند از حریر

ببالای آن شیر ناخورده شیر

عروسکی همبالای رستم می دوزند و :

درون اندر آکنده موی سمور

به رخ بر نگاریده ناهید و هور

به بازوش بر اژدهای دلیر

به چنگ اندرش داده چنگال شیر

به زیر کش اندر گرفته سنان

به یک دست کوپال و دیگر عنان

نشاندندش آن گه بر اسب سمند

 به گرد اندرش چاکران نیز چند

آنگاه این عروسک یا آدمک رستم پیکر را غرق در سکه و گل بر می دارند و :

مر آن صورت رستم گرزدار

ببردند نزدیک سام سوار

یکی جشن کردند در گلستان

ز کابلستان تا به زابلستان

اگر زایش پهلوان دلکش و شیرین است، اما مرگ پهلوان دردبار است. چنین است مویه تهمینه بر مرگ سهراب:

بزد چنگ و بدرید پیراهنش

درخشان شد آن لعل زیبا تنش

مر آن زلف چون تابداده کمند

بر انگشت پیچید و از بن بکند

تهمینه سخت می گرید و :

همی خاک تیره به سر بر فکند

بدندان همه گوشت بازو بکند

به سر بر فکند آتش و بر فروخت

همه روی و موی سیاهش بسوخت

سپس بر پیکر سوارش مویه ها می کند و موی ها می کند و بر زین و لگام اسب او بوسه ها می زند و سرانجام:

همان تیغ سهراب را برکشید

بیامد روان دم اسبش برید

به درویش داد آن همه خواسته

زر و سیم و اسبان آراسته

در کاخ بربست و تختش بکند

ز بالا برآورد و خوارش فکند

در کاخ ها را سیه کرد پاک

ز کاخ و ز ایوان برآورد خاک

و چون کاخ و ایوان سیاه می کند و بر باد می دهد، خود به نشان سوک، جامه ی نیلی رنگ بر تن می کند:

بپوشید پس جامه ی نیلگون

همان نیلگون غرق کرده به خون

 پهلوانان ایرانی بیشتر نه به وسیله دشمن، بلکه به دست نزدیک ترین کسان خویش و با خیانت و برای قدرت و نام از پای در می آیند:

سهراب را پدرش، رستم می کشد.

رستم، خود به دست برادر کشته می شود.

ایرج را برادرانش می کشند.

منوچهر، نوه ایرج، عموهایش، سلم و تور را می کشد.

سیاوش به خیانت، به دست پدر زن خویش بر تشت خون می نشیند.

 

در آن نظام حکومتی که در شاهنامه آمده است، سه قدرت در کنار یکدیگر قرار دارند. قدرت سیاسی و قدرت دینی که درهم آمیخته و باهمند و هرم قدرت و ستم را با هم می سازند و برآنند تا بنیاد قدرت سوم را برافکنند:

چو بر دین کند شهریار آفرین

برادر شود پادشاهی و دین

نه بی تخت شاهی بود دین به پای

نه بی دین بود شهریاری به پا

چنین پاسبان یکدیگرند

تو گویی که در زیر یک چادرند

چو دین را بود پادشا پاسبان

تو این هر دو را جز برادر مخوان

اما قدرت سوم، پهلوانی و د ستگاه پهلوانی است. که با مردم است و نگه دار مرز و افتخار ایران زمین است. سلطنت بر بنیاد پدر فرزندی می چرخد و پسر و گاه دختر جانشین پدر می شود، اما پهلوانی از گونه ای دیگر است: پهلوانی به ارث نمی رسد و برپایه توانایی و خرد شکل می گیرد. پهلوان دینی، با دم و دستگاه ندارد. آیین پهلوان، آزادگی و پیمان داری و خرد و داد است. شگفتا که بزرگترین پهلوانان ایرانی از مرزهای دینی و نژادی و ملی درمی گذرند. نگاه کنیم به نسب این پهلوانان و آیا این چه درسی به مامی دهد:

رستم، فرزند زال و رودابه، دختر مهراب کابلی، است.

سهراب، فرزند رستم و تهمینه، دختر پادشاه سمنگان، است.

سیاوش؛ فرزند کاوس و مادرش از خویشان گرسیوز تورانی است.

کیخسرو، فرزند سیاوش و فرنگیس، دختر افراسیاب تورانی، است.

اسفندیار، فرزند گشتاسب و کتایون، دختر قیصر روم، است.

با این درآمد در بخش دوم، نگاهی می کنیم به چند داستان پهلوانی در شاهنامه.

 

شاد و سبز باشید

 

 

 


نامه ی جان و خرد( بخش دوم)  

 نامه ی جان و خرد

( بخش دوم)

 درآمد

 

شاهنامه، فراخوانی است به سوی: مهر، مدارا، خرد و داد.

پهلوانان شاهنامه، پیامبران آشتی و مهر و شادی هستند.

آنان می رزمند، تا صلح و آرامش و پیمان و خرد را پاس دارند.

در هیچ اثر حماسی جهان، چنین فرهنگ و بینشی روشن و تابناک دیده نمی شود. بنگریم که چگونه، شاهنشاهی در برابر دیگران سخن می گوید:

جز از کهتری نیست آیین من

نباشد به جز مردمی دین من!

 و سپس رو به تمام انسان های جهان بانگ بر می دارد که:

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است!

 

 

داستان و دستان پهلوانی با نام ایرج می آغازد. فریدون، کشور خویش را بین سه پسر خود تقسیم می کند: سلم. تور. ایرج. در این میانه، ایران به پسر کوچک، اما خردمند، یعنی ایرج می رسد. در برادر بزرگ با یکدیگر بر آن می شوند تا ایرج را از میان بردارند، اما در برابر پرخاش و دشمنی و بیش طلبی آنان، ایرج راهی را بر می گزیند و سخنی می گوید که بیانیه و فرمان پهلوانی است. این نخستین پیام پهلوانی به انسان هاست:

بدو گفت: ای مهتر نام جوی

اگر کام دل خواهی، آرام جوی!

نه تاج کئی خواهم اکنون، نه گاه

نه نام بزرگی، نه ایران سپاه

من ایران نخواهم، نه خاور، نه چین

نه شاهی، نه گسترده روی زمین

بزرگی که فرجام او تیرگی ست

بدان برتری، بر بباید گریست

سپهر بلند ار کشد زین تو

سرانجام، خشت ست بالین تو

مرا تخت ایران اگر بود زیر

کنون گشتم از تاج و از تخت سیر

سپردم شما را کلاه و نگین

مدارید با من شما هیچ کین

مرا با شما نیست جنگ و نبرد

نباید به من هیچ دل رنجه کرد

زمانه نخواهم به آزارتان

وگر دور مانم ز دیدارتان

جز از کهتری نیست آیین من

نباشد به جز مردمی دین من!

 و سپس رو به تمام انسان های جهان بانگ بر می دارد که:

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است!

 

 

 

 

زال

 

 

زال بنیان گذار دانش، حكمت و دبستان پهلوانی است.

زایش و پرورش وی در هاله ای از رازهای عرفانی نهان است.

عشق، خرد و فضیلتی عرفانی، همواره با اوست.

نیمی خدا و نیمی انسان است.

هنگام زاده شدن ، سپید موی است و این نشان خردمندی او و سروش كه خدای زایمان روشنی و نور و سحرگاهان و شادمانی و عشق است، پیام آور تولد اوست.

زال، آن نیمه ی نورانی و رخشان و خردمند درون هر انسانی است.

او نیز مانند بسیاری از قهرمانان عرفانی به كوه انداخته می شود و سیمرغ كه آشیان بر البرز دارد او را پرورش می دهد.

او فرزند سیمرغ است. سیمرغ خداست و او شیره ی جان خدا را می نوشد و خدا و آدمی در هم می شوند. این است ارج و مقام آدمی در عرفان ایرانی. این است آیین و دین مولانا و حافظ و عطار و ....

البرز آن كوه مقدسی است كه جز سیمرغ را بر فراز آن راه نیست. البرز، دژ عاشقان جهان است.

البرز، مركزجهان، سرحد نور و تاریكی، قرارگاه مهر است.

البرز، قله ی درون ماست. انسان كوه است. كوهی كه عشق و مهر و داد و خرد بر آن آشیان دارد.

زال  نیمی در اساتیر و نیمی در حماسه می زید.

زال( خرد تابناك درون هر انسانی) گشاینده تمام قفل ها و رازهای عرفانی است:

زمانی در اندیشه بد زال زر

برآورد یال و بگسترد پر

وزان پس زبان را به پاسخ گشاد

همه پرسش موبدان كرد یاد:

بخست از ده و دو درخت بلند

كه هر یك همی شاخ سی بركشند

به سالی ده و دو بود ماه نو

چو شاه نو آیین ابرگاه نو

به سی روز مه را سرآید شمار

برین سان بود گردش روزگار

كنون آن كه گفتی ز كار دو اسب

فروزان به كردار آذرگشسب

سپید و سیاهست هردو زمان

پس یكدگر تیز هر دو دوان

شب و روز باشد كه می بگذرد

دم چرخ بر ما همی بشمرد

و دیگر كه گفتی از آن سی سوار

كجا بر گذشتند بر شهریار

شمار مه نو بر این گونه دان

چنین كرد فرمان خدای جهان

نگفتی سخن جز ز نقصان ماه

كه یك شب كم آید همی گاه گاه

كنون از نیام این سخن بركشیم

ز دو سرو كان مرغ دارد نشیم

ز برج بره تا ترازو جهان

همی تیرگی دارد اندر جهان

چو زین باز گردد به ماهی شود

بدان تیرگی و سیاهی شود

دو سرو آن دو بازوی چرخ بلند

كزوییم شادان و زو مستمند

جهان را بدو بیم و امید دان

 

داستان عشق شورانگیز زال و رودابه كه همه ی سنت های موجود را زیر پا می نهند، نیز ازقسمت های دلكش شاهنامه است. عشق جان و جهان زال است. عشق با زال هزار چهره می گیرد و چونان رنگین كمانی بر بام ایران قد برمی افرازد. كه جهان از عشق زاده می شود و عشق جهان را می زاید.

زال در تمام دوران پهلوانی شاهنامه با ماست. پیری زال، زوال قدرت پهلوانان و برتخت نشستن دولتی دینی و پایان حماسه است.

 

رستم:

 

بخش بزرگی از فرهنگ پهلوانی ایران با نام رستم و داستان های او پیوند دارد، چون: سیمرغ. البرزكوه. تیرگز. هفت خان. نوشدارو.

رستم با سوگنامه های سیاوش و سهراب و اسفندیارو افراسیاب در هم تنیده است.

رستم با كاوس و كیخسرو و دیگر شاهان نیز همزمان و همراه است.

رستم با نخستین عمل سزارین ، از بر مادر و با داروی بی هوشی و به یاری سیمرغ، زاده می شود. كودكی كه آمده است تا تاریخ و سرنوشت و فرهنگ و اخلاق ملتی را رقم زند.

رستم، تخم ازادگی است. رستم را هیچ قدرتی نمی تواند از میان بردارد، زیرا كه نماد روح ملت است و شگفتا كه سرانجام نیز، نه به دست دشمن، كه در چاه نابرادر ازپای درمی آید.

رستم از سیستان و از دیار سكاها در ده هزار سال پیش تا ایرلند و چین می تازد.

همه این عناصر در عرفان ایرانی سرریز است و سهرودی به آشكار اشاره می كند كه با نام پهلوانانی چون رستم و كیخسرو، دو پهلوان عرصه عشق و خرد، گوهرپاك عرفان پهلوانی بنیاد نهاده می شود.

رستم نمونه برجسته یك پهلوان عارف است. سربلند و با افتخار همه ی صحنه های نبرد با دشمنان را در می نوردد و سر در برابر هیچ قدرتی خم نمی كند و حتا در برابر فرستاده دین و دولت، اسفندیار رویین تن و بی مرگ، دست به بند نمی دهد و می خروشد كه:

كه گفتت: برو! دست رستم ببند!

نبندد مرا دست، چرخ بلند!

اسفندیار  در حقیقت نماینده قدرت و دین آور و رسول است و رستم، نماینده آزادگی و عرفان و آیین كهن و متهم به الحاد و بت پرستی!

پس، شاه كه خود را دین آور می نامد، به فرمان زرتشت و برای نابودی آیین های كهن و آزاده، به مركز مخالفان كه سیستان باشد می تازد:

به زاولستان شد به پیغمبری

كه نفرین كند بر بت آذری

اسفندیار آمده است تا آن نظام دمكراتیك دودمانی و عرفانی را كه رستم نماینده آن است، در هم شكند و از نماینده دین نیز فتوا در دست دارد كه:

چو آن جا رسی، دست رستم ببند

بیارش به بازو فكنده كمند

این رستم، نماد پهلوانی و آزادگی است كه باید به بند كشیده شود.

او نجات دهنده دربندان و گرفتاران( بیژن ازچاه. كاوس از زنجیر و جادو و...)و رهاننده دانش و خرد از بند جادوان است.( در كوه مازندران و از دست اكوان و دیو سفید)

سیمرغ به او پیام می دهد كه اگر دست به بند ندهد و با اسفندیار بجنگد، به ضرورت تاریخ و سرنوشت، خود و خاندانش نابود خواهند شد. رستم آگاهانه، نابودی خود و خانواده را می پذیرد و آن فرستاده رویین تن را با تیری از پا می افكند، تا انسانیت و مردمی و آزادی سرفراز بماند و رستم در ادب و فرهنگ ایرانی به نماد آزادگی بدل گردد.

اسفندیار جوان و جویای نام و قدرت و بازیچه دستان اهریمنی پدر باهر چه رستمد است سر دشمنی دارد، چنانكه در خان چهارم، جفت سیمرغ را كه زنخدای بزرگ ایران است و نماد مردمی و آزادگی است، می كشد.

برخی پژوهشگران، پهلوانانی چون رستم را با افراد واقعی در دوران اشكانی یكی دانسته اند. رستم را نیز از شاهزادگان اشكانی قلمداد كرده و گودرز شاهنامه را همان گودرز یكم اشكانی می دانند. دوران اشكانی، دوران پهلوانی است و یاد و خاطره پهلوانان اشكانی با یادمان های دوران كهن در هم آمیخته و این پهلوانان از تاریخ به استوره و افسانه پركشیده اند.

این پهلوانان كوشیدندتا با دستگاه ستم و دین شاهی ساسانی نبرد كنند و به همین سبب، چون ساسانین به قدرت رسیدند، یاد و نام آنان را نابود كردند و فردوسی خود می گوید:

از آنان بجز نام نشنیده ام

به همین جهت نام زال و رستم در هیچ یك از كتاب های دینی پهلوی نیامده است.

داستان عشق رست و تهمینه از بخش های زیبای شاهنامه است. عشق در این داستان همه ی مرزهای ملی را در می نوردد و مرز نمی شناسد و رستم كه پهلوان بزرگ ایران است به شاهزاده ای از سرزمین دشمن دل می بازد تا از آشتی میان دشمنان، كوك فردا(سهراب) زاده شود.

رستم نماینده بی رقیب دستگاه پهلوانی ایران است و همه’ منش های آنان را در خود دارد. در جایی بر شاه قدر قدرت كه او را به جنگ فرا می خواند، چنین می تازد:

همه كارت از یكدگر بدتر است

ترا شهریاری نه اندر خور است

چه می گوید رستم؟ به ما چه درسی می دهد؟ نقش انسان در برابر خودكامگی چیست! مگر شاه و دیگر قدرتمداران، این قدرت از كه گرفته اند؟

برون شد به خشم اندر آمد به رخش

منم! گفت شیراوژن تاج بخش

چو خشم آورم، شاه كاوس كیست

چرا دست یازد به من! توس كیست!

این است آن اخلاق و منش پهلوانی كه از ما گم شده است!

رستم اندیشه های پهلوانی و عرفانی خود را چنین باز می گوید:

مرا زور و فیروزی از داور است

نه از پادشاه و نه از لشگر است

سر نیزه و گرز یار منند

دو بازو و دل، شهریار منند

كه آزاد زادم! نه من بنده ام

یكی بنده آفریننده ام

این پیام رستم كه نماد منش و كنش پهلوانی است را باید بر دل و پیشانی هر انسانی نگاشت!

شگفتا كه مردم به وی پیشنهاد شاهی می كنند و این دلاور عاشق آن را نمی پذیرد. زیرا كه تخت سلطنتش بر دل های مردمان است:

دلیران به شاهی مرا خواستند

همان گاه و افسر بیاراستند

سوی تخت شاهی نكردم نگاه

نگه داشتم رسم و آیین راه

 در سوگنامه رستم و سهراب، این بار اما، سهراب نماینده نسل جوان عرفان است  كه آمده است تا بنیاد ستم و شاه و دین را بركند و حكومت پهلوانی را از نو برپا دارد. او نشان از رستم و سیاوش با هم دارد.او فرزند رستم و تهمینه است. می گوید كه من به ایران می روم تا:

برانگیزم از تخت كاوس را

از ایران ببرم پی توس را

به رستم دهم تخت و گرز و كلاه

نشانمش بر گاه كاوس شاه

چورستم پدر باشد و من پسر

نباید به گیتی كسی تاجور

 و كاوس كه این همه را خوب می داند، گدر را به جنگ پسر می فرستد و رستم، كه از پس این نوپهلوان بر نمی آید، برای نخستین بار با فریب، پورجوان را پلو می درد و چون برای درمان وی از كاوس طلب نوشدارو می كند. كاوس به فرستاده می گوید كه اگر نوشدارو بدهم و سهراب نجات پیدا كند:

شود پشت رستم به نیروترا

هلاك آورد بی گمانی مرا

 با مرگ رستم به دست هم خون و برادر، در چاه خیانت،برای نام و قدرت، هزاره سوم پایان می گیرد.

همزمان، پادشاهی كیانی نیز به آخر می رسد.

دوران حماسه و پهلوانی غروب می كند.

آرامش و اسایش ایران به پایان می رسد.

فرزندان اسفندیار به ایران و سیستان می تازند و دمار از مردمان بر می آورند.

سیستان ویران و غارت می شود.

دین نو به آیین سراسری و اجباری مردمانی آزاده بدل می شود:

كشیدند شمشیر و گفتند اگر

كسی باشد اندر جهان سربسر

كه نپسندد او را به پیغمبری

سر اندر نیارد به فرمانبری

به شمشیر جان از برش بر كنیم

سرش را به دار برین برزنیم

 و دین تازه به قدرت رسیده به نام آیین نو چه می كند!:

جهان بینی آن گاه گشته كبود

زمین پر ز آتش، هوا پر ز دود

بسی بی پدر گشته بینی پسر

بسی بی پسر گشته بینی پدر

شكسته شود چرخ و گردونه ها

بیالاید از خونشان جوی ها

 

سرانجام زال نیز به بند می افتد و سوكنامه با جنون رودابه، پایان شوم خود را باز می یابد.

ایرج، كاوه، منوچهر و آرش نیز از بنیاد گذاران عرفان پهلوانی هستند كه جداگانه به آن ها خواهم پرداخت.

رستم و زال، پدران سنت های پهلوانی و عرفانی ایران هستند. گوهر و بنیاد فرهنگ ایران در آنان است.

این سنت ها با آمدن و رفتن سلسله ها از میان نمی رود.

همانند های رستم و زال در ادبیات دیگر مردمان نیز یافت می شود، اما هیچكدام آن بار عاطفی و عرفانی  ژرف شاهنامه را ندارند. شاهنامه، تصویری پرشكوه از پهلوانی های انسان های عارف و عاشق آن روزگار است.

 


نامه ی جان و خرد( بخش سوم)  

 نامه ی جان و خرد

( بخش سوم)

 رستم و سهراب، داستان داستان هاست. داستان همیشگی تاریخ. نقالان و مرشدان در قهوه خانه ها، سالیان دراز با این داستان، اشک در چشم مردمان گردانیده اند. این داستان، حکایت تاریخی ماست. حکایت جان سختی نظام کهنه و واپس مانده در برابر نو. ساختار قبیله ای این جامعه در برابر نو و دگرگونی، از خویش جان سختی ها نشان داده است. در برابر دانش و خرد،زبان و زمان ایستاده است. رستم و سهراب، زبان زمانه هاست.

 رستم و سهراب:

 كنون رزم سهراب و رستم شنو

دگرها شنیدستی این هم شنو

یكی داستان است پر آب چشم

دل نازك از رستم آید به خشم

 داستان سهراب، ترا ژدی باشكوه رستاخیز انسان نو، نسل نوین و نیروی بالنده در برابر  گذشته و كهنه و واپس مانده است. سهراب نماد و نماینده ی فردا و آینده است.

سهراب خورشیدی است كه در شب تاریك نبردها و دشمنی ها و ستم ها بر بام شاهنامه دمی نور می افشاند ورقصی عاشقانه می كند و در خون می نشیند.

××× 

رستم در پی رخش( شاید به بوی عشق)  به سمنگان می رود .

 شگفتا كه در حماسه ملی ایران، دختر پادشاه دشمن، بر پهلوان ایران عاشق می شود و عشق همه ی مرزها و سنت ها را در هم می شكند. تهمینه شیر بانویی گستاخ و عاشق است كه دل به رستم ـ سردار دشمن ـ می بازد تا از این عشق نیروی جوان و بالنده ی شاهنامه برخیزد و قد برافرازد.

 چو خندان شد و چهره شاداب كرد

ورا نام، تهمینه، سهراب كرد

 سهراب یا سوراب یا سورآو همان بذر و تخم نهال آینده است. او بذر عشق نام دارد. و نام مادرش نیز تخم و زهدان عشق است: تهمینه!

پدر نیز رستم است: تخم افشاننده عشق

نخستین نشان نوآوری و بالندگی سهراب را زمانی می بینیم كه از مادر نشان پدر می خواهد و بر راز ی بزرگ آگاه می شود:

او فرزند رستم است و رستم، جهان پهلوان ایران است

پس از افراسیاب می خواهد كه او را به جنگ ایرانیان بفرستد. اما هدف او از این جنگ چیز دیگری است. او غوغایی در سر دارد كه در میان همه ی داستان های شاهنامه بسی  تازه تر و نوتر و شورافرین تر است:

او به مادر می گوید كه:

 برانگیزم از كاخ كاووس را

ببرم از ایران پی طوس را

نه گركین بمانم نه گودرز و گیو

نه گستهم نوذر نه بهرام نیو

 پس او می خواهد كه نسل شاهان ایران را براندازد و:

 به رستم دهم گرز و اسب و كلاه

نشانمش بر كاخ كاووس شاه

 و این پیام نورانی و رخشان سهراب است. او می گوید كه آنگاه به این نیز بسنده نكرده و:

 وز ایران به توران شوم جنگجوی

ابا شاه روی اندر آرم به روی

بگیرم سر تخت افراسیاب

سرنیزه بگذارم از آفتاب

ترا بانوی شهر ایران كنم

 شگفتا كه این بچه شیر سخنانی بر لب می آورد كه در آن زمان باور نكردنی است. عطر فردا دارد و رنگ خورشید.

وی می خواهد كه بنیاد ستم و جنگ و دشمنی بین ایران و توران را براندازد و عشق و پهلوانی را بر اریكه شاهی بنشاند.

پیداست كه زمانه با او سرناسازگاری دارد و كهنه پرستان و گورزادان و قدرت طلبان كمر به نابودی او خواهند بست، گرچه سردسته این پیران وامانده از گردش روزگار ، پهلوان پیر و سرفراز ایران و پدر او باشد .

 تراژدی از همین نقطه آغاز می گردد.

 انبوه مردمان، در برابر قهرمان می ایستند، تا شاید كمی بیشتر در پیله ی كهنه و دلبستگی های روزمره بمانند و چنین می شود كه قهرمان شورشی و گستاخ و نو آور را به كشتارگاه می كشند تا سپس تر گورش را گلباران كنند.

در میانه راه، پهلوان جوان بر شیر دختری عاشق می شود كه در سرزمینی مرد سالار با تاریخی مذكر درمیدان        نبرد نیز( آنجا كه مردان نیز خود گریخته اند) باید زن بودن خود را پنهان كند: 

 بدو روی بنمود و گفت: ای دلیر

میان دلیران به كردار شیر

دو لشكر نظاره بر این جنگ ما

بدین گرز و شمشیر و آهنگ ما

كنون من گشاده چنین روی و موی

سپاه از تو گردد پر از گفتگوی

كه با دختری او به دشت نبرد

بدین سان به روی اندر آورد گرد

  و با این تدبیر، پهلوان تازه سال را فریب می دهد و می گریزد و دل عاشق پهلوان را نیز با خود می برد.

و این عشق كوتاه و پرشتاب چونان ستاره ای در آسمان تیره قد می كشد و می سوزد و خاكستر می شود.

 همی جست گرد آفرید و ندید

دلش مهر و پیوند او برگزید

به دل گفت از آن پس دریغا دریغ

كه شد ماه تابنده در زیر میغ

 آنگاه كاووس نیز رستم را به كمك می خواهد، تا پدر و پسر نادانسته با هم در آویزند تا قدرت و ستم بر جای بماند.

و شاید بوی فرزند و مهر پدر است كه رستم را در آستانه رفتن در برابر شاه خودكامه به خشم و آشوب می كشاند:

 تهمتن برآشفت با شهریار:

كه چندین مدار آتش اندر كنار

همه كارت از یكدگر بد تر است

ترا شهریاری نه اندر خور است

 و سپس با خشمی خروشان بر شاه  بانگ می زند كه:

 برون شد، به خشم اندر آمد به رخش

منم! گفت شیر اوژن تاج بخش

مرا زور و پیروزی از داور است

نه از پادشاه و نه از لشكر است

 و آنگاه یاد آدر می شود كه حتا مردم از او خواسته اند كه شاه ایران باشد و او نپذیرفته است:

 دلیران به شاهی مرا خوستند

همان گاه و افسر بیاراستند

سوی تخت شاهی نكردم نگاه

 و چون ایرانیان  به پوزش می آیند، می گوید كه:

 مرا تخت زین باشد و تاج، ترگ

قبا جوشن و دل نهاده به مرگ

چه كاوس پیشم چه یك مشت خاك

چرا دارم از خشم او ترس و باك

 ترا ژدی آغاز شده است، همه ی تدبیرهای سهراب برای یافتن پدر نقش بر آب می شود. رستم پیر برای نخستین بار و در برابر این نیروی جوان و بالنده شكست می خورد و به فریب روی می آورد و این نخستین فریبكاری رستم، نشان ناتوانی كهنه در  رویارویی با نو است. و سهراب دلیر و جوان و جوانمرد سر بگفتار پیر فرود می آورد و زمینه مرگ خویش را فراهم می كند:

 دلیر جوان سر بگفتار پیر

بداد و ببود این سخن دلپذیر

یكی از دلیری، دوم از زمان

سوم از جوانمردیش بی گمان

  و پیر از فرصت و فریب استفاده كرده و پهلوی پهلوان جوان را در هم می درد:

 سبك تیغ تیز از نیام بركشید

بر شیر بیدار دل بردرید

 رستم پیر و پسر كشته اما هنوز امید به كاووس دارد و از او نوشدارو می خواهد تا پسر را از مرگ برهاند. اما كاووس نابكار كه از این مرگ خوشنود نیز هست در پاسخ خواهش جهان پهلوانش می گوید:

 ولیكن اگر داروی نوش من

دهم، زنده ماند گو پیلتن

شود پشت رستم به نیرو ترا

هلاك آورد بی گمان مر مر

 ستم و سیاهی كه نابودی نیروی جوان را به جشن نشسته است، به درباریان یاد آور می شود كه زنده ماندن این جوان و این پهلوان نوآور و نوین، با مرگ او برابر است:

 سخن های سهراب نشنیده ای؟

نه مرد بزرگ جهان دیده ای

كز ایرانیان سر ببرم هزار

كنم زنده كاووس كی را به دار

 و بدین سان پهلوان پیر ایران، خود، فرزند جوان خویشرا كه نماد نوآوری و عشق و آزادگی است به دستیاری كاووس ستم نهاد، به كام مرگ می فرستد و ترا ژدی به پایان شوم خویش می رسد.

و آیا این تراژدی روزگار ما نیز نیست!؟

   سیاوش:

  پایه و مایه ی فرهنگ و دانش و عرفان ایرانی را پس از آن همه تاراج و مسخ در كجا باید جستجوكرد؟

 بی گمان امروزه بسیاری از یافته ها به ما در این زمینه كمك می كند.

كهن ترین بخش آن كه به بیش از ده هزار سال می رسد و مربوط به زمان یكحا نشینی ایرانیان و هندیان است و ما آن را دانش اساتیری یا حكمت ایزدانی می خوانیم. به طور عمده در اساتیر هندی و ایرانی و گات ها وبخش كوتاه و اما مهمی از آن را در شاهنامه و دیگر آثار پهلوی و اوستایی می توان یافت.

بخش دوم را دانش پهلوانی می نامیم و بخش بزرگی از آن در خداینامه ها و شاهنامه باید جستجو گردد.

بخش دیگر دانش خسروانی و مربوط به پایان دوران پهلوانی و بخش تاریخی شاهنامه است. اندیشه های جاماسب حكیم و بوزرجمهر و دیگرانی كه بنیاد فلسفه و حكمت اشراق سهرودی و شهرزوری بوده اند از این گروه است.

سپس دوران دانش عیاری و جوانمردی و قلندری فرا می رسد كه حركت و جنبش عرفان و دانش ایرانی در دوران رستاخیز فرهنگی اجتماعی ایرانیان در زمان صفاریان و سامانیان است و در داستان های سمك عیار و فتوت نامه ها و .... رد پای ان را می توان گرفت.

پس از آن دوران سربداری و درویشی است كه دوران مغول و تیمور را در بر می گیردو بازتاب بخشی از آن در اندیشه های حروفیان و نقطویان و جنبش های درویشی در گیلان و مازندران و خراسان مانده است.

 زمان حافظ ، روزگار رندی است و دانش و حكمت رندی گسترش می یابد.

تردیدی نیست كه تا روزگار حافظ هنوز این عرفان كهن و آن بینش تابناكی كه پایه فرهنگ انسانی و والای ایرانی است حضور گسترده ای داشته و عاشقان این راه در خانقاه و مدرسه و خرابات ، نزد پیر خرابات و پیر مغان درس عرفان و عشق می خوانده اند و آن همه فریاد عاشقانه و شادمانه مولانا و حافظ و عطار از می و میخانه و خرابات و آن همه اشاره های روشن آنان به فرهنگ ایرانی هم از این روست.

تنها حكومت دین- شاهی صفویان بود كه بنیاد این آیین را با عزا و سركوب و مرگ اندیشی بركند.

به هر روی بخش بسیار مهمی از بنیادهای فرهنگ، اخلاق و اساتیر ایرانی را در شاهنامه باید جست.

شاهنامه نه تنها یك اثر حماسی، بلكه گنجینه ای از دانش و حكمت و فلسفه ایرانی است.

شما به پایان ها و آغازهای داستان ها نگاه كنید! به سخنان جاماسب حكیم گوش فرا دهید! به مناظره های بوزرجمهر بنگرید تا ژرفای دانش و حكمت نهفته در شاهنامه را دریابید.

 

حال بیا و با ما همسفر شو! در كوچه باغ های رخش و سیاوش! بیا تا بال بر بال سیاوش به آتش عشق در شویم! بیا تا بر سمند رخش،پنجه در كاكل خاطرات به سیستان و زابلستان سفر كنیم! با ما بیا تا با هم به تالار عشق در شویم و عطر پاكیزه عشق را از گیسوان رودابه و رخساره ی تهمینه بشنویم كه:

این جهان عشق است و عشق است و دگر هیچ!

 

داستان سیاوش، نگاره و صورت اخلاق و فرهنگ ایرانی است. قهرمان و پهلوان اصلی شاهنامه نزد ایرانی، نه رستم، بل سیاوش است. هزاره هاست كه داستان سیاوش كه خود نماد رستاخیز طبیعت است، برای ایرانی به نماد: مهر، پیمان داری، بی گناهی بدل شده است. تا جایی كه قرن ها در مراسم سوگ سیاوش، یاد آن شاهزاده نگون بخت را گرامی داشتند و حتا داستان امام حسین را از روی آن برساختند.

چرا؟ راستی در تاریخ و اساتیر ما چرا این همه نخبه كشی، شاه كشی، وزیر كشان، پسر و پدركشی، رواج داشته است؟ بیشتر شاهان و وزیران و قهرمانان ایرانی به دست دوستان و نزدیكان خویش كشته و نابود شدند. هم این شاهان و هم آن قهرمانان را مردمان آفریدند و سپس خود از اریكه قدرت به زیرشان كشیدند و شگفتا كه باز هم خود مزارشان را گلباران كردند و از آنان شهید ساختند.

چه شد كه آن فرهنگ درخشان كه زن و مرد را برابر و هم بر و هم بالا می دید

كه انسان را خدای خود می دانست

كه جهان را روییدنی و افشاندنی می دانست

كه بر پیشانی آن: داد و مهر و مردمی، گفتار و كردار و پندار نیك نوشته بود

كه كورشش نخستین دادنامه و منشور حقوق بشر را آفریده بود

كه بوزرجمهر و جاماسب و مانی و مزدك و سهروردی و عین القضات و مولانا و حافظ را پرورده بود

تا به آنجا از اسب خویش فرو افتاد كه خود بهتر می دانی.

اساتیر و داستان های كهن، گوشه های پنهان و آن رازهای سر به مهر را بر ما می گشاید.

به راستی در شاهنامه و دیوان حافظ و مولانا به دنبال چه می گردیم؟!

آن ها تا كجا ما را به آن رازها نزدیك می كنند؟

آن بلبل سخنگو  و آن سخنگوی بیدار مغز و آن دهقان دانا در شاهنامه چه رازی را با ما در میان می نهند؟

پیرمغان و ساقی و پیر خرابات ما را در جستجوی چه به گوشه ی میخانه و خاك خرابات می برند؟

آن ها ما را به گنجی نهان در سینه تاریخ و فرهنگ ایران راه می برند. بیایید شاهنامه و حافظ را با این نگاه نیز بخوانیم. با نگاهی در جستجوی بنیادهای فرهنگ و اخلاق ایرانی

 

سیاوش دارای كدام ویژگی هاست كه ایرانی را چنین شیفته و شیدای خود می سازد. به عبارت دیگر ایرانی چرا چهره ای چنین در اساتیر خلق می كند؟

× سیاوش پرورده ی رستم، جهان پهلوان ایران و نماد و نگاره آزادگی و سرفرازی و سربلندی ایرانی است.

× سیاوش نماد بی گناهی است و دلاورانه برای اثبات آن از كوه آتش می گذرد،آن چنان كه یوسف و ابراهیم و دیگر بی گناهان گذشتند.

ز آتش برون آمد آزاد مرد

لبان پر ز خنده و رخ هم چو ورد

چو او را بدیدند برخاست غو:

كه آمد برون زآتش آن شاه نو

× سیاوش در نبرد با دشمن راه صلح و آشتی را بر می گزیند و در راه نگه داری پیمان، كه از بنیادهای اخلاق پهلوانی و عرفانی است، تا پای جان پیش می رود.

نباشد جز از راستی در جهان

به كینه نبندیم یك تن میان

 و در پاسخ پدر یا شاه می نویسد:

ز فرزند پیمان شكستن مخواه

مگو آن چه اندر خورد با گناه

نهانی چرا گفت باید سخن

سیاوش ز پیمان نگردد ز بن

×او نخستین پناهنده و آواره ایرانی است. ماجرایی كه به سبب مسایل گوناگون در تاریخ همواره با ایرانی بوده است و رنجش داده است.

× چون ایرانیان و تورانیان به بازی روی می آورند وكار بازی به خشونت می گراید، وی با آن همه مهر كه در سینه دارد:

سیاوش غمی گشت از ایرانیان

سخن گفت بر پهلوانی زبان

كه میدان بازی است یا كارزار

بدین بخشش و گردش روزگار

× او نیز مانند بسیاری از قهرمانان تاریخ و استوره قربانی نامردمی ها می شود و مهم آن كه به شكلی فجیع كشته می شود و همان دم به نشانه انتقام و روح انتقام جوی ملتی شكست خورده از خون او گیاهی می روید. باشد كه روزی بر اسب سیاه خویش بیاید و جهان را پر از داد كند و این نیز آرزویی است كه مردمكان هزاره ها با آن دل خوش داشته اند.

او تصویر پاك وفاداری و مهر بانی است. تصویری كه در  چهار چوب آرزوهای مردم آفریده شده است.

و به گمان من آن كه او نخستین آرمان شهر و یا مدینه فاضله و یا شهر آرزوها و یا نخستین بهشت را نه در آسمان بلكه بر زمین می آفریند.

این راز بزرگ سیاوش است. او آمده است تا بر زمین بهشت مردمان را بنا نهد. آرزویی تابناك كه آدمی را هیچگاه از وسوسه خویش رها نكرده است.

 به هفت حاشیه قالی های ایرانی و آنگاه باغ پر از گل و پرنده و در میان آن حوض پر از آب، بنگرید! آیا تصویری از بهشت نیست!

به ساختمان خانه های قدیمی ایرانی، به ویژه در یزد و كرمان و كاشان نگاه كنید!

تالارها و اتاق های دور تا دور خانه همان حجره های بهشت است و سپس باغ و گل و پرنده و در میان خانه نیز همان حوض آب.

و مگر چرا كاخ های هخامنشی را در شمال شیراز نه تخت كورش یا داریوش بلكه تخت جمشید خوانده اند و مگر همین جمشید نخستین انسان و نخستین شاه و آفریننده بهشت بر فراز البز كوه نبود؟ و این كاخ ها نیز بهشتی بوده اند كه درخت هایش از سنگ! بهشتی بر آمده از سنگ!

حال بنگریم بر بهشت سیاوش:

كه چون گنگ د ژ در جهان جای نیست

برآنسان زمینی دلارای نیست

 آنگاه وصف سرزمین و جایگاه بهشت می آید و سپس:

كرین بگذری شهر بینی فراخ

همه گلشن و باغ و ایوان و كاخ

همه شهر گرمابه و رود و جوی

به هر برزنی رامش و رنگ و بوی

همه كوه نخجیر و آهو به دشت

بهشت این چو بینی نخواهی گذشت

تذروان و طاوس و كبك دری

بیابی چو بر كوه ها بگذری

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همه جای شادی و آرام و خورد

نبینی در آن شهر بیمار كس

یكی بوستان از بهشت است و بس

همه آب ها  روشن و خوشگوار

همیشه بر و بوم او چون بهار

 

این شهر همیشه بهار و این كشور شاید و آرامش و سلامتی ؤ همان بهشت آرزوهای مردمان است كه سیاوش بنا می نهد و این راز بزرگ عشق مردمان به اوست. او شاه قلب ها و سلطان دل هاست.

او سلطنت نمی كند و حكم نمی راند و امر نمی دهد. او فرمان می راند. او برای مردمان مهر و داد و پیمان داری را به ارمغان می آورد و بهشت را بر زمین بنا می نهد:

بسازید جای چنان چون بهشت

گل و سنبل و نرگس و لاله كشت

× سیاوش در فكر حكومتی جهانی است كه در آن جنگ و دشمنی و كینه را، راه نباشد. پس بر دیوار كاخ خویش این آرزوی بزرگ را نقش می كند. جهانی بدون كینه و جنگ كه همه با  یاری یكدیگر آن را بنا نهند:

بیاراست شهری ز كاخ بلند

ز پالیز و از گلشن ارجمند

به ایوان نگارید چندین نگار

ز شاهان و از بزم و از كارزار

نگار سر گاه كاوس شاه

نبشتند با یاره و گرز و گاه

بر تخت او رستم پیلتن

همان زال و گودرز و آن انجمن

ز دیگر سو افراسیاب و سپاه

چو پیران و گرسیوز كینه خواه

به ایران و توران بر راستان

شچ آن شهر خرم یكی داستان

به هر گوشه ای گنبدی ساخته

سرش را به ابر اندر افراخته

نشسته سراینده رامشگران

به هرجا ستاده گوان و سران

سیاوخش گردش نهادند نام

همه مردمان زان به دل شادكام

و بدین سان بار دیگر ستم و سیاهی دست در دست هم می نهند تا این درخت زیبا را از ریشه بركنند. تبه كاران تاریخ كه تاب روییدن درخت سیاوش را ندارند، تبر بر می گیرند تا از پای درش آورند:

جدا كرد از سرو سیمین سرش

همی رفت در طشت، خون از برش

گیاهی برآمد همانگه ز خون

بدانجا كه آن طشت شد سرنگون

گیا را دهم من كنونت نشان

كه خوانی همی خون اسیااوشان

سیاوش نیكخواه و دادگر با دسیسه و بد دلی به كشتارگاه می رود تا ستم و تباهی چند روزی دیگر بر تخت بمانند و فاجعه بار دیگر به پایان تلخ خویش می رسد.

مردمان هنوز كه هنوز است سوگ سیاوشان را بر دل دارند و تا كاوس و افراسیاب در كارند، چنین است.

تاریخ و استوره را به یاد داشته باشیم و ریشه های درد و رنج را بیابیم و آگاهانه پای در ركاب جستجو در هزار راهه ی آینده بگذاریم.

از خون سیاوش گیاهی بر می آید. از سیاوش فرزندی باقی می ماند كه كیخسرو است. كیخسرو همان عارف وارسته و دلاوری است كه راه پدر را پی می گیرد.

بیا تا كیخسرو زمان خویش باشیم.

 

نوشته شده توسط ناشناس در 14:29 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389

مانند مداد باشیم

مانند مداد باشیم

 پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .

بالاخره پرسید :

 - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟

پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :

 - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .

می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .

 پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

 - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .

- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .

صفت اول

می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .

اسم این دست خداست .

او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

 

صفت دوم :

گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .

پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

 

 صفت سوم :

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .

بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم :

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .

پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .

 صفت پنجم :

همیشه اثری از خود به جا می گذارد .

بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

 

نوشته شده توسط ناشناس در 9:2 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم دی 1389

خطبه غدير

خطبه غدير
نوشته شده توسط ناشناس در 16:42 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم دی 1389

هر صبح سر ز گلشن سودا برآورم

هر صبح سر ز گلشن سودا برآورم وز صور آه بر فلک آوا برآورم
چون طیلسان چرخ مطرا شود به صبح من رخ به آب دیده مطرا برآورم
بر کوه چون لعاب گوزن اوفتد به صبح هویی گوزن‌وار به صحرا برآورم
از اشک خون پیاده و از دم کنم سوار غوغا به هفت قلعه‌ی مینا برآورم
خود بی‌نیازم از حشر اشک و فوج آه کان آتشم که یک تنه غوغا برآورم
اسفندیار این دژ روئین منم به شرط هر هفته هفت‌خوانش به تنها برآورم
بس اشک شکرین که فرو بارم از نیاز بس آه عنبرین که به عمدا برآورم
لب را حنوط ز آه معنبر کنم چنانک رخ را وضو به اشک مصفا برآورم
قندیل دیر چرخ فرو میرد آن زمان کان سرد باد از آتش سودا برآورم
دلهای گرم تب زده را شربتی کنم ز آن خوش دمی که صبح‌دم آسا برآورم
هردم مرا به عیسی تازه است حامله ز آن هر دمی چو مریم عذرا برآورم
زین روی چون کرامت مریم به باغ عمر از نخل خشک خوشه‌ی خرما برآورم
تر دامنان چو سر به گریبان فروبرند سحر آورند و من ید بیضا برآورم
دل در مغاک ظلمت خاکی فسرده ماند رختش به تابخانه‌ی بالا برآورم
رستی خورم ز خوانچه‌ی زرین آسمان و آوازه‌ی صلا به مسیحا برآورم
نی‌نی من از خراس فلک برگذشته‌ام سر ز آن سوی فلک به تماشا برآورم
چون در تنور شرق پزد نان گرم، چرخ آواز روزه بر همه اعضا برآورم
آبستنم که چون شنوم بوی نان گرم از سینه باد سرد تمنا برآورم
آب سیه ز نان سفید فلک به است زین نان دهان به آب تبرا برآورم
آبای علویند مرا خصم چون خلیل بانگ ابا ز نسبت آبا برآورم
از خاصگان دمی است مرا سر به مهر عشق هر جا که محرمی است دم آنجا برآورم
در کوی حیرتی که هم عین آگهی است نادان نمایم و دم دانا برآورم
چون نای اگر گرفته دهان داردم جهان این دم ز راه چشم همانا برآورم
ور ساق من چو چنگ ببندد بده رسن هم سر به ساق عرش معلا برآورم
با روزگار ساخته زانم به بوی آن کامروز کار دولت فردا برآورم
جام بلور در خم روئین به دستم است دست از دهان خم به مدارا برآورم
تا چند بهر صیقلی رنگ چهره‌ها خود را به رنگ آینه رعنا برآورم
تا کی چو لوح نشره‌ی اطفال خویش را در زرد و سرخ حلیت زیبا برآورم
تا کی به رغم کعبه نشینان عروس‌وار چون کعبه سر ز شقه‌ی دیبا برآورم
اولیتر آنکه چون حجر الاسود از پلاس خود را لباس عنبر سارا برآورم
دلق هزار میخ شب آن من است و من چون روز سر ز صدره‌ی خارا برآورم
خارا چو مار برکشم و پس به یک عصا ده چشمه چون کلیم ز خارا برآورم
در زرد و سرخ شام و شفق بوده‌ام کنون تن را به عودی شب یلدا برآورم
چون شب مرا ز صادق و کاذب گزیر نیست تا آفتابی از دل دروا برآورم
بر سوگ آفتاب وفا زین پس ابروار پوشم سیاه و بانگ معزا برآورم
مولو مثال دم چو برآرد بلال صبح من نیز سر ز چوخه‌ی خارا برآورم
چند از نعیم سبعه‌ی الوان چو کافران کار حجیم سبعه ز امعا برآورم
شویم دهان حرص به هفتاد آب و خاک و آتش ز بادخانه‌ی احشا برآورم
قرص جوین و خوش نمکی از سرشک چشم به ز آنکه دم به میده‌ی دارا برآورم
هم شوربای اشک نه سکبای چهرها کاین شوربا به قیمت سکبا برآورم
چون عیش تلخ من به قناعت نبود خوش ز آن حنظل شکر شده حلوا برآورم
چه عقل را به دست امانی گرو کنم چه اره بر سر زکریا برآورم
قلب ریا به نقد صفا چون برون دهم نسناس چون به زیور حورا برآورم
چون آینه نفاق نیارم که هر نفس از سینه زنگ کینه به سیما برآورم
آن رهروم که توشه‌ی وحدت طلب کنم زال زرم که نام به عنقا برآورم
شهبازم ارچه بسته زبانم به گاه صید گرد از هزار بلبل گویا برآورم
سر ز آن فرو برم که برآرم دمار نفس نفس اژدهاست هیچ مگو تا برآورم
صهبا گشاده آبی و زر بسته آتشی است من آب و آتش از زر و صهبا برآورم
بلبل نیم که عاشق یاقوت و زر بوم بر شاخ گل حدیث تقاضا برآورم
دانم علوم دین نه بدان تا به چنگ زر کام از شکار جیفه‌ی دنیا برآورم
اعرابیم که بر پی احرامیان دوم حج از پی ربودن کالا برآورم
گر طبع من فزونی عیش آرزو کند من قصه‌ی خلیفه و سقا برآورم
با این نفس چنان همه هشیار نیستم مستم نهان و عربده پیدا برآورم
اصحاب کهف‌وارم بیدار و خفته ذات ممکن که سر ز خواب مفاجا برآورم
صفرا همه به ترش نشانند و من ز خواب چون طفل ترش خیزم و صفرا برآورم
بنیاد عمر بر یخ و من بر اساس عمر روزی هزار قصر مهیا برآورم
مردان دین چه عذر نهندم که طفل‌وار از نی کنم ستور و به هرا برآورم
زن مرده‌ای است نفس چون خرگوش و هر نفس نامش به شیر شرزه‌ی هیجا برآورم
در ظاهرم جنابت و در باطن است حیض آن به که غسل هر دو به یک جا برآورم
دریای توبه کو که درین شام‌گاه عمر چون آفتاب، غسل به دریا برآورم
خاقانیا هنوز نه‌ای خاصه‌ی خدای با خاصگان مگو که مجارا برآورم
گر در عیار نقد من آلودگی بسی است با صاحب محک چه محاکا برآورم
امسال اگر ز کعبه مرا بازداشت شاه زین حسرت آتشی ز سویدا برآورم
گر بخت باز بر در کعبه رساندم کاحرام حج و عمره مثنا برآورم
سی‌ساله فرض بر در کعبه قضا کنم تکبیر آن فریضه به بطحا برآورم
حراقه‌وار در زنم آتش به بوقبیس ز آهی که چون شراره مجزا برآورم
از دست آنکه داور فریادرس نماند فریاد در مقام مصلا برآورم
زمزم فشانم از مژه در زیر ناودان طوفان خون ز صخره‌ی صما برآورم
دریای سینه موج زند ز آب آتشین تا پیش کعبه لولوی لالا برآورم
بر آستان کعبه مصفا کنم ضمیر زو نعت مصطفای مزکی برآورم
دیباچه‌ی سراچه‌ی کل خواجه‌ی رسل کز خدمتش مراد مهنا برآورم
سلطان شرع و خادم لالای او بلال من سر به پایبوسی لالا برآورم
در بارگاه صاحب معراج هر زمان معراج دل به جنت ماوی برآورم
تا قرب قاب قوسین بر خاک درگهش آوازه‌ی دنی فتدلی برآورم
گر مدحتش به خاک سراندیب ادا کنم کوثر ز خاک آدم و حوا برآورم
کی باشد آن زمان که رسم تا به حضرتش آواز یا مغیث اغثنا برآورم
زان غصه‌ها که دارم از آلودگان دهر غلغل دران حظیره‌ی علیا برآورم
دارا و داور اوست جهان را، من از جهان فریاد پیش داور دارا برآورم
ز اصحاب خویش چون سگ کهف اندر آن حرم آه از شکستگی سر و پا برآورم
دندانم ار به سنگ غرامت شکسته‌اند وقت ثنای خواجه ثنایا برآورم
سوگند خورد مادر طبعم که در ثناش از یک شکم دوگانه چو جوزا برآورم
اسمای طبع من به نکاح ثنای اوست زان فال سعد ز اختر اسما برآورم
امروز گر ثناش مرا هست کوثری رخت از گوثری به ثریا برآورم
فردا هم از شفاعت او کار آن سرای در حضرت خدای تعالی برآورم
نوشته شده توسط ناشناس در 12:56 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم دی 1389

بس آه عنبرين که به عمدا برآورم
بس اشک شکرين که فرو بارم از نياز
رخ را وضو به اشک مصفا برآورم
لب را حنوط ز آه معنبر کنم چنانک
کان سرد باد از آتش سودا برآورم
قنديل دير چرخ فرو ميرد آن زمان
ز آن خوش دمي که صبح‌دم آسا برآورم
دلهاي گرم تب زده را شربتي کنم
ز آن هر دمي چو مريم عذرا برآورم
هردم مرا به عيسي تازه است حامله
از نخل خشک خوشه‌ي خرما برآورم
زين روي چون کرامت مريم به باغ عمر
سحر آورند و من يد بيضا برآورم
تر دامنان چو سر به گريبان فروبرند
رختش به تابخانه‌ي بالا برآورم
دل در مغاک ظلمت خاکي فسرده ماند
و آوازه‌ي صلا به مسيحا برآورم
رستي خورم ز خوانچه‌ي زرين آسمان
سر ز آن سوي فلک به تماشا برآورم
ني‌ني من از خراس فلک برگذشته‌ام
آواز روزه بر همه اعضا برآورم
چون در تنور شرق پزد نان گرم، چرخ
از سينه باد سرد تمنا برآورم
آبستنم که چون شنوم بوي نان گرم
زين نان دهان به آب تبرا برآورم
آب سيه ز نان سفيد فلک به است
بانگ ابا ز نسبت آبا برآورم
آباي علويند مرا خصم چون خليل
هر جا که محرمي است دم آنجا برآورم
از خاصگان دمي است مرا سر به مهر عشق
نادان نمايم و دم دانا برآورم
در کوي حيرتي که هم عين آگهي است
اين دم ز راه چشم همانا برآورم
چون ناي اگر گرفته دهان داردم جهان
هم سر به ساق عرش معلا برآورم
ور ساق من چو چنگ ببندد بده رسن
کامروز کار دولت فردا برآورم
با روزگار ساخته زانم به بوي آن
دست از دهان خم به مدارا برآورم
جام بلور در خم روئين به دستم است
خود را به رنگ آينه رعنا برآورم
تا چند بهر صيقلي رنگ چهره‌ها
در زرد و سرخ حليت زيبا برآورم
تا کي چو لوح نشره‌ي اطفال خويش را
چون کعبه سر ز شقه‌ي ديبا برآورم
تا کي به رغم کعبه نشينان عروس‌وار
خود را لباس عنبر سارا برآورم
اوليتر آنکه چون حجر الاسود از پلاس
چون روز سر ز صدره‌ي خارا برآورم
دلق هزار ميخ شب آن من است و من
ده چشمه چون کليم ز خارا برآورم
خارا چو مار برکشم و پس به يک عصا
تن را به عودي شب يلدا برآورم
در زرد و سرخ شام و شفق بوده‌ام کنون
تا آفتابي از دل دروا برآورم
چون شب مرا ز صادق و کاذب گزير نيست
پوشم سياه و بانگ معزا برآورم
بر سوگ آفتاب وفا زين پس ابروار
من نيز سر ز چوخه‌ي خارا برآورم
مولو مثال دم چو برآرد بلال صبح
کار حجيم سبعه ز امعا برآورم
چند از نعيم سبعه‌ي الوان چو کافران
و آتش ز بادخانه‌ي احشا برآورم
شويم دهان حرص به هفتاد آب و خاک
به ز آنکه دم به ميده‌ي دارا برآورم
قرص جوين و خوش نمکي از سرشک چشم
کاين شوربا به قيمت سکبا برآورم
هم شورباي اشک نه سکباي چهرها
ز آن حنظل شکر شده حلوا برآورم
چون عيش تلخ من به قناعت نبود خوش
چه اره بر سر زکريا برآورم
چه عقل را به دست اماني گرو کنم
نسناس چون به زيور حورا برآورم
قلب ريا به نقد صفا چون برون دهم
از سينه زنگ کينه به سيما برآورم
چون آينه نفاق نيارم که هر نفس
زال زرم که نام به عنقا برآورم
آن رهروم که توشه‌ي وحدت طلب کنم
گرد از هزار بلبل گويا برآورم
شهبازم ارچه بسته زبانم به گاه صيد
نفس اژدهاست هيچ مگو تا برآورم
سر ز آن فرو برم که برآرم دمار نفس
من آب و آتش از زر و صهبا برآورم
صهبا گشاده آبي و زر بسته آتشي است
بر شاخ گل حديث تقاضا برآورم
بلبل نيم که عاشق ياقوت و زر بوم
کام از شکار جيفه‌ي دنيا برآورم
دانم علوم دين نه بدان تا به چنگ زر
حج از پي ربودن کالا برآورم
اعرابيم که بر پي احراميان دوم
من قصه‌ي خليفه و سقا برآورم
گر طبع من فزوني عيش آرزو کند
مستم نهان و عربده پيدا برآورم
با اين نفس چنان همه هشيار نيستم
ممکن که سر ز خواب مفاجا برآورم
اصحاب کهف‌وارم بيدار و خفته ذات
چون طفل ترش خيزم و صفرا برآورم
صفرا همه به ترش نشانند و من ز خواب
روزي هزار قصر مهيا برآورم
بنياد عمر بر يخ و من بر اساس عمر
از ني کنم ستور و به هرا برآورم
مردان دين چه عذر نهندم که طفل‌وار
نامش به شير شرزه‌ي هيجا برآورم
زن مرده‌اي است نفس چون خرگوش و هر نفس
آن به که غسل هر دو به يک جا برآورم
در ظاهرم جنابت و در باطن است حيض
چون آفتاب، غسل به دريا برآورم
درياي توبه کو که درين شام‌گاه عمر
با خاصگان مگو که مجارا برآورم
خاقانيا هنوز نه‌اي خاصه‌ي خداي
با صاحب محک چه محاکا برآورم
گر در عيار نقد من آلودگي بسي است
زين حسرت آتشي ز سويدا برآورم
امسال اگر ز کعبه مرا بازداشت شاه
کاحرام حج و عمره مثنا برآورم
گر بخت باز بر در کعبه رساندم
تکبير آن فريضه به بطحا برآورم
سي‌ساله فرض بر در کعبه قضا کنم
ز آهي که چون شراره مجزا برآورم
حراقه‌وار در زنم آتش به بوقبيس
فرياد در مقام مصلا برآورم
از دست آنکه داور فريادرس نماند
طوفان خون ز صخره‌ي صما برآورم
زمزم فشانم از مژه در زير ناودان
تا پيش کعبه لولوي لالا برآورم
درياي سينه موج زند ز آب آتشين
زو نعت مصطفاي مزکي برآورم
بر آستان کعبه مصفا کنم ضمير
هر صبح سر ز گلشن سودا برآورم
ديباچه‌ي سراچه‌ي کل خواجه‌ي رسل
چون طيلسان چرخ مطرا شود به صبح
وز صور آه بر فلک آوا برآورم
بر کوه چون لعاب گوزن اوفتد به صبح
من رخ به آب ديده مطرا برآورم
از اشک خون پياده و از دم کنم سوار
هويي گوزن‌وار به صحرا برآورم
خود بي‌نيازم از حشر اشک و فوج آه
غوغا به هفت قلعه‌ي مينا برآورم
اسفنديار اين دژ روئين منم به شرط
کان آتشم که يک تنه غوغا برآورم
کز خدمتش مراد مهنا برآورم
هر هفته هفت‌خوانش به تنها برآورم
من سر به پايبوسي لالا برآورم
سلطان شرع و خادم لالاي او بلال
معراج دل به جنت ماوي برآورم
در بارگاه صاحب معراج هر زمان
آوازه‌ي دني فتدلي برآورم
تا قرب قاب قوسين بر خاک درگهش
کوثر ز خاک آدم و حوا برآورم
گر مدحتش به خاک سرانديب ادا کنم
آواز يا مغيث اغثنا برآورم
کي باشد آن زمان که رسم تا به حضرتش
غلغل دران حظيره‌ي عليا برآورم
زان غصه‌ها که دارم از آلودگان دهر
فرياد پيش داور دارا برآورم
دارا و داور اوست جهان را، من از جهان
آه از شکستگي سر و پا برآورم
ز اصحاب خويش چون سگ کهف اندر آن حرم
وقت ثناي خواجه ثنايا برآورم
دندانم ار به سنگ غرامت شکسته‌اند
از يک شکم دوگانه چو جوزا برآورم
سوگند خورد مادر طبعم که در ثناش
زان فال سعد ز اختر اسما برآورم
اسماي طبع من به نکاح ثناي اوست
رخت از گوثري به ثريا برآورم
امروز گر ثناش مرا هست کوثري
در حضرت خداي تعالي برآورم
نوشته شده توسط ناشناس در 12:46 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم آذر 1389

« خورشید حقیقت در حدیقه »

سنایی مطابق روایت مقدمة نسخة کامل کتاب خود را به پارسی فخری نامه و به عربی حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه می نامد. سه واژه شریعت، طریقت و حقیقت در عنوانی که شاعر خود برای کتاب برگزیده است راهنمای رسیدن به حرکت محورهای مختلف کتاب به سوی مرکز است.

کتاب با ابیاتی در توحید و معرفت حق تعالی آغاز می شود. این آغاز با مخاطبه و گفتگوی با او (حق) لحنی دیگرگون می پذیرد. یاد کرد نام های بزرگ پروردگار، ذکر تعدادی از صفات و اشاره به صنع و فعل او، با آفرین برآفریننده و یکتای جهان همراه می شود. فصل « معرفت » ابیاتی در باب عجز آدمی در شناخت خداوند را در بر دارد و فصل های « تنزیه » و « تقدیس » خبر از نوع نگاه حکیمانه شاعر به پروردگار دارد. پس از بخش معرفت و توحید حرکت پویای کتاب آغاز می شود. فصول طلب، درجات، هدایت و مجاهدت راه حرکت به سوی شاهراه، حقیقت را که در انتهای آن « مطلوب » است نشان می دهد و طریق گام نهادن را زدودن آینة دل می داند.

صحبت از صنع و فعل حق را، طرح مبحث « نظام احسن » همراهی می کند. آفرینش جهان به بهترین شکل ممکن یکی از موضوعات مورد توجه شاعراست که پیش از وی غزالی نیز در کتاب « احیاء علوم الدین » و کتاب « الاملاء فی اشکالات الاحیاء » از آن سخن گفته است. این مبحث با نقل داستان ابله و شتر به نهایت سادگی و ایجاز بیان می شود.

فصل دربارة فعل الهی با ابیاتی دربارة شناسندگان ادامه می یابد. توصیف عاشقان حضرت الهی و جانبازان طریق وی در ابیات 210 تا 230 کتاب آمده است که با لحن وعظ و اندرز شاعر در پایان فصل دنبال می شود.فصل « تسلیم » با داستان ابراهیم خلیل در منجنیق و گفتگو با جبرئیل همراه می شود.

دنبالة بحث وصف عاشقان و کشتگان درگاه الهی است و صفت آنان  است که کمر بندگی حق بربسته اند و دل از چون و چرا جدا کرده اند و چون ابراهیم داغ نمرود را به باغ مبدّل می کنند.

فصول کتاب با عناوین « قدمت » و « ابداع » و « کرامت » و « فقر » و « بی نیازی » و «تضرّع »،  « ذکر »، « عدم »، « شکر »، « قهر و لطف » و « علم »، « رزق » « محبت »، «تجرید »، «تعلیم سالک» و « توکل» پی گرفته می شود. عناوینی که در ربع منجیات کتاب احیاء علوم الدّین غزّالی نیز دیده می شود.

فصل « تعبیر خواب » که در نسخه های جدیدتر افزایشی بس قابل توجه دارد یکی از فصولی است که با دقیق تر شدن در ابیات آن و با نظر به دیدگاه سنایی در مورد خواب و تعداد محدود این ابیات در قدیم ترین نسخه های خطی معلوم می شود که شاعر به هیچ وجه قصد نوشتن فصلی در تعبیر خواب ندارد. بلکه این فصل کاملاً در جای خود و در توالی ابیات دیگر است.

شاعر پس از ذکر مقدماتی در شرح اصطلاحات و تعبیرات عارفان به « نماز »  می پردازد. نگاه تازة شاعر به نماز یادآور نگرش خاص امام محمد غزالی در این فصل از کتاب « عبادات » به نماز است. توجه به باطن دین و عمق و حقیقت آن محور اساسی و اصلی تفکر اهل باطن است که همواره از دین مغز آن را جسته اند و خواسته اند و سنایی به پیروی از طریق اهل طریقت، حقیقت نماز را می جوید. « دعا » و « مناجات » از ارکان اسلامی طریقت است که غزالی نیز در کتاب خود به آن پرداخته است.

پس از آن سلسله فصولی دربارة کلام الهی و قرآن می آید. ساختار این فصول شباهت فوق العاده ای با فصولی با همین عنوان در کتاب « احیاء علوم الدین » غزالی دارد. ذکر « جلال قرآن »، «سرّ قرآن »، « اعجاز قرآن »، « هدایت قرآن »، ذکر « حجت قرآن » و تلاوت و سماع آن نام عناوین فصول « حدیقه » و همینطور « احیاء علوم الدین » غزالی است.

پس از فصل قرآن، فصلی دربارة آدم علیه السلام اوّلین انسان و پیامبر می آید و از انبیاء و مرسلین به توالی یاد می شود تا اینکه سنایی به دورة فترت ما بین عیسی مسیح و محمّد رسول ا... توجه  می کند و به ترسیم وضع جهان و جهانیان در این زمان می پردازد و پس از آن وارد نعت نبی اکرم(ص) می شود. و پس ازآن فصلی در باب معراج حضرت می سراید که بعد از او چون سنّتی مورد توجه بعضی شاعران چون نظامی و عطّار و سعدی قرار می گیرد.

آنچه در باب ترتیب حمد و مدح در ستایش نامه ها در مقایسه با دیگر کتاب ها قابل ملاحظه است اینکه سنایی پس از ستایش حضرت علی (ع) ذکر حمد و ثنای امام حسن(ع) و امام حسین(ع) و پس ازآن امام ابوحنیفه و شافعی را می آورد و این اوّلین حرکت در جهت در کنار هم نشاندن مذاهب مختلف اسلامی است. بی تعصّبی در دین آموزة مهمی است که در این بخش از حدیقه می توان آموخت.

فصل « زهد » و «متابعت هوا » دو فصلی است که در پی طرح مسأله تعصّب دینی می آید و ربطی به مسأله زهد و هوی پرستی ندارد و از اینجا روشن می شود که عناوین گمراه کننده متن یکی از عوامل و موجبات درک نادرست ابیات حدیقه سنایی شده است.

از بیت شماره 1748 فصل در ستایش علم و عالم و طلب علم می آید که تا شماره 1906 که فصل ستایش عقل و عاقل و معقول است ادامه می یابد. عنوآن های مرید و مراد، قبول عوام و جدّ و هزل عنوآن های فرعی هستند که جز به بیراهه کشاندن خواننده وظیفه دیگری ندارد. حکایت ابله و حیز، قاضی و طایفة عوام، شبلی و جنید و زنگی بغدادی همه به نوعی خود را به فضای روایی کتاب نزدیک می کنند.

بیت 1891 که اولین بیت فصل « درجدّ و هزل » است تنها بیتی است که دربارة جدّ و هزل سروده شده و کاتبان به مناسبت این تک بیت، فصل را فصل جدّ و هزل نامیده اند.

فصل ستایش عقل از بیت 1905 آغاز و تا بیت 2024 ادامه می یابد.

از بیت شماره 2024 کتاب با عنوان « در نفس کل گوید و پیوستن به عقل و معرفت » تا بیت 2080 فصولی در باب روح حیوانی و روح انسانی می آید و شاعر دربارة آفرینش جهان و انسان سخن می گوید.

به دنبال یک سری مقدمات فصلی با عنوان « تشبیه شب » می آید که طی آن شاعر فضای لازم را برای عالم تاریکی و خواب فراهم می آورد. در دامنة یک شب ظلمانی سنایی که خود راوی داستان هم هست از سمت مشرق نور صبحگاهی را می یابد که پیر را در دامن خود دارد و پیر صبح به خیر گویان به سلام شاعر می آید و پس از ابیاتی در وصف پیر، گفتگوی پیرو سنایی آغاز می شود که یادآور ملاقات « حی بن یقظان »، قهرمان نخستین داستان رمزی فارسی با سالک است که نوشتة ابن سیناست و در طی آن سالک با پیر دیدار می کند و بین این دو پرسش ها و پاسخ هایی رد و بدل می شود.

این داستان واسطه العقد کتاب حدیقه است.

پس از این داستان ابیاتی در مذمت شهوت راندن آمده است که با پیغام پیر مناسبت دارد و خود آغازی است برای فصلی در نکوهش شاهد بازی که تا فصل شرع و شعر ادامه می یابد. ابیات در مذمت شاعران یاوه گو ادامه می یابد تا به هجو مردم عامی می انجامد که سنایی در اینجا به آز و حرص و طمع ایشان اشاره و آنان را هجو می کند.

فصول بعدی امر و نهی هایی در زمینة پاره ای از مهلکات دنیوی است. بخل، شرابخواری، حرص و شهوت و خشم، لقمة حرام، دوستی درم گانه، در نکوهش خورش و پوشش این جهانی، بددلی، کم خوردن و بسیار خوردن، در خمر ناخوردن، مذمت آز و حرص و بیهوده خندیدن. عناوین مباحث این بخش کتاب سنایی شباهت قابل توجهی به کتاب « مهلکات » غزالی دارد.نکوهش این جهان، نکوهش حرص و شهوت و آز و سپس مذمت خویشان، بندهای بعدی کتاب است که به نکوهش چرخ و دوازده برج هم می انجامد.

دو فصل شوق و عشق پایان بخش اصلی کتاب است. آنجا که سالک با براق شوق به وادی عشق پا می نهد. وادیی که مخصوص رسیدگان است. شوق و عشق دو بخش خواندنی کتاب حدیقه اند. شاعر، سالک و مشتاق را بر براق شوق سوار می کند تا چون مصطفی از طبقات عالم تاریک بگذرد و راه به سوی نورو نور الانوار بیابد و به معراج خود برسد. در این مسیر ابراهیم خلیل آب زن راه راست و جبرئیل مقرعه زن، مصطفی بر وی سلام می دهد و براق تندتر از باد به سوی وادی عشق می تازد تا به دلبر جانربا و سرّنمای عشق رسد. عشقی که چون بتابد دیگر مرگی نخواهد بود. عشقی که ملک الموت مرگ است و دولت جاویدان عطا می کند. عشقی که برتر از عقل و جان است و چون « لی مع ا... » رسول ا...، وقت مردان حق است.

در نسخة بغدادلی وهبی مدح سلطان بهرامشاه و فرزندش دولتشاه در بخش آخر کتاب آمده است، در حالی که در سایر نسخ این بخش جلوتر آمده و پس از ستایش بزرگان قرار گرفته است. در میان ابیات ستایش سلطان حدود بیست بیت وجود دارد که در آن سنایی صفت عدل و داد سلطان می کند و تقریباً در تمام ابیات آن بخش الزام واژه « عدل »، « داد » یا « انصاف » کرده است.

در پایان بخش نیز شاعر باز از عدل و انصاف سخن به میان می آورد و پادشاه را به آن می خواند و پس از این ابیات، هفت حکایت بدیع از احوال احنف قیس و انوشیروان و هشام و امین و کسری می آورد و هشام و امین و کسری می آورد تا پادشاه را عادلی آموزد و از ستمکاری بر کنار دارد و در ادامه نیز در طی ابیاتِ حکایات، سنایی  تلاش می کند تا آیین پادشاهی و سروری به عدل را پوشیده به شاه بیاموزد.

در ابیات پایانی نسخه بغدادلی وهبی ابیاتی خطاب به سلطان و در انذار وی آمده است که در هیچیک از نسخه های خطی دیگر به چشم نمی خورد. در این ابیات شاعر با لحنی تند به سلطان تاخته است و او را از عقاب و عقوبت دوزخ می ترساند.

پایان کتاب با ابیاتی در عذر خدمت پادشاه و حسب حال شاعر و وصف کتاب و سپاس و تشکر از قاضی احمد پایان می یابد. وی در آخرین سطور کتاب خود لازم می داند از دوستی که او را در روزگار تنهایی و تنگدلی و تنگدستی دریافته، سپاس و ستایشی در خور نماید. سنایی در حق وی دعا می کند و اقبال پایدار وی را از خداوند مسألت دارد.

                                                     برگرفته از مقدمه حدیقه سنایی تصحیح دکتر مریم حسینی

 

پیر افسانه ای  غزنین (ازدكترمريم حسيني )

روزگار سنایی، روزگار پایان شکوهمندی و شاد خواری های خراسانیان است. آغاز دوره ای همراه با جنگ ها، شکست ها، دردها و رنج های مردم خراسان و ایران که با حملة غزها در ابتدای قرن ششم آغاز و با حملات پی در پی مغول در قرن هفتم تداوم می یابد.

در غزنین آن سال ها هر چند از جنب و جوش و حیات و حرکت عهد محمودی خبری نبود اما اخلاف خلف آن پادشاه شعر دوست، شاعران کوچک و بزرگ را به گرد خود جمع می کردند.  مجدود بن آدم سنایی (متولد 467 ه. ق ) ازآن دسته از شاعران بود که به دربار مسعود بن ابراهیم شاه غزنوی رفت و آمد داشت و طبع خویش را با سرودن اشعاری به اقتفای شاعران بزرگ عهد محمودی ( فرخی، عنصری و منوچهری ) می آزمود.

   سنایی تحصیلات منظمی در علوم اسلامی ( فقه و تفسیر قرآن و حدیث ) داشت. زبان عربی را خوب می دانست و بسیاری از سوره های قرآن را در خاطر داشت. مطالعات او تنها در زمینة علوم مذهبی نبوده بلکه حکمت و فلسفه را هم شامل می شده است. حکمت مشاء را مطالعه می کرد، و با آراء ابن سینا آشنا بود. و غیر از این، آنچه بیش از همه توجه شاعر را به خود جلب می کرد سخنان مشایخ صوفیه و آثار ایشان بود. به احتمال زیاد کتاب « کشف المحجوب » هجویری یکی از منابع مطالعاتی سنایی بوده است. غیر از آن « رسالة قشیریه » کتاب مهم دیگری بود که این روزها صوفیان و عارفان خراسان آن را به درس می خواندند. شرح کتاب « تعرف کلاباذی » که توسط مستملی بخاری نوشته شده بود از جملة کتبی بود که مجدود پیش از هجرت از غزنین و یا بعد از آن مطالعه کرده بود.

سنایی، نسخه ای از اشعار مسعود سلمان را نیز کتابت کرد و با عثمان مختاری و معزّی آشنایی داشت و عثمان مختاری را استاد خود خوانده بود و در رثای امیر معزّی مراثی سروده بود.

سنایی شاعر به دنیا آمده بود. گرایش ناخودآگاه به شعر و سخن منظوم داشت. موسیقی و شعر او را بی تاب می کرد. اما از طرف دیگر تمایلات مذهبی و شرعی داشت که این اعتقادات با آنچه در کتاب های عارفان دربارة زندگی و احوال و اقوال این قدیسین خوانده بود همخوانی نداشت. مجالس و خانقاه های صوفیه که نگاه تازه و دیگرگون به دین و قرآن داشتند او را به خود جذب  می کرد و از طرفی دیگر شعر و آهنگ و موسیقی او را به محافل و مجالس شعرا می کشاند. آن من سنایی که شاعر بود او را به سرودن ستایش نامه ها و مدیحه ها و دریافت صله تشویق می کرد، شرابخواری را مباح می دانست و از معاشرت با شاعران دیگر و شرکت در مجالس بزم لذت می برد. اما آن من دیگر او را به خود می خواند، به عزلت، به تنهایی، به اندیشیدن به هستی و آفرینش جهان و انجام آن، او را با خود به رویاهای صوفیانه می کشاند، به دیدارهای اولیاء، انبیاء و سپس، او.

اما این تنها کشمکشی نبود که شاعر اندیشمند و حکیم جوان از آن رنج می برد. تقابل دو تفکر و دو فلسفة مشایی و اشراقی در وجود او خود غوغایی به پا کرده بود. از بخش هایی که در حدیقه در ستایش عقل و عاقل و معقول و علم و عالم و معلوم سروده شده معلوم است که او چون سهروردی معتقد است که سالک برای پرواز به سوی حقیقت به دو بال عقل و عشق نیازمند است. رستمِ عقل جز به یاری سیمرغِ عشق بر اسفندیار نفس غالب نمی شود. از طرف دیگر دنیای عشق و اشراق که امثال بایزید و حلاج  و شبلی و جنید مبلغش بودند را می پسندید. تقابل عقل و عشق هم در وجود او هویدا بود. سنایی تا پایان عمر در تقابل دائم شعر و شرع و عشق و عقل بسر برد.

« کارنامة بلخ » اولین مثنوی سنایی است که در بلخ سروده است. کتابی که شاعر آن را در همان حال و هوای من شاعر و مداح خود سروده و در آن از هزل و هجو و آوردن واژگان رکیک کم نیاورده است.

سرخس شهری است که سنایی در آن خود را می یابد. دیدار با سیف الحق امام محمّد منصور سرخسی موجب غلبة من عارف سنایی بر من شاعرش می شود.

علاقه به شعر و دربار او را به تأمّل در مسائل سیاسی و اجتماعی می کشاند. اقامت در شهرهای مختلف خراسان و معاشرت با طبقات گوناگون مردم بر تجربه های زندگی وی می افزاید. انتقاد از صاحبان زر و زور و توجه به مسائل اجتماعی عوام مردم در شعر وی جای خود را می یابد. این اوّلین بار است که شاعری پند و اندرز و عرفان و سیاست را در هم می آمیزد و از مجموع آن عالی ترین قصاید شعر فارسی را می آفریند.

بر مجموعه تجربه های سیاسی و عرفانی و اجتماعی و وعظی شاعر باید شرکت در مجالس سماع و سرودن بعضی غزلیات و قلندریات را هم افزود. غزلیات عاشقانه ـ عارفانه وعارفانه ـ عاشقانه آثاری دیگر از شاعرند که محصول وجد و شور و حال های متفاوت اوست. مجموعه غزلیات سنایی مورد استقبال سعدی، عطار، مولانا و حافظ قرار گرفت. سعدی در غزل عاشقانه، مولانا در غزل عارفانه و حافظ در سرودن غزل عاشقانه ـ عارفانه از سنایی تعلیم می گیرند.

نمونة غزل سنایی:

من کیستم ای نگار چالاک                    تا جامه کنم زعشق تو چاک

نمونة غزل سعدی:

ای بر تو قبای حسن چالاک                  صد پیرهن از جداییت چاک

نمونة غزل سنایی:

معشوقه بسامان شد تا باد چنین باد                 کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد

نمونة غزل مولانا:

معشوقه بسامان شد تا باد چنین بادا         کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

نمونة غزل سنایی:

شور در شهر فکند آن بت زنّار پرست        چون خرامان زخرابات برون آمد مست

نمونة غزل حافظ:

زلف آشفته و خوی کرده،و خندان لب ومست   پیرهن چاک وغزل خوان و صراحی در دست

مطالعة فلسفه و علوم عقلی او را با ابن سینا و آثارش آشنا ساخته بود. فیلسوفی بی مانند که قرنی پیش از سنایی اولین رساله های رمزی عرفانی ـ فلسفی را نگاشته بود. رسالة حی بن یقظان، سلامان و ابسال و رساله الطیر که محصول دوران تفکر اشراقی ابن سیناست بیش از سایر آثار وی توجه شاعر را به خود جلب می کرد. دیدار ابن سینا با حی بن یقظان یادآور دیدارها و معراج های عارفان در هنگام رویاها و واقعه هایشان بود. دیدار با جبرئیل، دیدار با عقل عاشر و طلب هدایت و راهنمایی خواستن از وی برای رسیدن به حق، رسیدن به سیمرغ، رسیدن به خود.

سنایی در ستایش از محمّد منصور سرخسی از طرح کتاب ابن سینا سود می جوید. او رساله ای رمزی به نام « سیر العباد من المبدأ الی المعاد » می سراید و آن را به ممدوح تقدیم می کند. این کتاب طرح اولیه سرودن کتاب بزرگتری است که شاعر سال ها بعد آن را به بهرامشاه غزنوی تقدیم می کند. یعنی: « حدیقه الحقیقه » !

ًبین سال های 500 تا 505 ه. ق امام محمد  غزالی کتاب « احیاء علوم الدین » خود را در چهار بخش عبادات، عادات، منجیات و مهلکات نوشته بود که سخت مورد توجه سنایی قرار گرفت. اگر غزالی محیی علوم دینی بود سنایی هم آمده بود تا احیائی در شعر و سخن پارسی کند. او تا اینجا توفیق این را یافته بود که در غزل و قصیده راه تازه ای ایجاد کند و با آفریدن کتاب حدیقه و مثنوی عرفانی، این رسالت به پایان می رسید.

سنایی با ارمغان پرباری از اندیشه ها و تجربه های تازه و آرامش و روحانیتی بس والا به غزنین بازگشت. اما جستجوی چندین سالة گوهر حقیقت در خراسان مانع از این شده بود که سنایی به زندگی شخصی خود سرو سامانی بدهد. حال که گرد پیری بر گیسوانش نشسته است سال های پایان عمر را در تنهایی و عزلت و فقر می گذراند. وی به کمک یکی از دوستانش به نام احمد مسعود تیشه در خانة زنی به نام عایشة نیکو ساکن شد و به جمع آوری آثار خود پرداخت.

بهرامشاه غزنوی سنایی را به دربار فراخواند، شاعر از رفتن به دربار عذر خواست و عشق به تنهایی و عزلت را بهانه کرد. اما برای اینکه کتاب حدیقة خود را به نام پادشاهی جاویدان سازد، در پایان کتاب به مدح وی پرداخت، او را به عدل و داد دعوت و کتاب را به او تقدیم کرد.

سنایی داستان حدیقه را با توحید و معرفت و طلب حقیقت آغاز می کند و با مذمت ظلم و ستمکاری پادشاهان و بزرگان به پایان می رساند. حال، او هم مفتی متشرع است و هم عارف عاشق. هم فیلسوف حکیم است و هم انقلابی معترض. او جریان شعر فارسی را عوض کرد. همان وسوسه ها و گرایش های چندگانه ای که جان شاعر را بی تاب ساخته بود، شعر فارسی را به تکاپو انداخت. جریان پویای شعر با سیلان جاری عرفان به هم پیوست و دریایی بیکران از آهنگ و موسیقی و معرفت و عشق را موجب شد.سنایی سرانجام در سال 529 ه. ق در خانة عایشة نیکو جان شیفتة خود را تقدیم آن طنّاز غمّاز کرد.

                                        

                  برگرفته از مقدمه کتاب حدیقه تصحیح دکتر مریم حسینی

نوشته شده توسط ناشناس در 14:41 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و یکم آذر 1389

نقد و بررسي شعر «باغ من» از اخوان ثالث

 
مقدمه
مهدي اخوان ثالث (م. اميد) شاعر پ‍ُرآوازة معاصر (1369ـ1307هـ .ش.) اولين مجموعة شعر خود را با نام «ارغنون» در سال 1330 شمسي منتشر كرد و پس از قريب چهار دهه فعاليت ادبي، با دفتر «تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم» كارنامة ادبي خود را بست و يك سال پس از آن براي هميشه خاموش شد.
آنچه اخوان را به عنوان شاعري نوگرا و در نوگرايي صاحب سبك معرفي كرد آثاري بود كه در فاصلة زماني بين اين دو دفتر و به‌خصوص در دهه‌هاي سي و چهل شمسي پديد آورد. آثاري كه در بين آن‌ها «زمستان» (‌1335)، «آخر شاهنامه» (1338) و «از اين اوستا» ( 1344) از همه مشهورترند و بايد قله‌هاي شعر اخوان را در اين سلسله جبال جست‌وجو كرد.
در سه دفتر ياد‌شده، اخوان به پيروي از نيما در راهي نو و پ‍ُر فراز و نشيب قدم نهاد و با شناختي عميق و همه‌ سويه كه نسبت به اين شيوة تازه پيدا كرده بود در جهت تعالي آن كوشيد و حتي در ساليان بعد با دو اثر بدعت‌ها و بدايع نيما يوشيج (1357) و عطا و لقاي نيما (1361) به تبيين ديدگاه‌هاي نيما و دفاع از شعر نو فارسي پرداخت. طلايه‌داري و تلاش اخوان در گسترش شعر نو فارسي و رسالت سنگيني كه در دفاع از آن بردوش گرفته بود باعث شد تا در زمان حيات شاعر و هم پس از خاموشي او آثار فراواني در معرفي شعر و شخصيت او نوشته شود. بيشترينة اين آثار در سال‌مرگ او ( 1369) در قالب مقاله و در سال‌هاي پس از آن در قالب كتاب نوشته و منتشر شد. (نك 15، صص 460 ـ 444)
اخوان ثالث در طول زندگي خود مجموعاً ده دفتر شعر سرود (15، ص 440) كه هر كدام نمايانگر گوشه‌هايي از زندگي او و برش‌هايي از تاريخ معاصر ايران هستند و از اين ميان شهرت و شناسنامة شاعر بيش‌تر به دفتر «زمستان» گره خورده است. اين دفتر يك «زمستان» مشهور دارد و يك «پاييز» كه تحت‌الشعاع شهرت «زمستان» كمتر مورد توجه قرار‌ گرفته، اگرچه به لحاظ تركيب‌سازي و تصويرآفريني بر «زمستان» برتري دارد و شاعرانه‌تر از آن است.
موضوع اين نوشتار شرح و تفسير شعر پاييزي اخوان است كه «باغ من» نام دارد و در بررسي آن‌، به مناسبت، نگاهي هم به «زمستان» خواهيم داشت. ابتدا متن شعر آورده مي‌شود سپس از زواياي گوناگون به تحليل و تفسير آن مي‌پردازيم:

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي‌برگي، روز و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش.

 

ساز او باران‌، سرودش باد
جامه‌اش شولاي عرياني‌ست
ور جز اينش جامه‌اي بايد،
بافته بس شعلة زر تار پودش باد

 

گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي‌خواهد،
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان،
چشم در راه بهاري نيست

 

گر ز چشمش پرتوِ گرمي نمي‌تابد،
ور به رويش برگِ لبخندي نمي‌رويد؛
باغ بي‌برگي كه مي‌گويد كه زيبا نيست؟
داستان از ميوه‌هاي سر به گردون‌سايِ اينك خفته در تابوت پست خاك مي‌گويد

 

باغ بي‌برگي
خنده‌‌اش خوني است اشك‌آميز
جاودان بر اسبِ يال‌‌افشانِ زردش مي‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاييز.
1‌. قافية شعر
شعر چندان طولاني نيست و تنها در پنج بند چهار مصراعي سروده شده و از اين جهت كوتاه‌تر از «زمستان» است «زمستان 38 مصراع دارد و «باغ من» بيست مصراع)1‌. تفاوت ديگر آن با «زمستان» در اين است كه «باغ من» قافية اصلي ندارد و هيچ واژه‌اي بندهاي پنجگانة شعر را به لحاظ موسيقايي به هم مرتبط نمي‌سازد. تنها رابط بندها موضوع شعر و ارتباط معنوي اجزاي آن است.
گذشته از تفاوت‌هاي ذكر‌شده، در اين شعر شباهت جالبي نيز با «زمستان» ديده مي شود كه اتفاقاً آن هم در قافيه شعر است‌: در «زمستان» موضوع شعر فصل چهارم سال است‌؛ شاعر صبحگاهي سرد از آن روزهاي سرد دي‌ماه از خانه بيرون مي‌زند. ناگهان بادي سرد و گزنده به صورتش مي‌خورد . بي‌اختيار با خود مي‌گويد: زمستان است. سپس طرحي مي‌ريزد براي سرودن شعري زمستاني‌. در اين طراحي هوشمندانه قافية شعر از موضوع آن گرفته مي‌شود. موضوع شعر زمستان است، ضرب‌آ‌هنگ قافيه‌ها را هم زمستان تعيين مي‌كند:
سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است...
و بعد : لغزان است / سوزان است /.... دندان است/ پنهان است / يكسان است/ زمستان است.
بدين ترتيب آخرين مصراع شعر هم قافيه‌ي اصلي شعر است و هم موضوع آن و چه پايان‌بندي زيبايي!
در شعر «باغ من» نيز انتخاب قافيه روندي مشابه داشته است. موضوع شعر توصيف باغي است در پاييز؛ فصلي كه همة دوستان باغ آن را ترك كرده‌اند و تنهايش گذاشته‌اند اما اين شاعر جوانمردانه به سراغش مي‌رود و يادش را جاودان مي‌سازد. در طرحي كاملاً شبيه به «زمستان» آخرين مصراع شعر (پادشاه فصل‌ها پاييز) هم موضوع شعر است و هم قافية آن. اگر شعر «باغ من» قافية اصلي هم مي‌داشت بي‌گمان واژة پاييز الگوي قافيه قرار مي‌گرفت و كلماتي چون‌: لبريز، پاليز، انگيز و امثال آن‌ها در جايگاه قافيه قرار مي‌گرفتند.
شعر «باغ من» قافية اصلي(بيروني، كناري) ندارد اما در هر بند قافية اختصاصي ديده مي‌شود. اين قوافي فرعي (دروني، مياني) چنين‌اند:
بند اول‌: نمناكش / غمناكش ( در مصراع‌هاي دوم و چهارم)
بند دوم‌: سرودش باد/ پودش باد (در مصراع‌هاي اول و چهارم)
بند سوم‌: رهگذاري نيست / بهاري نيست (در مصراع‌هاي دوم و چهارم)
بند چهارم: نمي‌رويد/ مي‌گويد ( در مصراع‌هاي دوم و چهارم)
بند پنجم‌: اشك‌آميز/ پاييز (در مصراع‌هاي دوم و چهارم)2
انتخاب قافيه بر اساس موضوع3 و تم اصلي شعر در ادب كلاسيك فارسي هم سابقه دارد كه ذيلاً به دو مورد از آن اشاره مي‌شود:
حافظ (792 ـ‌ ؟ هـ.ق.) در غزلي كه از نظر پيوستگي در محور عمودي از غزليات مثال‌زدني اوست به توصيف مجلس بزم حاجي قوام4 از رجال عهد شاه شيخ ابواسحاق پرداخته و قافية غزل را بر واژگاني قرار داده كه در پايان آن بتواند نام حاجي قوام را بياورد. مطلع غزل چنين است:
عشق‌بازيّ و جـــوانيّ و شراب لعل فام مجلس انس و حريف هم‌دم و شرب مدام
(ديوان حافظ، 1367: 258)
و قوافي ابيات بعد‌: نيك‌نام / ماه تمام / دارالسلام/ دوست‌كام/ خام / دام؛ تا اينكه در پايان غزل مي‌رسيم به بيت زير:
نكته‌داني بذله‌گو چون حافظ شيرين‌سخن
بخشش‌آموزي جهان‌‌ افروز چون حاجي قوام
نيز در همين زمينه نگاه كنيد به غزلي ديگر به مطلع:
ساقي به نور باده بر افروز جــــام مـــــا
مطرب بگو، كه كار جهان شد به كام ما
(همان‌: 102)
خاقاني شرواني ( 595 ـ‌ 520 هـ . ق. ) قصيده‌اي دارد در سوگ امام محمد‌بن يحيي، فقيه شافعي‌مذهب نيشابور، كه در فتنة غز كشته شد. غزها براي كشتن مخالفان خود خاك در دهان آن‌ها مي‌ريختند تا خفه شوند. محمد يحيي هم به همين شكل كشته شد. خاقاني در اين سوگ‌سرود واژة خاك را از متن حادثة قتل محمد يحيي برگزيده و به عنوان رديف در كنار قافية قصيدة خود نشانده است. مطلع قصيده چنين است:
ناورد5 محنت است در اين تنگناي خاك
محنـت براي مردم و مردم براي خـــــاك
(ديوان خاقاني، 1368‌: 237 )
در ابيات 28 و 29 قصيده مي‌گويد:
ديد آسمان كه در دهنش خـاك مـي‌كنند
و آگاه بُد كه نيست دهانش سزاي خاك
اي خاك بر سرِ فـلك‌! آخر چـرا نگفـت اين چشمة حيات مسازيد جاي خاك
منوچهري دامغاني (432 ـ ؟ هـ . ق.) در اين زمينه دقت و مهارت كم‌نظيري دارد و شايد اخوان اين شگرد را از او آموخته باشد.
2‌. موضوع شعر و تأثيرپذيري اخوان در اين زمينه
در شعر كلاسيك فارسي شاعران بيشتر به توصيف بهار پرداخته‌اند و وصف پاييز يا زمستان و حتي تابستان در اشعار آنان نمونه‌هاي كم‌تري دارد و در اين ميان منوچهري در سرودن خزانيه چهرة برجسته و صدا‌ي متمايز آن دوران‌هاست و بعيد نيست كه اخوان از اين جهت نيز وامدار او باشد.
شاعر ديگري كه مي‌توان در اين زمينه او را الهام‌بخش اخوان شمرد، سياوش كسرايي (1375 ـ‌ 1305 هـ ش.) است. كسرايي شعري دارد در قالب آزاد (نيمايي) به نام «پاييزِ درو» كه در دي‌ماه سال 1333 سروده شده، يك سال پيش از «زمستان» اخوان و دو سال پيش از «باغ من»؛ و جالب اينجاست كه «پاييز» كسرايي چند هفته پس از پايان فصل پاييز سروده شده ولي پاييز اخوان (باغِ من) در خرداد‌ماه سال 1335‌، يعني زماني كه هيچ‌گونه مناسبت فصلي ندارد. مگر اينكه بگوييم اخوان طرح شعر خود را در پاييز 1334 ريخته و در بهار سال بعد آن را كامل كرده است.
كسرايي در «پاييز درو» واژه‌هايي به كار برده كه موسيقي آن‌ها تداعي‌كننده و يادآور پاييز است. واژگان و تركيباتي از قبيل: برگ‌ريز، گريز، واريز، برف‌ريز، آويز ، عزيز و غم‌انگيز.
پاييز برگ‌ريزِ گريزان ز ماه و سال (كسرايي، 1378: 28)
واريزِ ابرهاي تو در شامگاه سرخ (پيشين: 28)
فرداي برف‌ريز (همان‌: 28)
آويزهاي غمزدة برگ‌هاي خيس (همان: 30)
...ليكن در اين زمان
بي‌مرد مانده‌اي پاييز
اي بيوة عزيز غم‌انگيزِ مهربان (همان‌: 31)
اخوان از اين عناصر موسيقايي شعر كسرايي چشم‌پوشي كرده ولي تركيبات و تعبيراتي از آن را در هر دو شعر خود يعني «زمستان» و «باغ من» به كار برده است:
I‌. كسرايي در «پاييز درو» از «تابوت‌هاي گل» سخن مي‌گويد و اخوان از «تابوت پستِ خاك» كه مرگ‌جاي ميوه‌هاست و «تابوت ستبرِ ظلمت‌» كه در شعر «زمستان»، مدفن خورشيد است.
II‌. تابوت‌هاي گل....
با رنگ سرخ خون
بر خاك خشك ريخت. (كسرايي : 29)
باغ بي‌برگي
خنده‌اش خوني است اشك‌آميز (‌ اخوان‌: 153)
آيا اين «خونِ اشك‌آميز» در شعر اخوان، همان گلبرگ‌هاي سرخ و خون‌رنگي نيست كه پاييز بر خاكِ خشكِ باغ ريخته است؟
.III قنديل‌هاي يخ ( كسرايي: 29)
قنديلِ سپهرِ تنگ‌ميدان (‌اخوان‌: 99)
IV. در اين شب سياه كه غم بسته راهِ ديد. (كسرايي: 30)
نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت‌. (اخوان: 97)
V. چون شد كه دست هست و كسي نيست دسترس؟ (كسرايي: 30)
و گر دست محبت سوي كس يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است. (‌اخوان‌: 97)
VI‌. باغ ما (‌كسرايي: 30)
باغ من (اخوان‌: 152)
VII. دم‌سردي نسيم تو در باغ‌هاي لخت (كسرايي: 29)
ساز او باران، سرودش باد
جامه‌اش شولاي عرياني‌ست. (اخوان‌: 152)
VIII. كسرايي در «پاييز درو» سه بار واژة «اميد» را به كار برده است:
ـ واريزِ قصرهاي ابرِ تو در شامگاه سرخ
نقش اميدهاي به آتش نشسته است.
ـ كو كهكشان سنگ‌فرش تا مشرق اميد؟
ـ چوگان فتح را اميد بُرد هست.
شايد براي عموم خوانندگان‌، اميد‌، واژه‌اي باشد همچون هزاران واژة ديگر، معمولي و بي حس و حال؛ اما براي اخوان كه «اميد» نام هنري و شعري اوست اين واژه رايحه‌اي آشنا، جذاب و دلنشين دارد، به‌خصوص كه او مي‌تواند «اميدهاي به آتش نشسته» را، به يك اعتبار، تصويري از خودش بپندارد. اگر چنين باشد، شايد اخوان بارها و بارها «پاييز درو» را خوانده باشد، آن‌قدر كه از آن متأثر و ملهم شده است و البته حاصل كار او از نظر انسجام و پختگي بر پاييز كسرايي برتري دارد.
در مقايسه بين پاييز كسرايي و دو سرودة اخوان (زمستان و باغِ من) حقيقتي ديگر هم روشن مي‌شود و آن تفاوتي است كه در بيانِ حماسي اخوان و سبك تغزلي كسرايي ديده مي‌شود. كسرايي حتي وقتي مي‌خواهد شعر حماسي بسرايد به سوي تغزل مي‌لغزد و بر عكس او، اخوان در تغزل‌هايش هم حماسه‌سرا است. كسرايي در پايان «پاييز درو» چنين تصويري از پاييز ارائه مي‌دهد:
بي‌مرد مانده‌اي پاييز
اي بيوة عزيزِ غم‌انگيزِ مهربان
و اخوان مي‌سرايد:
جاودان بر اسب يال‌افشان زردش مي‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاييز.
كسرايي: چون شد كه بوسه هست و لب بوسه‌خواه نيست؟
اخوان: كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
3‌. تصاوير و جنبه‌هاي بلاغي شعر
در دو مصراع آغازين شعر تشخيص (personification) به شكل بازري جلب توجه مي‌كند: ابر... آسمان ... را در ‌آغوش گرفته است. ابري كه در فصل سرما پوستيني هم به تن دارد.
در بند اول به جز انسان انگاشتن ابر، از سكوت باغ هم به گونه‌اي سخن مي‌رود كه انگار باغ نيز شخصيت انساني دارد. صفت «غمناك» اين تصور را تقويت مي‌كند.
در بند دوم باران به ساز باغ و باد به سرود او تشبيه شده است. هر دو تشبيه مجمل و مؤكّدند. برخورد قطره‌هاي باران با شاخه‌هاي درختان و برگ‌هاي كف باغ به صداي ساز مانند شده و صداي زوزه‌مانندي كه با عبور باد از لابه‌لاي شاخه‌ها ايجاد مي‌شود، سرودخواني پنداشته شده است. در ادامه‌، تصوير ارائه‌شده از باغ دقيق‌تر و كامل‌تر مي‌شود: باغ چه لباسي پوشيده و اين لباس چه رنگ است؟ شولاي عرياني.
تركيب «‌شولاي عرياني‌» از نظر گزينش واژه ساختة اخوان است اما به لحاظ معنايي و نحوي تركيبي است كهن با كاربرد فراوان‌، به ويژه در متون عرفاني و ظاهرا‌ً نخستين بار سنايي (529 ـ 467 هـ .ق ) آن را به كار برده است:
عشق، گوينـــدة نهان سخن است عشـــــق پوشندة برهنه تن است
(سنايي، 1359: 323)
تركيبات متناقض(paradoxical) در شعر اخوان بسامد قابل توجهي دارد و شايد اخوان در اين زمينه از ادبيات عرفاني فارسي و به‌خصوص شعر سنايي تأثير پذيرفته باشد‌. چون سنايي در ساخت تركيبات متناقض، مثل بسياري شيوه‌هاي شعري ديگر، پيشتاز و آغازگر است و اين مقوله از ويژگي‌هاي مهم سبك وي محسوب مي‌شود. البته تأثير‌پذيري‌اخوان از ناصر‌خسرو(481 ـ 394 هـ .ق‌) هم محتمل است، چون هموست كه ستيز ناسازها را به عنوان يك اصل در ادبيات تعليمي فارسي به يادگار گذاشته است.
«‌تصويرهاي پارادوكسي را در شعر فارسي‌، در همة ادوار‌، مي‌توان يافت‌. در دوره‌هاي نخستين اندك و ساده است و در دورة گسترش عرفان به ويژه در ادبيات مغانه (‌شطحيات صوفيه چه در نظم و چه در نثر‌) نمونه‌هاي بسيار دارد و با اين همه در شعر سبك هندي بسامد اين نوع تصوير از آن هم بالاتر مي‌رود و در ميان شاعران سبك هندي‌، بيدل بيشترين نمونه‌هاي اين‌گونه تصويرها را ارائه مي‌كند:
ـ غير عرياني لباسي نيست تا پوشد كسي
از خجالت چون صدا در خويش پنهانيم ما ...
ـ جامة عرياني ما را گريبان دار كرد ...
ـ‌ شعله، جامه‌اي دارد از برهنه‌دوشي‌ها ...
ـ‌ ز تشريف جهان ، بيدل‌! به عرياني قناعت كن...
(شفيعي كدكني‌، 1368، ص 58 ـ‌ 57 )
در زير چند نمونه از تركيبات پارادوكسي اخوان نقل مي‌شود:
ـ از تهي سرشار/ جويبار لحظه‌ها جاري است‌. (آخر شاهنامه، ص31)
ـ‌ ... با شبان روشنش چون روز
روزهاي تنگ و تارش چون شب اندر قعر افسانه. (پيشين: 80)
ـ‌ عريانيِ انبوه (همان: 107)
ـ‌ باد ، چونان آمري مأمور و ناپيدا ( همان : 109)
ـ‌ دوزخ اما سرد
آيا باغ به جز اين برهنگي كه فعلاً پوشش اوست جامة ديگري هم دارد؟ آري «شعلة زر تار پود»‌: برگ‌هاي زرد پاييزي يا انوار طلايي خورشيد؛ پوششي كه خود عين عرياني است.
در بند سوم در عبارت «باغ ... چشم در راه ... نيست» مجاز عقلي به كار رفته است چون فعل چشم در (به) راه بودن به فاعل غيرحقيقي نسبت داده شده‌. اين مورد به تشخيص هم البته نزديك است.
«برگ لبخند» در بند چهارم تشبيه بليغ است (مجمل و مؤكّد). اينجا هم با تشخيص رو‌به‌رو هستيم‌: باغ چشم دارد، در چهره‌اش خبري از لبخند نيست و داستان .... مي‌گويد.
در بند پنجم تعبير «خنده‌اش خوني است اشك‌آميز» كنايه‌اي است كه نهايت غمگيني و درماندگي باغ را مي‌رساند. اخوان به جاي تعبير معمول اشك خون‌آلود، خون اشك‌آميز به كار برده تا تأكيد بيشتري بر خونين بودن بشود. در اين تعبير پارادوكس هم هست، چون خنديدن و خون گريستن به طور منطقي و طبيعي قابل جمع نيستند.
در همين بند در تصويري بسيار بديع برگ‌هاي زردي كه با باد به اين‌سو و آن‌سو حركت مي‌كنند به اسبي زرد با يال‌هاي بلند تشبيه شده است. وجه شبه تركيبي است از رنگ و حركت و تشبيه، مركب است‌. البته شاعر با حذف مشبه، تشبيه را به استعاره تبديل كرده است.
آخرين تصوير، تشبيه پاييز است به پادشاه؛ پادشاهي كه سوار بر اسبش آرام‌آرام و به طور دائم در باغ حركت مي‌كند (تشبيه بليغ و مركب‌). نيز «چميدن» كنايه است از راه رفتن با ناز و تبختر يا كبر و غرور شاهانه.
4‌. زبان
در بررسي شعر از منظر زباني وجود و حضور تركيبات نو جلب توجه مي‌كند:
پوستين سرد نمناك‌/ باغ بي برگي/ سكوت پاك غمناك‌/ شولاي عرياني‌/ شعلة زر تار پود/ باغ نوميدان / تابوت پست خاك / پادشاه فصل‌ها
از همين منظر، آركائيسم (باستان‌گرايي) زباني شعر نيز از دو جنبة واژگاني و نحوي بررسي مي‌شود:
الف) باستانگرايي نحوي (استفاده از ساختارهاي دستوري كهن):
مصراع «ور جز اينش جامه‌اي بايد» ساختاري قديمي دارد؛ اضافه كردن «ش» به ضمير اشاره «اين» كه در اصل مضاف‌اليه «جامه» است و استعمال «بايد» در نقش فعل سوم شخص مفرد از مصدر بايستن، هر دو از كاربردهاي متداول در شعر سبك خراساني است.
ب) باستان‌گرايي واژگاني(كاربرد واژه‌هاي كهن و خارج از نُرم زبان امروزي):
جامه، شولا، گو( به جاي بگو)، ور(واگر)، سر به گردون‌ساي، اينك‌، پست (به معني پايين) و مي‌چمد از مصدر چميدن به معناي راه رفتن به آرامي.
5. انسجام در محور عمودي
در ابتداي سخن، در بحث از قافية اين شعر و نيز شعر «زمستان» گفته شد كه شاعر در طرحي هوشمندانه بين موضوع شعر و قافية آن وحدت و انسجام ايجاد كرده است. اين سخن بدين معناست كه در شعر اخوان قافيه بر كلام تحميل نشده و بربسته نيست، بررُسته و بر‌آمده از متن شعر و بلكه خودِ شعر است. اين اتحاد و انسجام بين فرم و محتوا به قافية شعر منحصر نمي‌شود و در صورت‌هاي خيالي اثر نيز ديده مي‌شود. شاعر در هر پاره از شعر تصويري تازه پيش روي خواننده قرار مي‌دهد و اين تصاوير ‌به‌رغم تنوّع و تكثّري كه دارند در نهايت پيكره‌ا‌ي واحد را، كه همان باغ بي‌برگي است، به تماشا مي‌گذارند‌.
از طرفي رويكرد شاعر در استخدام واژگان و ساختارهاي دستوري كهن در كنار تركيبات نو و امروزين يعني تلفيق كهنه و نو، كه در اغلب اشعار او ديده مي‌شود، در شعر «باغ من» علاوه بر آشنايي‌زدايي، نمودِ زيبا‌شناختي ديگري هم پيدا كرده است، چون همان‌طور كه شعر «باغ من» تلفيقي است از واژگان كهنه و نو، باغ خزان‌زده هم تركيبي است از برگ‌هاي كهنه و رنگ‌هاي نو.
6‌. گزارش شعر
اكنون در اين بخش پس از نقل هر بند از شعر به گزارش آن مي‌پردازيم:
بند اول:
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي‌برگي، روز و شب تنهاست‌،
با سكوت پاك غمناكش.
ابر با آن پوستين سرد و نمناكي كه پوشيده، آسمان باغ را تنگ در آغوش گرفته است. باغ بي‌برگي با سكوت پاك و غمگينانة خود روز و شب تنهاست.
بند دوم:
ساز او باران ، سرودش باد
جامه‌اش شولاي عرياني‌ست
ور جز اينش جامه‌اي بايد،
بافته بس شعلة زر تار پودش باد.
(در بهار و تابستان مهمانان زيادي براي تفريح و تفرّج به باغ مي‌آمدند. ساز مي‌زدند و سرود مي‌خواندند و پرندگان نيز نغمه‌هاي شاد و دل‌انگيز سر مي‌دادند. ولي حالا هيچ كدام نيستند؛) در پاييز باران در باغ ساز مي‌زند و باد سرود مي‌خواند.
(در بهار باغ جامه‌اي سبز با نقش‌هاي رنگارنگ و شاد پوشيده بود ولي) اكنون در پاييز باغ كاملا‌ً برهنه است و اگر جز برهنگي لباس ديگري لازم داشته باشد، باد از اشعه‌هاي زرين خورشيد (يا برگ‌هاي زرد) جامه‌اي زربافت بر قامت او پوشانده است.
بند سوم:
گو برويد يا نرويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي‌خواهد،
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان،
چشم در راه بهاري نيست.
هر گونه گل و گياه در هر جاي باغ برويد يا نرويد ديگر مهم نيست چون نه باغباني هست كه به آن‌ها رسيدگي كند و نه كسي براي تماشاي آن‌ها به باغ مي‌آيد. اين باغ را آن‌قدر نوميدي فرا گرفته كه ديگر حتي منتظر آمدن بهار هم نيست. (ديگر اميدي به آمدن بهار ندارد، چشم به راه بهار نيست.)
بند چهارم:
گر ز چشمش پرتوِ گرمي نمي‌تابد،
ور به رويش برگِ لبخندي نمي‌رويد؛
باغ بي‌برگي كه مي‌گويد كه زيبا نيست؟
داستان از ميوه‌هاي سر به ‌گردون‌سايِ اينك خفته درتابوت پست خاك مي‌گويد.

 

اگر چشمان باغ نور و فروغ و گرمايي ندارد و اگر برگ‌ها مثل لبخندي بر چهره‌ي باغ جلوه‌گر نمي‌شوند، با اين همه باغ بي‌برگي زيباست. او از سر‌گذشت ميوه‌هايي سخن مي‌گويد كه در تابستان بر بلنداي درختان سر به آسمان مي‌ساييدند ولي اكنون در اين پايين (‌در كف باغ) زير خاك آرميده‌اند.
بند پنجم‌:
باغ‌بي برگي
خنده اش خوني است اشك‌آميز
جاودان بر اسبِ يال‌افشانِ زردش مي‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاييز.
باغ خزان‌زده به جاي آن لبخندهاي شاد و شيرين، اشك و خون بر چهره دارد و پاييز پادشاه فصل‌ها در حالي كه بر اسب يال‌افشان زردش سوار است به آرامي و به طور پيوسته در باغ مي‌گردد.

 

7 . نمادهاي شعر
بحث پيرامون عوامل اجتماعي‌، سياسي و فرهنگي عصر شاعر كه او را در خزان و زمستان روحي فرو برده مجال ديگري مي‌طلبد، اما عجالتاً به اين نكته اشاره مي‌شود كه شاعر اين باغ را رمز و نمادي از كل كشور گرفته و عنوان شعر را «باغ من» گذاشته تا سر‌نخ و كليدي باشد براي خوانندة هوشمندي كه از پوستة شعر به مغز آن راه مي‌يابد. از اين زاويه فضاي مملو از غم‌، نا‌اميدي، تنهايي و حسرتي كه در باغ سايه افكنده بيانگر اوضاع كشور در دو سه سالي است كه از كودتا مي‌گذرد6. بر اين اساس رمز‌گشايي شعر به قرار زير است:
باغ‌: كشور‌، شهر و ديار، خانه
باغبان‌: حامي‌، راهنما
رهگذار‌: همراه، يار و ياور، هم‌رزم
بهار‌: شكست استبداد‌، سقوط سلطنت، آزادي
ميوه‌ها‌: مبارزان شهيد، آزادي‌خواهان زنداني
پاييز‌: حكومت مستبد‌، خفقان‌، كشتار و خون‌ريزي
اسب زرد‌: ارتش
در متون سمبليك همواره دو يا چند طيف معنايي در كنار هم حضور دارند و هر چند اين حضورِ هم‌زمان با شدت و ضعف كم و بيش همراه است اما هيچ‌گاه اراده كردن يك معنا مستلزم نفي و طرد معاني ديگر نيست‌. در حقيقت دو عامل شرايط زماني و پسندِ خوانندگان باعث تقديم يا ترجيح يك معنا در دوره‌اي خاص مي‌شود و چون اين دو عامل پايدار نيستند، همواره و براي همگان دريافت‌هاي متفاوت از يك متن ادبي ممكن و متصور است.
در شعر «باغ من» اخوان پاييز را در چند نما يا چند لاية معنايي7 به تماشا مي‌گذارد:
اول پاييز با تمام زيبايي‌هايي كه به وسيلة تغيير رنگ و فضا در باغ مي‌آفريند‌؛ ابر پاييزي آسمان باغ را پوشانده است و در زمينش خلوتي پاك و معصومانه جريان دارد. تنهايي و سكوتش غم‌انگيز است. سكوتي كه گه‌گاه با بارش باران و يا وزش باد در هم مي‌ريزد. گويي باد و باران براي باغ ساز مي‌زنند و سرود مي‌خوانند تا در اين ايام عسرت اندكي از اندوه او بكاهند.
نماي دوم پاييزي است كه باغ را از آنچه داشته محروم مي‌كند، برگ و بار و بهارش را مي‌گيرد‌، رهگذرانش را مي‌راند، ميوه‌هايش را مي‌ريزد وخنده‌اي تلخ، آميخته با اشك و خون بر چهره‌اش مي‌نشاند‌.
سوم حكومت استبداد‌پيشه‌اي كه شادي و آزادي را از مردم گرفته و اصحاب فكر و قلم را به حبس‌، هجرت و هلاكت كشانده است‌. جامعه در سيطرة اين پاييز، كه هميشگي مي‌نمايد8 ، نشاط و بالندگي خود را از دست داده ‌است و در حسرت و حرمان روزگار مي‌گذراند.
و نماي چهارم قابي است خالي كه تصويرش را خوانندگان ديگر ترسيم مي‌كنند... .
در خاتمه و در نگاهي كلي مي‌توان گفت كه «باغ من» توصيف يك باغ خزان‌زده است كه دوران شكوه و شادماني آن به سر آمده و اكنون در سكوت معصومانة خويش «ياد ايام شكوه و فخر و عصمت‌» را كم‌كم از خاطر مي‌برد. «‌باغ بي‌برگي‌» حكايتي است درد‌ناك از پاييزي كه نمي‌رود و بهاري كه نمي‌آيد.

 


پي‌نوشت
1 . هر سطر صرف نظر از تعداد واژگان آن يك مصراع محسوب شده.
2. اين روش به اسلوب قافيه‌بندي چهار‌پاره شبيه است اگر چه ساختار كلي شعر چهار‌پاره نيست.
3. انتخاب قافيه بر اساس نام شخص يا موضوعي خاص در كتب قدما «‌توسيم‌» خوانده شده و اخوان در « تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم‌» به مناسبتي به آن اشاره كرده است.
4‌. حاجي قوام الدين حسن تمغاجي در دوران فرمانروايي خاندان اينجو محصل ماليات فارس و مدتي هم وزير شاه شيخ بود. حافظ ارادت تام و تمامي به او دارد.
5. ناورد‌: نبرد
6. «باغ‌ من» درخرداد 1335‌ سروده‌ شده؛ سه سال پس از كودتاي 28 مرداد‌. رخداد كودتا و شكست مخالفانِ سلطنت، يأس و بدبيني نسبت به آينده ‌را در اخوان و بسياري ديگر ايجاد كرد. «آخر شاهنامه» محصول همين سال‌هاي پس از كودتاست و روحية يأس و بدبيني در اكثر اشعار اين دفتر ديده مي‌شود. براي نمونه نگاه ‌‌‌كنيد به:
پيغام (آبان 1336)، برف (1337)، قصيده (1337)، سركوه بلند (خرداد 1337)، مرثيه (مرداد 1337)، گفت‌وگو (شهريور1337)، جراحت (آذر 1337)، ساعت بزرگ (1337) و قاصدك (1338).
7. در سال‌هاي پس از كودتا كه سركوب مخالفان شدت مي‌گيرد‌، اخوان و ديگر سرايندگان شعر نو حماسي به جاي زبان صريح سياسي از زباني سمبليك و نمادين بهره مي‌گيرند. اشعار زير حاصل اين تغيير تاكتيك است: زمستان (دي 1334)، چون‌سبوي‌تشنه (تير1335)، ميراث (تير 1335)، خزاني (آبان 1335)، بازگشت زاغان (بهمن1335) و آخرشاهنامه (مهر 1336) از دفترهاي زمستان و آخر شاهنامه، نيز قصيده تسلي و سلام (فروردين 1335 ) از دفتر ارغنون‌.
8 . ... ليك بي‌مرگ است دقيانوس
واي، واي، افسوس. (1/ ص 86)

 


منابع:
اخوان ثالث، مهدي. 1370‌، آخر شاهنامه، چ 10، تهران: مرواريد.
ــــــــــــــــــ ، 1375‌، ارغنون، چ 10، تهران‌: مرواريد.
ــــــــــــــــــ ، 1362، از اين اوستا، چ 6، تهران‌: مرواريد‌.
‌ـــــــــــــــــ ، 1369، بدايع و بدعت‌ها‌، تهران‌: بزرگمهر.
ـــــــــــــــــ ، 1370، زمستان‌، تهران‌: مرواريد‌.
براهني، رضا. 1371. طلا در مس‌، تهران‌: ناشر نويسنده.
حافظ، شمس‌الدين محمد. 1367، ديوان‌، به تصحيح محمد قزويني و قاسم غني، چ1، تهران : اساطير.
خاقاني، افضل‌الدين بديل. 1368‌، ديوان‌، به تصحيح ضياء‌الدين سجادي، چ3 ، تهران : زوار‌.
دستغيب‌، عبدالعلي. 1373، نگاهي به مهدي اخوان ثالث، تهران‌: مرواريد.
سنايي، مجدود بن آدم. 1359‌‌، حديقه الحقيقه، به تصحيح محمد‌تقي مدرس رضوي، انتشارات دانشگاه تهران.
شفيعي كدكني، محمدرضا. 1368‌، شاعر آينه‌ها ، چ 2‌، تهران‌: آگاه.
قرايي‌، يدالله. 1370‌، چهل و چند سال با اميد‌، تهران‌: بزرگمهر.
كاخي‌، مرتضي. 1370‌، باغ بي برگي‌، تهران‌: نشر ناشران.
كسرايي، سياوش. 1378، از خونِ سياوش‌، تهران: سخن.
محمدي آملي‌، محمد‌رضا. 1377‌، آواز چگور، تهران : نشر ثالث.

 

 

چكيده
در اين مقاله يكي از اشعار مهدي اخوان ثالث(1369ـ1307هـ .ش) به نام «باغ من» شرح و تفسير شده است. اين شعر از نظر تازگي تصاوير، تركيبات نو، پيوند استوار فرم و محتوا و انسجام در محور عمودي از شيواترين سروده‌هاي اخوان و بلكه از بهترين يادگارهاي شعر معاصر ايران است.
در اين شعر پاييز هم موضوع شعر است و هم الگوي انتخاب قافيه؛ شبيه به آنچه در «زمستان» سرودة ديگر اخوان نيز ديده مي‌شود. از منظري ديگر اين شعر سرشار است از تشبيهات، استعارات و تركيبات تازه كه شاعر آن‌ها را با واژگان كهن و خارج از نُرم زبان امروزي در هم آميخته و اين آميزش نو و كهنه از ويژگي‌هاي سبك شخصي او به شمار مي‌رود.
نگارنده در تحليل شعر «باغ من» به جنبة نمادين شعر اخوان هم توجه داشته و كوشيده است تا لايه‌هاي چندگانة معنايي يا مفاهيم متعددي را كه در اين شعر نهفته است آشكار سازد.
واژگان كليدي:
قافيه (كناري، مياني) تشخيص‌، تشبيه‌، پارادوكس‌، باستان‌گرايي‌، نماد

 

 

 

 

ضرورت آشكار نوانديشي و نوگرايي در ادبيات معاصر و شيفتگي بسياري از اهل ادب امروز به نوجويي و نوآوري در شعر فارسي، گاهي سوءتفاهمي گزنده را نيز در پي داشته و داوري‌هاي ناشايستي را در پيوند با ادبيات گذشته‌ي ايران باعث شده است. تا آن حد كه برخي از خام‌انديشان، ادبيات گذشته‌ي ايران را بي‌ارزش و ناكارآمد انگاشته‌اند. و در برابر آنان، در آن سوي ميدان، بسياري از سنت‌گرايانِ سنگ شده، همچنان در نشئگي غرورانگيز ادبيات گذشته مانده‌اند و از درك بسياري از ضرورت‌هاي نوگرايي عاجزند.
پس از دوره‌ي بيداري، در شعر و نثر فارسي دگرگوني‌هاي بنيادي ايجاد شد. اما آن همه درگيري، پرخاش و ستيزي كه از سوي سنت‌گرايان عليه نيما صورت پذيرفت هرگز عليه كساني چون جمال‌زاده و هدايت صورت نگرفت. اين خود نشان مي‌دهد كه شعر گذشته‌ي ما تا چه اندازه‌ در جامعه‌ي ادبي معاصر نفوذ داشته و تأثير نهاده است.
هنگامي‌كه نيما، با پي‌گيري مداوم خود، طرحي تازه در شعر فارسي درافكند و پيشنهادهاي جديدي را براي شعر ايران مطر ح كرد، برخي از اديبان و شاعران سنت‌گراي ايراني به خشم آمدند،‌برآشفتند و در انجمن‌هاي كهنه‌گراي خود براي خاموش كردن صداي او محفل‌ها گرفتند و توطئه‌ها چيدند. اما از آن‌جا كه حق با نيما بود، صداي او آرام آرام گسترش يافت و روز به روز بر پذيرندگان نظرات او افزوده شد.
فرياد بلند نيما آن‌قدر مؤثر بود كه پرده‌هاي گوش برخي از همان شاعران سنت‌گرا را لرزاند و اندكي از جذميت‌هاي آن‌ها را در هم شكست. اگر شاعراني چون وحيد دستگردي، حبيب يغمايي، رعدي آذرخشي، لطفعلي صورت‌گر، جلال‌الدين همايي و . . . هيچ تغييري را در روش‌هاي سنتي بر نتافتند، شاعراني ديگر همچون: پرويز ناتل‌خانلري، محمدحسين شهريار، مهرداد اوستا، مشفق كاشاني، حسين منزوي، سيمين بهبهاني و . . . با تأثيرپذيري از جريان‌هاي نوگراي شعر معاصر، هر كس به اندازه‌اي، در قالب‌هاي سنتي شعر فارسي نوآوري كردند و فضاهاي تازه‌اي تجربه شد. اشتياق به نوگرايي و نوآوري همچنان تا به امروز ادامه يافته و شيوه‌هاي گوناگوني تجربه شده است.
از ميان قالب‌هاي گذشته‌ي شعر فارسي، غزل، در دوره‌ي معاصر بيش از ديگر قالب‌ها، پذيرش يافته و بسياري از مضمون‌هاي اجتماعي و انقلابي در اين قالب ريخته شده است.
برخي از صاحب‌نظران معاصر، هيچ كدام از قالب‌هاي شعري گذشته و از آن جمله غزل را شايسته‌ي شعر امروز نمي‌دانند؛ براهني مي‌گويد:
«غزل ساختماني ايستا دارد. به دليل اين ‌كه از عمر روابط متحول خاصي كه منجر به پيرايش غزل شده، قرن‌ها مي‌گذرد. به همين دليل پس از گذشت پنجاه سال از عمر شعر نيمايي، بازگشت به شكل غزل، و يا شناختن آن به صورت يكي از اشكال زنده، فكري است ارتجاعي. مي‌گوييد نه. يك غزل نشان بدهيد كه جامعه را تصوير كند، خواهيد گفت: غزل با درون انسان سر و كار دارد. من مي‌گويم درون ما آن‌چنان عوض شده كه غزل عوض نشده نمي‌تواند از عهده‌ي ارايه‌ي آن برآيد.
… صرف‌نظر از اين‌كه رديف و قافيه و تساوي طولي مصرع‌هاي غزل با دوران معاصر ما و درون پوياي هستي اجتماعي و تاريخي عصر حاضر تطبيق نمي‌كند، در آن، با در نظر گرفتن خشونت و ستم حاكم بر روابط توليدي جامعه‌ي ما،‌صفايي هست كه فقط مي‌توان به آن پناه برد، و چون آن صفا از آنِ زيربناي ما نيست و مربوط به بقاياي روبناي فرهنگي سابق است، سراينده‌ي غزل با پناه بردن به غزل، همان كاري را مي‌كند كه حميدي و امثال او با قصيده مي‌كنند. يعني او از طريق خطاي باصره‌ي درونش خيانت مي‌كند. يعني پناه بردن به يكي از جلوه‌هاي روبناي فرهنگي كه زيربنايش با زيربناي معاصر فرق مي‌كند.»
يكي از كساني كه در برابر اين موضع‌گيري ايستاده، سيمين بهبهاني است، او كه از نامدارترين غزل‌سرايان نوگراي معاصر است، در پيوند با كاركرد غزل امروز مي‌گويد:
«اعتقاد من اين است كه غزل نوعي از شعر است كه هرگز نخواهد مرد. البته بايد بگويم كه در اين دوران ديگر سرودن غزل به سبك و شيوه‌ي گذشتگان بيهوده و بي‌حاصل است. بر روي هم غزل شايد بيشتر از انواع شعر كلاسيك بتواند با روزگار ما سازگار باشد.
مي‌توانم بگويم كه الآن دوره‌ي تجديد حيات غزل است. غزلي كه شاعران نوآور عرضه مي‌كنند، مفاهيم گسترده‌تر از حدود معاشقه و مغازله دارد. در غزل‌هاي بسياري از گذشتگان تمام اشارات به اوضاع زمان و شكاياتي از وضع محيط، در مه غليظي از معاشقات و مغازلات پنهان شده است. چنين است كه به نظر مي‌رسد غزل گذشتگان، وظيفه‌اي غير از پرداختن به مسايل عرفاني و عشقي نداشته است.»
ورود پديده‌هاي تازه‌ي مربوط به زندگي معاصر، در قالب‌هاي سنتي شعر فارسي از دوره‌ي قاجار آغاز شد، اما تفاوتي كه سروده‌هاي كساني چون سيمين بهبهاني با اشعار دوره‌ي قاجار و مشروطه دارد، اين است كه اين اصطلاحات و واژه‌هاي جهان معاصر در شعر دوره‌ي مشروطه، آن قدر غير هنري به كار رفته بود كه شعر را بيشتر به يك شوخي و طنز بازاري تبديل مي‌كرد. در حالي كه در بيشتر شعرهاي كساني چون سيمين بهبهاني،‌ اين واژه‌ها محكم و هماهنگ با ديگر اجزا و عناصر شعر،‌ به گونه‌اي منطقي و اغلب تلخ و گزنده به كار رفته‌اند؛ براي نمونه، هنگامي كه ناصرالدين شاه قاجار، براي نخستين بار تلگراف خانه را در ايران تأسيس مي‌كند، سروش اصفهاني (وفات 1285 قمري) با همان زبان، صور خيال و بيان كهنه، در وصف تلگراف كه پديده‌اي نو بوده است، مي‌گويد:
زين همايون كارگه كاندر جهان شد آشكار
با نگارين در ميان فرسنگ اگر سي‌صد هزار
جاودان از من بدو اين نام بادا يادگار
عاشق ار در قيروان معشوق اگر در قندهار
تا كه آگاهي مرا آرد زيار و از ديار
لحظه‌اي از هفت منزل بي‌عناي انتظار
چاكر اين كارگاهم، شاكر پروردگار
نافرستاده رسول و نادوانيده سوار
شادمان گشتم دعا كردم به جــان شهريــار منت ايزد را كه آسان كرد بر عشاق كار
عاشقان بي‌پيك و نامه در سؤال و در جواب
كارگاه وصل خواهم كرد از اين پس نام او
در يكي لحظه برد پيغام و پاسخ آورد
بامدادان آمدم گريان برِ اين كارگاه
من بدو پيغام دادم زو به من آمد جواب
راست گفتي پيش اويم با هم اندر گفت و گو‌ي
او زحال من خبر شد من خبر از حال او
چون زشهريار من آمد بديـــن زودي خــــبر
همان گونه كه ديده مي‌شود، جز موضوعِ تلگراف خانه، هيچ عنصر تازه‌اي در اين شعر وجود ندارد. اين شيوه‌ي بيان در دوره‌هاي بعد - بويژه دوره‌ي رضاخان- نيز رواج داشت. گروهي از شاعرانِ دوره‌ي رضاخان به «شاعران صنايع جديده» لقب يافته بودند و پديده‌هاي تازه‌اي چون هواپيما، اتومبيل، دوچرخه، كارخانه، قطار، راه آهن و … را با همان زبانِ كهنه وصف مي‌كردند همچنان كه بهار در يكي از اشعارش مسافرت خود را با ماشين (رخش آهنين پي) چنين به نظم كشيده است:
نشستيم و برون جستيم از ري
نخوابيديم و مي‌رانديم مركب
به تنها ميزبان از عدد بيش(؟)
فـــــرو مــــانديم يك ســــاعت زرفتـار من و ياران به رخش آهنين پي
ميان شهر تهران و قم آن شب
اُتُل سنگين و بار ما زحد بيش
ميـــــان راه پـــــنچر گشـــــت رهـــوار
برخي از شاعران اندكي معاصرند، برخي تقريباً معاصرند و برخي بسيار معاصرند. آنان كه در همه‌ي حوزه‌ها و عرصه‌ها آشنايي‌زدايي و نوآوري مي‌كنند از ديگران معاصرترند.
آن دسته از شاعران معاصر كه خواسته‌اند در قالب‌هاي سنتي نوآوري كنند، هرگز همانند هم نيستند. برخي از آنان تنها در حد بيان مضامين و مفاهيم جديد نوگرايي كرده‌اند، و در حوزه‌هاي ديگر كاملاً سنتي مانده‌اند. برخي از آنان،‌ به تصويرسازي‌هاي تازه روي آورده‌اند و در حد آفرينش صورت‌هاي تازه‌ي خيال از شعر گذشته‌ فاصله گرفته‌اند. برخي ديگر با فاصله گرفتن از مفهوم‌هاي كلي و روي آوردن به عينيت‌هاي جهان پيرامون خود، كوشيده‌اند تا سروده‌هايشان چونان آينه‌اي روشن، تصويرهاي زندگي امروز را بازتاب دهد. بيشتر اين سروده‌ها بدون رخ‌داد حادثه‌اي در زبان پديد آمده‌اند. اما برخي ديگر از سروده‌هاي معاصر تنها همانندي كه با شعر گذشته دارند، در وزنِ عروضي آن‌هاست و بجز عنصر وزن، هيچ همساني با شعر سنتي ندارند. در اين مجال اندك فرصت پرداختن به همه‌ي اين‌‌گونه‌ها و امكان بررسي جريان‌هاي موجود در قالب‌هاي سنتي شعر معاصر وجود ندارد. اما براي آشنايي اندك با اين‌گونه از نوآوري‌ها‌،‌ برخي از آن‌ها را باز مي‌نماييم.
شعر دوره‌ي مشروطه تنها در به كارگيري زبان مردمي و بيان مفاهيم تازه‌اي همچون آزادي، قانون، مجلس و … با شعر گذشته‌ي خود تفاوت كرد. اما از آن‌جا كه گلويِ فرياد مردم شده بود، تپنده و انگيزنده بود. از ديدگاه ادبي ضعيف و از ديدگاه اجتماعي پويا و پُربار بود. اين شعر بيش از اين‌كه «شعورانگيز» باشد «شورانگيز» بود، اما نمي‌توانست سمت و سويي فرازماني و فرامكاني بيابد. شعر اين دوره تنها، وسيله‌اي براي بيان مضامين جديد اجتماعي شده بود. در هيچ دوره‌اي از دوره‌هاي شعر فارسي به شدت دوره‌ي مشروطه، زبان به ابزار و وسيله‌ي صِرف تبديل نشده بود. در اين دوره، مفاهيم انتزاعي و ذهني پيشين و مضاميني چون مدح پادشاهان، وصف فصل‌ها و … جاي خود را به مضاميني عيني و اجتماعي داد.
رابطه‌ي جامعه و ادبيات، رابطه‌اي دوسويه است. همان گونه كه تحولات اجتماعي بر ادبيات تأثير مي‌گذارد، ادبيات نيز در روند تحولات اجتماعي مي‌تواند نقشي بسزا داشته باشد. تأثير اين رابطه‌ي دوسويه در دوره‌ي مشروطه به خوبي هويداست. جريانات انقلاب مشروطه، زبان ادبي، بويژه شعر را از سلطه‌ي دربار و تكلفات ادبي ناشي از آن رهانيد و با خروج شعر و نثر از انحصار خواص، موجب رواج آن ها در ميان عامه‌ي مردم شد. اين رهايي نيز به نوبه‌ي خود بر روند انقلاب مشروطه و پيروزي آن اثر گذاشت. ادبيات براي نخستين بار آينه‌ي انعكاس دردها و رنج‌هاي مردم به زبان آنان شد و اين امر از سوي ديگر موجب نشر حقايق در ميان مردم، بالا رفتن آگاهي سياسي و در نتيجه ترغيب آنان به انقلاب شد.
بعد از آن كه شور و التهاب جريانات دوره‌ي مشروطه فرو نشست و شعر نيمايي در جامعه‌ي ادبي ايران راه باز كرد، در شيوه‌ي بيان و زبان بخشي از شعر سنتي نيز تغييراتي پديد آمد:
خانلري كه از خويشان نزديك نيما بود، در دوره‌ي دوم زندگي خود روابط مناسبي با نيما و انديشه‌هاي او نداشت، اما تا حدودي به نوعي تازگي و نوجويي و تحول ادبي اعتقاد داشت. او اوزان و بحور فارسي را آن قدر متعدد و فراوان مي‌دانست كه لازم نمي‌ديد،‌ شاعر براي گفتن هر نوع شعر، اوزان را بشكند و يا شعر آزاد بگويد.
از شاعرانِ ديگري كه در اين دوره، به برخي از نوگرايي‌ها، روي خوش نشان دادند، توللي است. فريدون توللي كه در آغاز شاعري از شيفتگانِ نيماست، آثار نيما را كه پس از افسانه سروده شده نمي‌پسندد، و آن را «كلاف سردرپيچ» و نوعي انحراف در شعر فارسي گمان مي‌كند. توللي نوگرايي را در حدِ ساخت صور تازه‌ي خيال، زبانِ ساده‌ي امروزي و بيان احساسات فردي و شخصي مي‌پذيرد. او در مقدمه‌ي نخستين مجموعه شعر خود (رها) كه در سال 1329 منتشر مي‌شود، شيوه‌ي بياني سنت گرايانِ دوره‌ي خود را محكوم مي‌كند و با بياني طنزآميز مي‌نويسد:
«براي كهن سرايان مقلد امروز، يك بسته شمع، چند بوته گل، چند شاخه عود، چند مثقال زعفران، چند سير بادام، يك قرابه شراب، يك ظرف نقل، يك دسته سنبل، چند قبضه كمان، چند دانه لعل،‌ چند اصل سرو و سه چهار بلبل و پروانه كافي‌ست تا آن‌ها را با كلماتي از قبيل كنعان و مصر و خسرو و شيرين و يوسف و زليخا در هم ريخته، پس از پركردن فواصل وسيع الفاظ با ساروج‌هاي ادبي «همي» و «هميدون» و «مرمرا» و استخدام عناصر اربعه و اصطلاحات شطرنج و احياناً آوردن چند لغت مصدوم و عجيب الخلقه از قبيل «نوز»، «نك»، «هگرز» و «افرشته» كه به عقيده‌ي ايشان باعث استحكام كلام خواهد شد، چند منظومه ساخته و پرداخته تحويل شما دهند و شگفت اين كه اين گروه با افروختن صد «شمع» در يك چكامه نيز - كه گاه منظره‌ي شب هنگام زيارتگاهي مرادبخش بدان مي‌بخشد - نخواهند توانست تابش دلپذير يك شمع حافظ را در اشعار تقليدي خويش منعكس نمايند.»
خانلري، توللي، ابتهاج، مشفق كاشاني و شاعران ديگري كه در اين دوره در قالب‌هاي سنتي شعر فارسي به نوآوري روي آورده بودند، بيش از همين مقدار، پيش نيامدند. شكل ذهني غزل‌هاي اينان همانند غزل‌هاي سنتي بود و پيوند طولي ابيات اين غزل‌ها همچنان ضعيف مانده بود. مضمون اشعار اين شاعران اغلب در سوز و گدازها و آه و ناله‌هاي عاشقانه و رمانتيك باقي مانده بود و در برخي از اين سروده‌ها هنوز صورت‌هاي كهنه‌ي برخي از واژگان به چشم مي‌خورد: گهي (به جاي گاهي)، نگه (به جاي نگاه)، اوفتادم (به جاي افتادم)، اِستاده‌اي (به جاي ايستاده‌اي) و …
تفاوت اين سروده‌ها با سروده‌هاي كاملاً سنتي در شيوه‌ي ساده‌ي بياني، نزديك شدن به زبانِ مردم، صور تازه‌ي خيال و فرو نهادن برخي از سنت‌هاي كهنه‌ي ادبي بود. و شاعراني همچون مهدي حميدي، معيني كرمانشاهي و شهريار اشعاري سرودند كه كاملاً شخصي، فردگرا و جزيي‌نگر بود و اين ويژگي‌ها از همان ويژگي‌هايي بود كه در شعر نيما و پيروان او برجسته شده بود.
محمدحسين شهريار، از شاعران صميمي و ارجمند معاصر نيز در اين دوره نامي بلند برآورده بود، اما با همه‌ي ارادتي كه به نيما پيدا كرد، كوشش‌هاي او براي نو شدنِ شعرش، چندان به كاميابي نرسيد و در همان سطح شعر باقي ماند. ذهنيت شهريار يك ذهنيتِ سنتي بود و بيشترين نمودِ نوگرايي‌هاي او به استفاده از واژگان و تعبيرات عاميانه محدود ماند و سروده‌هاي او از نظر يكدستي و سلامت زباني حتي به اشعار كساني چون رهي معيري هم نمي‌رسد. اما يادآوري اين نكته نيز ضروري به نظر مي‌رسد كه نيما در پيوند با شهريار و شعرِ «هذيانِ دل» او گفته است: «شهريار، تنها شاعري است كه من در ايران ديدم. ديگران، كم و بيش، دست به وزن و قافيه دارند. از نظر آهنگ به دنبال شعر رفته‌اند و از نظر جور و سفت كردن بعضي حرف‌ها، كه قافيه‌ي شعر از آن جمله است. اما براي شهريار، همه چيزي علي‌حده است ... .» 9
شعر «دو مرغ بهشتي» شهريار كه در سال 1323 سروده شده، اشاره به پيوند نيما و شهريار دارد. و اين بجز غزل «شاعر افسانه» است كه شهريار در وصف نيما سروده است. نگاهي گذرا به چند بيت اول اين غزل ، نشان مي‌دهد كه شهريار صادقانه و صميمانه نيما را دوست دارد ولي بافت و زبان شعرش هم‌چنان سنتي مانده است:
نيـما غـم دل گـو كـه غريبانـه بـگرييـم سـر پيش هـم آريـم و دو ديوانه بگرييم
من از دل اين غار و تو از قله‌ي آن قـاف از دل بـه هـم افتيـم و بـه جانانه بگرييم
دودي‌ست در اين خانه كه كوريم ز ديدن چشمي به‌كف آريم و به اين خانه بگرييم
آخـر نـه چراغيـم كـه خنديـم بـه ايـوان شمعيـم كـه در گوشـه‌ي كاشانه بگرييم
اين شانه پريشان‌كن كاشانـه‌ي دل‌هاسـت يك شب به پريشاني از اين شانه بگرييم
من نيـز چو تو شاعـر «افسانه»‌ي خويشم بازآ بـه هم اي «شاعـر افسانـه» بـگرييم
پيمانِ خط جـام يكـي جرعـه بـه مـا داد كز دور حريفان دو سـه پيمانـه بـگرييم
برگشتـن از آييـن خرابـات نه مَردي‌سـت مي مُرده، بيـا در صـف ميخانـه بـگرييم
ازجوش وخروش‌خُم وخمخانه‌خبر نيست با جوش وخروش خم و خمخانه بگرييم
بـا وحشـت ديـوانـه بـخنديـم و نـهانـي در فـاجعـه‌ي حكمت فرزانه بگرييم...10
منوچهر نيستاني، سيمين بهبهاني و حسين منزوي از ديگر شاعراني هستند كه در ادامه‌ي نوگرايي‌هاي شاعران معاصر در قالب‌هاي سنتي، گاهي بيشتر از پيشينيان خود به نوآوري روي آوردند.
«منوچهر نيستاني از مبتكرترين غزل‌پردازان نئوكلاسيك زمانِ‌ خود است. در غزل‌هاي نو او تلاش فراگير در مسير رسيدن به فرم تازه‌اي در غزل و گسترش امكانات و ظرفيت‌هاي صوري و محتوايي اين قالب چشم‌گير است… از ويژگي‌هاي بارز زبان نيستاني در دو مجموعه شعرش (ديروز، خط فاصله) و (دو با مانع) علاوه بر سكته‌هاي تعمدي، نوعي شكل نحوي متفاوت است كه در قالب عبارات و جملات معترضه (غالباً) بي‌فعل با كاركردهاي تأكيدي، تفسيري و … حضوري فراگير دارد.» 11
اينك به غزلي از نيستاني، براي نمونه‌ي شاهد، توجه كنيد:
شب با همان رداي سياه هميشگي
چشمت چراغ سبز و سه راه هميشگي
ماييم و ثقل بار گناه هميشگي
يك آسمان ستاره گواه هميشگي
خرگوش ديگري زكلاه هميشگي
در چشم من، جهان، پَركاهِ‌ هميشگي
با سكه‌ي قديمي ماه هميشگي
سوغات روز، روز تباه هميشگي
با اشك گـرم و ســـردي آه هميشـــــــگي شب مي‌رسد زراه، زراه هميشگي
ترديد در برابر، بد، خوب، نيستي
عاشق شدن گناه بزرگي‌ست گفته‌اند
با بي‌ستاره‌هاي جهان گريه كرده‌ام
خرگوشكم به شعبده مي‌آورم برون
موي تو خرمني‌ست طلايي به دست باد
آرامش شبانه مگر مي‌توان خريد
يك باغ، بي‌ترنم مرغان در قفس
حيف از غزل - كه تنگ بلور است- پر شـود
نيستاني، منوچهر، دوبا مانع12
حسين منزوي از ديگر شاعراني است كه بسياري اوقات از كهنه سرايي پرهيز كرده است. هنگامي كه كتاب «با سياوش، از آتش» منزوي را كه برگزيده‌ي غزل‌هاي اوست، برگ مي‌زنيم نمونه‌هاي متفاوتي از غزل مي‌بينيم: نخستين غزل او با مطلعِ زير آغاز مي‌شود:
دريـــاي شورانگيز چشمانت چــــه زيباست آن جا كه بايد دل به دريا زد همين جاست
منزوي، با سياوش از آتش، ص 21
اين غزل، زباني ساده و صميمي دارد و «بيت الغزل» آن هم در همين مطلع رخ نموده است. در اين شعر، واژه‌هاي كهنه و شكسته و صورت‌هاي تكراري و قديمي خيال وجود ندارد، اما حادثه‌اي تازه و شگفت نيز در غزل روي نداده است.
همين ويژگي در غزل چهارم با مطلع زير نيز ديده مي‌شود:
لبت صريح‌ترين آيه‌ي شكوفايي‌ست و چشم‌هايت، شعرِ سياهِ گويايي‌ست
همان، ص 23
در اين غزل بيت زير برجسته‌ مي‌نمايد:
تو از معــــابد مشـــرق زميـن عظيم‌تـــري كـــنون شكوه‌ تو و بُهت من تماشايي‌ست
اما همچنان كه ديده مي‌شود واژه‌ي «كنون» (به جاي اكنون) نشانه‌اي از كهنگي‌هاي به جاي مانده در زبان منزوي است. از اين نشانه‌ها، نمونه‌هاي بسيار مي‌توان نشان داد؛ تركيبِ «خِيام ظلمتيان» در بيت زير يكي از آن‌هاست:
خيـــامِ ظلمتيان را فضــــاي نوركــنــي به ذهــن ظلمت اگر لحظـــه‌اي خطور كني
همان، ص 28
توصيفات عاشقانه و رمانتيك بر همه‌ي سروده‌هاي منزوي سايه‌ انداخته است و عناصر زندگي امروز كمتر در آن ديده مي‌شود. اما عشقي كه در اين غزل‌ها توصيف مي‌شود عشقِ آسماني، ذهني، اسطوره‌اي و عرفاني گذشته نيست. عشقي همين زماني و همين جايي است كه اغلب با زباني ساده و صميمي بيان مي‌شود؛ نمونه‌اي را ببينيد:
كه بر صحيفه‌ي تقدير من مسوّد بود
به حُسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود
اگرچه خود به زمان و مكان مقيد بود
رهايي نفس از حبس‌هاي ممتد بود
كه از جواني من، رخصت مجدد بود
خلوص منتزع و خلسه‌ي مجرد بود
كه بر دو راهي «دريا چمن» مردّد بود
زني كه آمدنش خوب و رفتنش بـــــد بــود زن جوان غزلي با رديف «آمد» بود
زني كه مثل غزل‌هاي عاشقانه‌ي من
مرا زقيد زمان و مكان رها مي‌كرد
زني كه آمدنش مثل «آ»ي آمدنش
زن جوان نه همين فرصت جواني من
ميان جامه‌ي عرياني از تكلف خود
دو چشم داشت – دو «سبز آبيِ» بلاتكليف
به خنده گفت: ولي، هيچ خوب، مطلق نيست
* * * *
سيمين بهبهاني، از نخستين مجموعه شعر خود (سه تار شكسته - 1330 شمسي) - كه به شيوه‌ي سنت گرايان سروده شده - تا به امروز، همواره در حال دگرگوني، نوگرايي و تكامل بوده است.
شعرهاي دوره‌ي اول سيمين بهبهاني پر از تركيب‌هاي كهنه است، تركيب‌هايي چون:
شرار حرص، جام تن، آتش شوق، باده‌ي لذت، غنچه‌ي عشق، شعله‌ي خشم و كين، معبد عشق، امواج خيال، شرنگ غم، هماي عشق، تير نگاه، جام زهر، خنجر ملامت، دوزخ هجر، خامه‌ي تقدير و …
بهبهاني در مجموعه‌هاي نخستين اشعارش همچون «مرمر» و «جاي پا»، در دايره‌ي تنگ صورت‌هاي خيالي كهنه گرفتار است و هنوز نتوانسته، آن چنان كه بايد، خود را از آن‌ها رها كند. اما پس از مجموعه‌ي «رستاخيز» كم‌كم از آن دايره‌ي بسته بيرون رفته و در مجموعه‌هايي كه از دهه‌ي 60 به اين طرف منتشر كرده است يعني خطي زسرعت و از آتش (1360)، دشت ارژن (1362)، يك دريچه آزادي (1374)،‌ جاي پا تا آزادي (1377) و يكي مثل اين كه… (1379)، بسياري از نوگرايي‌ها را تجربه كرده است.
                                                         * * * *
با پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357 رويكرد به قالب‌هاي سنتي بيشتر شد.
يكي از شعارهاي بنيادين انقلاب اسلامي، بازگشت به دامن دين و سنت‌هاي ديني بود. بازگشت به سنت‌هاي ديني، توجه به سنت‌هاي ادبي را هم در پي داشت. شاعران مفهوم‌گراي انقلاب اسلامي، به ويژه در شرايط اجتماعي سال‌هاي انقلاب و جنگ، به مخاطباني روي آوردند كه خواستار شعري موزون، ساده و زودياب بودند. در نتيجه، روي‌آوري به قالب‌هاي سنتي شعر فارسي، در اين دوره، افزايش يافت.
حماسي شدن زبان غزل و اشاره‌هاي آشكار اجتماعي در برخي از اين سروده‌ها، آن‌ها را با شعر غنايي و ذهني گذشته متفاوت كرد. در سروده‌هايي كه در پيوند با انقلاب اسلامي و جنگ هشت ساله‌ي ايران و عراق سروده شده، مضاميني چون: شهيد و شهادت، جهاد و مبارزه، وطن، مدح و منقبت ائمه، پرداختن به قيام سرخ عاشورا، توجه به نهضت‌هاي، آزادي بخش و مبارزات ملت‌هاي مسلمان (فلسطين، افغانستان، بوسني و …)، ستايش دلاوري‌ها و جان‌نثاري‌هاي رزمندگان، بيزاري از تجمل‌گرايي،‌ عافيت‌طلبي و زندگي شهري و … بيشتر خودنمايي مي‌كنند.
شرايط ويژه‌ي انقلاب و جنگ همان گونه كه در مقدمه‌ي اين كتاب گفته شد، بسياري از واژه‌ها و تعبيرات تازه را وارد شعر كرد، واژه‌هايي كه از جنس آتش و خون و شهادت بودند و در شعر همه‌ي شاعران انقلاب اسلامي به فراواني به كار رفتند. بر اساس آماري كه آقاي قيصر امين‌پور از كتاب «خون نامه‌ي خاك» نصرالله مرداني ارائه داده‌اند، در اين كتاب 201 بار واژه‌ي خون تكرار شده است. پس از واژه‌ي «خون» واژه‌ي «شب» با 79 بار تكرار در رديف دوم قرار دارد.13
آثار شاعراني مانند سيمين بهبهاني نيز از اين تأثيرپذيري بر كنار نماندند. براي نمونه، در مجموعه‌ي خطي زسرعت و از آتش 32 بار واژه‌ي خون و 24 بار واژه‌ي آتش يا در مجموعه‌ي دشت ارژن 33 بار واژه‌ي خون و 20 بار واژه‌ي آتش و … به كار رفته است.14
برخي اوقات نيز اين مفاهيم، با تعبيراتي تازه، زباني ساده و بياني عاطفي سروده شده‌اند؛ چنان كه در غزل «مسافر» از محمدكاظم كاظمي ـ در وصف شهيد ـ ديده مي‌شود:
كه حتي نديديم خاكسترت را
دلم گشت هر گوشه‌ي سنگرت را
بجز آخرين صفحه‌ي دفترت را
در آن مهر و تسبيح و انگشترت را
به آن، زخم بازوي هم سنگرت را
و پوشيد اسرار چشم ترت را…
به پيشاني‌ام بوسه‌ي آخرت را
مرا، آخرين پاره‌ي پيكرت را
كه تشييع كردم تنِ بي‌سرت را
ببــــر بـــا خـــودت پـــاره‌ي ديگرت را
 
 
                                                        ***

و آتش چنان سوخت بال و پرت را
به دنبال دفترچه‌ي خاطراتت
و پيدا نكردم در آن كنج غربت را
همان دستمالي كه پيچيده بودي
همان دستمالي كه يك روز بستي
همان دستمالي كه پولك نشان شد
سحرگاه رفتن زدي با لطافت
و با غربتي كهنه تنها نهادي
و تا حال مي‌سوزم از ياد روزي
كجــــا مــــي‌روي؟ اي مســـافر درنـگي
كاظمي، محمدكاظم، پياده آمده بودم، ص 100
روزبه برجسته‌ترين ويژگي‌هاي سبكي شعر شاعران انقلاب ـ به ويژه در دو دهه‌ي نخست ـ را به شرح زير برشمرده است:
«ـ غلبه‌ي بيان شعاري، روايي، گزارش‌گونگي؛ كمبود تأملات عميق شاعرانه؛ روح اميد، حماسه و معنويت در آثار؛ مردم‌باوري؛ وفور واژگان، تعابير، اشارات و اساطير ملي، ديني و عرفاني؛ بافت و بيان نومعتدل؛ پرهيز از زبان ادبي و اشرافي شعر كهن و گرايش به زباني مردم‌گرا؛ گسترش روح معترض يأس‌آميز در شعرها (از دوران پس از جنگ).»15
در فضاي پس از جنگ، شعر فارسي دو گرايش عمده يافت:
1- شعر آرمان‌گرا، كه در تلفيق فرم و محتوا مي‌كوشيد.
2- شعر آرمان‌گريز، كه بيشتر به فرم و ساختار مي‌انديشيد.
شاخه‌ي آرمان‌گرا، در وجه غالب، شامل شاعران انقلاب بود كه اكنون با مسايل تازه‌اي مواجه شده بودند: گرايش جامعه به مدرنيسم و مصرف‌گرايي، كمرنگ شدن ارزش‌ها و اصالت‌هاي دوران پيشين، مفاسد اجتماعي و اقتصادي نظير ارتشا، اختلاس، اشرافي‌گري، خاندان سالاري، بي‌بندوباري، افت اخلاقي،‌ جنگ بين فقر و غنا، تخاصمات سياسي و …، اين چالش‌ها، غالب شاعران اين طيف را به واكنش‌هاي متفاوتي كشاند:‌ عده‌اي همچنان به دفاع از هنجارها پرداختند، برخي در عين نگرش تلخ اجتماعي، به بينشي انسان‌گرايانه و شبه‌فلسفي روي آوردند، عده‌اي نيز از سرِ نوميدي به تغزل و تغني عاشقانه مشغول شدند، و پاره‌اي از شاعران منفرد و منفعل نيز كه خلع انگيزه شده بودند، عرصه را ترك كردند … .»16
در دهه‌ي هفتاد شاعران جوان، با تأثيرپذيري از جريان‌هاي تازه در شعر آزاد، غزل‌هايي سرودند كه بيشتر به فرم و ساختار مي‌انديشيد و از امكانات مطرح شده در شعر پيشرو ايران بهره مي‌جست.
حال چنان‌چه بخواهيم به طور كلي برخي از گونه‌هاي نوآوري در انواع قالب‌هاي سنتي شعر معاصر را به كوتاهي بشماريم، موارد زيرگفتني مي‌نمايد:
ـ فراموش كردن برخي از سنت‌هاي مرسوم ادبي گذشته، از قبيل تضمين، استقبال، ترصيع ردالصدر علي‌العجز و … .
ـ رها شدن از تنگناي صورت‌هاي كهنه‌ي خيال كه به گونه‌اي تكراري آزاردهنده شده بود و تركيب‌هايي چون موي ميان، قد سرو، كمان ابرو و . . . از نمونه‌هاي آشكار آن است.
ـ بيرون آمدن از دايره‌ي بسته‌ي جهان‌نگري سنتي و رها شدن در انديشه‌هاي آزاد.
ـ شريك كردن خواننده در كشف شاعرانه و خوانش شعر.
ـ بهره‌گيري از واژه‌هاي تازه (بومي، محاوره‌اي، اصطلاحي، خارجي و …)
ـ ساخت تركيب‌هاي نو.
ـ پرداختن به موضوعات روز و پديده‌هاي تازه‌ي جهان معاصر.
ـ فاصله گرفتن از ذهنيت‌هاي قديمي و نزديك شدن به عينيت جهان پيرامون.
ـ به كارگيري وزن‌هاي تازه.
ـ روي آوردن به تصويرها و نمادهاي جديد.
ـ تأثيرپذيري از برخي رفتارهاي تازه و تصرفات زباني در شعر آزاد.
ـ شكستن شيوه‌هاي نوشتاري در برخي از سروده‌ها،‌ تصرف در برخي از قالب‌هاي ثابت سنتي و آميختن آن‌ها با هم.
ـ اجازه دادن به كاركرد جريان سيال ذهن.
ـ هنجارگريزي، نحوشكني و حذف‌هاي مكرر در شعر.
ـ بهره‌گيري از امكانات بياني هنرهاي ديگر به ويژه سينما، تئاتر و … .
                                                          * * * *
اينك براي روشن‌تر شدنِ گفته‌هاي پيشين، نمونه‌هايي از گونه‌هاي مختلف نوگرايي را در قالب‌هاي سنتي باز مي‌بينيم:
در سروده‌ي زير از اخوان‌ثالث، تنها تصوير تازه از طلوع آفتاب است كه به شعر تازگي داده است؛ اما تركيباتي چون: «آينه‌ي آه»، «زرّين دود» و واژه‌هايي چون «آفاق»، «پرّيد»، «فلاخن» و «ردا» نشانه هايي روشني از كهنگي‌هاي برجاي مانده در زبان اخوان است:
يك بار دگــر ز خوشه‌ي سيگــار در آيـــنه آه و دود خــرمــن كرد
مشرق چـــيق طـــلايي خـود را برداشت به لب گذاشت روشن كرد
زريــــن دودي گـرفت عــالم را آفــــاق رداي روز بـــر تــن كرد
پـــرّيد از آشـــيان پرستــو جلد كـــي سنگ پرنده در فلاخن كرد؟
الـــبرز كــلاه سرخ بر سر داشت بـــرداشت قـــباي زرد بر تن كرد…
اخوان‌ثالث،‌ تو را اي كهن بوم و بر دوست دارم، ص 123
و در سروده‌ي زير از محمدعلي بهمني - از غزل سرايان نامدار امروز- علاوه بر تصوير تازه‌اي كه از نشستن ملخ‌هاي شك به برگ يقين حاصل شده، مضمون «زرد جويدن» و «سبزترينم» و «ابر كردن» نيز بر تازگي آن افزوده است. ضمناً تركيب‌ها و واژه‌هايي چون «زرين‌دود»، «ردا»، «فلاخن» و . . . كه در شعر اخوان بوي كهنگي مي‌دادند، در اين‌جا نيستند:
نشسته‌اند ملخ‌هاي شك به برگ يقينم ببين چــه زرد مــرا مي‌جوند سبزترينم
ببين چــگونه مرا ابر كرد خاطره‌هايي كه در يـكايـكشان مــي‌شد آفتاب ببينم
شكستني شده‌ام اعتـــراف مي‌كنم اما ز جنس شيشه‌ي عمر توام مزن به زمينم …
بهمني، گاهي دلم براي خودم تنگ مي‌شود، ص 135
در اين سروده تصوير، مضمون و بيان تازه ديده مي‌شود، اما هنوز برخي از همانندي‌هاي خود را با شعر گذشته حفظ كرده است و حضور عناصر زندگي امروز در آن ديده نمي‌شود.
در سروده‌ي زير، به ويژه مضمون بيت سوم - كه به نيما اشاره دارد- فضاي شعر را امروزي‌تر كرده است:
ناودان‌ها شرشر باران بـــي‌صبري‌ست آسمان بــي‌حوصله حجم هوا ابري‌ست
پشت شيشه مي‌تپد پيشاني يك مـــرد در تب دردي كه مثل زندگي جبري‌ست
و سرانگشتي به روي شيشه‌هاي مـات بار ديگــر مي‌نويسد: «خانه‌ام ابري‌ست»
امين‌پور، قيصر
اما در سروده‌ي زير، حضور عناصر زندگي امروز، فضاي شعر را نوتر كرده است:
شوق پرواز مجازي، بال‌هاي استعاري
خاطرات بايگاني، زندگي‌هاي اداري
سقف‌هاي سرد و سنگين، آسمان‌هاي اجاري
خنده‌هاي لب پريده، گريه‌هاي اختياري
باد خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
در ستون تسليت‌ها، نامي از مـا يــادگـــاري خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
لحظه‌هاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن
آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي روبه پايين
صندلي‌هاي خميده، ميزهاي صف كشيده
عاقبت پروند‌ه‌ام را با غبار آرزوها
روي ميز خالي من صفحـه‌ي بــاز حـــوادث
امين‌پور، قيصر، روزنامه اطلاعات، سوم اسفند، 1372، ص 11
                                                  * * * *
پيوند عمودي غزل در شعر شاعران نوگراي دو دهه‌ي اخير، بيشتر از طريق بيان روايي و داستاني ايجاد شده است؛ براي نمونه چنان‌چه مجموعه غزل «مردِ بي‌مورد» محمدسعيد ميرزايي را ورق بزنيم به كمتر غزلي بر مي‌خوريم كه روايت داستاني در آن نباشد. از ميان همه‌ي اين سروده‌ها، تنها چند بيت از يك غزل را براي نمونه باز مي‌نگريم:
قطار ريخت بـه شهـر و رسيـد دريـا، رود زني پياده شـد و رفـت: مـرد، غمگيـن بـود
نـگـاه كــرد، و لبـخـنــد زد: سـلام آقـا! و بـعـد، فـاصلــه‌ي سنگفـرش را پيمود ...
و مـرد، بـا چمدانـي پـر از ستـاره، صدف كـنـار پـنـجــره‌ي زن رسـيــد، ابــرآلــود
ـ سـلام، مـاه بـراي شمـا، صدف‌هـا هـم چـه خـوب بـود كـه مي‌آمديد، با من، زود!
ـ نه من نمي‌آيم، چـون كه خوب مي‌دانم، دوباره مي‌كشدت سوي خويش، ماهِ حسود!
ولـي تـو بايـد ...، درياي مضطرب غريـد؛ و بعـد، زن را با دست‌هـاي خويـش، ربـود
سپيده، يك زن و يك مرد، خفته بر ساحل زنـي كـه مثـل پـري بـود: مرد، عاشـق بود
ميرزايي، محمدسعيد، مردِ بي‌مورد، ص 94
همچنين زبانِ ويژه‌ي بهراميان، در غزل زير، مضموني عاشقانه را كه عمري به درازاي عمر آدمي دارد، با فاصله گرفتن از كلي‌گويي و ذهنيت‌گرايي، به شيوه‌ي روايي اين‌گونه شيرين و تازه بازآفريده است:
در بين آن جماعت مغرور شب‌پرست
حالا درست پشت سر من نشسته است
اين سومين رديف نمازي خيالي است (؟)
الله‌اكبر و اَنا في كل واد ... مست
الا هوالذي اخذ العهد في الست
او فكر مي‌كنيم در اين پرده مانده است
آمد درست زير شبستان گل نشست
يك تكه آفتاب نه يك تكه از بهشت...
اين بيت مطلع غزلي عاشقانه است
گلدسته‌ي اذان و من و هاي هاي هاي
سبحان من يميت و يحيي و لا اله
(يك پرده باز پشت همين بيت مي‌كشيم)
با چشم‌هاي سرمه‌اي ... ان لااله ... مست
هر جا كه هست پرتو روي حبيب هست
آن شب مگر فرشته‌اي از آسمان نبست
مهرت‌همان‌شب ...اشهد ان... در دلم نشست
نم‌نم نما (نما) نماز تو در بغضِ من شكست
الا هوالذي اخذ العهد في الست
سبحان رب هر چه دلم را ز من گسست
سبحان ربي الـ ... من و سارا دلش شكست
سبحان تا به‌كي من و او دست روي دست؟
تا اهدنا الـ ... سراي تو راهي نمانده است
افتادم از بهشت بر اين ارتفاع پست
سارا سلام ... اشهد ان لا اله ... تو
دل مي‌بري كه ... حي علي... هاي هاي هاي
بالا بلند! عقد تو را با لبان من
باران جل جل شب خرداد توي پارك
آن شب كبو...(كبو)... كبوتري از بامتان پريد
سبحان من يميت و يحيي و لا اله
سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد
سبحان ربي الـ ... من و سارا ... بحمده
سبحان ربي الـ ... من و سارا به هم رسيـ ...
زخمم دوباره وا شد و اياك نستعين
مغضوب اين جماعت پُر هاي و هو شدم
                                                    * * * *
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است
يك پرده باز بين من و او كشيده‌اند
بهراميان، محمدحسين17
گونه‌هاي نوآوري
پيش‌تر از اين گفته شد در سروده‌هايي كه امروزه در قالب‌هاي شعر گذشته‌ي فارسي پديد آمده‌اند از ساده‌ترين گونه‌هاي نوآوري كه به‌كارگيري واژه‌هاي تازه است تا پيچيده‌ترين آن‌ها كه شكستن نحو جمله‌هاست، ديده مي شود و اينك نمونه‌هايي از اين گونه‌ها را بازمي

نوشته شده توسط ناشناس در 14:39 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیستم آذر 1389

سيماي حسنک وزير در تاريخ بيهقي


 

 

چون از اين فارغ شدند ، بوسهل و قوم از پاي دار باز گشتند . و حسنک تنها ماند . چنان که تنها آمده بود از شکم مادر، حسنک قريب هفت سال بر دار بماند . چنان که پاهايش همه فرو تراشيد و خشک شد چنان که اثري نماند . تا به دستوري فرو گرفتند، ...

تاريخ يادآورفرازونشيب دوران مختلفي از زندگي نياکان ماست، که با تلاش
وصف ناپذيري جامعه و کشور را با سرمداري از تجاوز بيگانگان در امان نگه
 داشته اند و با گذر زمان ما را موظف به صيانت اين ميراث گران بها نموده اند،‌ و به اشاره بيهقي :«مي خواهم که داد اين تاريخ به تمامي بدهم و گرد جنايات و زوريا  بگردم».
ابوالفضل محمد بن حسين بيهقي از تاريخ نگاران استثنائي ايران است ،که تأليف با  ارزشش فزون بر وقايع نگاري و شناخت روزگار و شخصيت هاي حکومتي با  ظرافت و لطافت خاصّ ادبي به عالم ديگري مي برد و شخصيت هاي روزگار را مي  شناسد و سرانجام مي رسد به اين مرحله که فرمايد:«احمق کسي باشد که دل در اين گيتي غداروفريفتکار بندد» در تاريخ بيهقي - ص60-فياض) او مي نويسد: در دربار محمود غزنوي همه انديشمندان روزگار سامانيان که اهل علم و دانش در تمامي زوريا بودند به دربار پذيرفت و يک جمع بزرگ به مانند سامانيان بوجود آورد.التبکين با ابو علي و ابوالفضل بلعمي (309) همدم و هم روزگار بود، و همين همدمي به سود جستن از اهل علم و دانش تشويق کرد. معروف است که نصربن احمد ساماني گاهي هر کسي خشم مي گرفت و فرمان هايي از جمله : بند و مرگ مي راند و بعداً که پشيمان مي شد خود را سرزنش مي کرد ، از بلعمي چاره ي رفتار زشت خود را خواست، و بلعمي راه حل را ، هم نشيني با خردمندان دانست . که تا سلطان در خشم شود پايمردي کنند و نصر پذيرفت.(نقل به مضمون تاريخ بيهقي- فياض – ص 170)
بو سهل زوزفي وزير مسعود غزنوي با وزير حسنک معزول سخت بد بود. که در روزگار وزارت بر وي استخاف ها کرد، تا خشم سلطان را بر وي دائمي داشت و به بلخ رسانيد بد و آن چه رسانيد. بوسهل فرمود تا وزير حسنک را به علي رايض سپردند که چاکر بوسهل بود. تا او را به خانه خويش برد. و بدو هر چيزي رساند از انواع استخاف .
مردمان در زبان گرفتند و بد گفتند که مردمان بزرگ نام بدان گرفتند که چون دشمن دست يافتند نيکوئي کردند که آن نيکوئي بزرگ تر از استخاف باشد .
والعفو عند القدره سخت ستوده است، و در امثال گفته اند: اذا ملکت فاسجع، اما بوسهل چون اين واجب نداشت و دل بر وي خوش کرد به مکافات ، «نه بوسهل ماند و نه حسنک ». و من اين فضول از آن جهت راندم که مگر کسي را به کارآيد.  تاريخ بيهقي ص64 – فياض -
بيهقي منصفانه پس از مرگ بوسهل داستان تراژيک بردار کردن حسنک وزير رحمت الله عليه را نوشتند، کوشيده است تا از مسير«حقيقت» گوئي دور نشود. و فتنه انگيزهاي بوسهل را بيان کرده، اما در يک جمله آورده است: «بوسهل زوزفي با جاه و نعمت در جنب حسنک يک قطره آب بود از رودي» تاريخ بيهقي ص 179- فياض
بيهقي منصفانه از بوسهل زوزفي سخن مي گويد، به سان پاره اي از وقايع نگاران نيست که يک عيب و نقص در سياست مدار را ببيند و ديگر خدمات او را فراموش کند ، در زمره کساني ست که حقايق را مي گويند که فقط آيند گان را فايدت رساند ، بدين سان : اين نه از ان مي گويم که من از بوسهل جفاها ديدم که بوسهل و اين قوم همه رفته اند و مرا پيداست که روزگار چند مانده است .
زماني که از حسنک وزير و چگونگي اعدام وي سخن به ميان مي آورد از بوسهل زوزفي چنين ياد مي کند: هر چند مرا از وي بد آيد ، به هيچ حال ، چه عمر من به شصت و پنج آمده و بر اثر وي مي بايد رفت سخني ندانم که آن به تعصبي و تزيدي کشد .« اين بوسهل مروي امامزاده و محتشم و فاضل مدار بود»  و درباره کرداري او آورده است: « شرارت و زعادتي در طبع وي شوکه شده و با آن شرارت دلسوزي نداشت ، و هميشه چشم نهاده بود تا پادشاهي بزرگ و جبار بر چاکري خشم گرفتي و آن چاکر را لَت زدي و فرو گرفتي و آن گاه لاف زدي که فلان را من فرو گرفتم و اگر کرد ، ديد و چشيد و خردمندان دانشمندي که چنان است و سري مي جنبانيدندي و پوشيده خنده مي زدندي که وي گزاف گوي است . تاريخ بيهقي ص 179- فياض
بررسي کشتن حسنک بايد جرمي ساخت، چنان که رسميت حکومت گران است ، او را  « قرمطي » شناختند . خواجه احمد کوشش ها کرد تا خون وي و هيچ کس نريزد . البته خون ريختن کاري بازي نيست.تاريخ بيهقي ص 182
در موقع آوردن حسنک به قربان گاه حتا دو تن از قضات و فقيهان گفتند: « خواجه بوسهل را بر اين دو آورد که آب خويش برد »همان ص 184
چون حسنک بيامد خواجه [احمد] بر پاي خاست ، چون اين مکرمت بکرد همه اگر خواستند يا نه بر پاي خاستند . بوسهل زوزفي بر خشم خود طاقت نداشت بر خاست نه تمام خواجه احمد گفت در همه کارها ناتمامي. خواجه بزرگ (احمد) روي به حسنک کرد و گفت: خواجه چون مي باشد، و روزگار چه گونه مي گذارد؟ گفت: جاي شکراست.خواجه گفت: دل شکسته نبايد داشت که چنين حال ها مردان را پيش آيد، فرمان برداري بايد نمود، به هر چه خداوند  فرمايد: که تا جان در تن است اميد صد هزار راحت و فرج است. بوسهل را طاقت نرسيد گفت : او خداوند کرا کند که چنين سگ قرمطي که بر دار خواهند کرد به فرمان اميرالمومنين گفتن؟
خواجه ( احمد ) به خشم در بوسهل نگريست . حسنک گفت: سگ ندانم که بوده خاندان من و آن چه مرا بوده است از آلت حشمت و نعمت جهانيان دانند ، جهان خوردم وکارها راندم و عاقبت کار آدمي مرگ است، اگر امروز اجل رسيده است کس باز نتواند داشت که بردار کشند يا جز دار که بزرگتر از حسين علي نيم!  تاريخ بيهقي ص 184
حسنک را به پاي دار آوردند « خواست که شوري بزرگ به پاي شود . سواران سوي عامه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنک را سوي دار بردند . و به جايگاه رسانيدند . بر مرکبي که هرگز ننشسته بود و جلادش استوار ببست ؛ و رسن ها فرود آورد  و آواز دادند که سنگ دهيد هيچ کس دست به سنگ نمي کرد . و همه زار زار مي گريستند ، خاصه نيشابوريان ، پس مشتي رند را سيم دادند که حسنک را سنگ زنند و مرد خود مرده بود . همان منبع  ص 187 .
چون از اين فارغ شدند ، بوسهل  و قوم از پاي دار باز گشتند . و حسنک تنها ماند . چنان که تنها آمده بود از شکم مادر، حسنک قريب هفت سال بر دار بماند . چنان که پاهايش همه فرو تراشيد و خشک شد چنان که اثري نماند . تا به دستوري فرو گرفتند، و دفن کردند ، چنان که کس ندانست سرش کجاست و تن کجاست . و مادر حسنک زني بود سخت جگرآور ، چنان شنيدم که دو سه ماه از وي اين حديث نهان داشتند . چون بشنيد جزعي نکرد . چنان که زنان کنند . بلکه بگريست به درد . چنان که حاضران از درد وي خون گريستند . پس گفت : بزرگ مردا که اين پسرم بود که پادشاهي چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهي چون مسعود آن جهان . همان منبع ص 189 تاريخ بيهقي – فياض .
حسنک وزير از جمله چهره هاي درخشان عصر غزنويان بود که قدرش را ندانستند . و خدماتش را ناجوانمردانه پاسخ گفتند . او را به عقوبتي دچار کردند که در تاريخ ما معمولاَ سرنوشت مردان متفکر و خود ساخته بوده است .(1)
او حسن بن محمد ميکال ملقب به سيدالکفاه و معروف به امير حسنک ميکال نيشابوري آخرين وزير سلطان غزنوي است .
حسنک در ايام جواني هميشه در ملازمت محمود به سرمي برد و در سفر و حضر با او بود . هنگامي که محمود به سلطنت رسيد رياست نيشابور را به او داد حسنک در اثر لياقت و کارداني مورد توجه سلطان محمود واقع شد . و در نتيجه کار ديوان غزنه را به وي تفويض گرديد . و بعد سلطان محمود پس از .
عزل احمد بن حسين   سمندي او را به وزارت گزيد.(2)
خورند مير در « دستور الوزرا » در باب خصوصيات حسنک وزير مي گويد:« ابو علي حسن بن محمد مشهور به حسنک ميکال ، به حلاوت و گفتار و لطافت کردار جودت ذهن انصاف داشت .
قاطعيت در انجام امور موجبات حسادت اطرافيان را فراهم ساخت . حاسدان حسنک قرمطي بودن او را تنها دستاويز براي بر انداختن قرار دادند . اما محمود علي رغم پيغامي که خليفه در خصوص قرمطي بودن حسنک برايش مي فرستد باز به دليل اعتماد به حسنک داشت بر آن موضوع اهميت زيادي قايل نمي  شود و مي گويد : « بدين خليفه خوف شده بيايد نبشت که من از بهر قدر عباسيان انگشت در کرده ام از همه جهان وي را من پرورده ام و با فرزندان و برادران من برابراست و اگر وي قرمطي است من هم قرمطي باشم.تاريخ بيهقي ج 1 ص 230
دشمني خليفه با حسنک از اين جا شروع شد که حسنک در عصر محمود غزنوي براي زيارت به خانه خدا رفت و در بازگشت از قلمرو فاطميان گذشت . خليفه مصر نيز خلعتي را به حسنک اعطا کرد . اما نرفتن حسنک  براي دست بوسي خليفه و گرفتن خلعت از خليفه مصر موجبات دشمني خليفه با حسنک را فراهم ساخت.و بر سر همين دشمني بود که بعدها خليفه بغداد داغ تکفيرقرمطي بودن رابر پيشانيش نهاد. و موجبات به دار آويختنش را فراهم ساخت .ولي اتهامي که خليفه به حسنک زد دروغ مي نمايد. شايد گناه حسنک در نظر خليفه بغداد تنها همان بوده که به او بي اعتنايي کرد  و از ديدارش سرباز زده است.
پي نوشت ها:
1- سيماي حسنک وزير در تاريخ بيهقي نوشته محمد طاير قدسي ص 71  ماهنامه حافظ شماره 30 تير 85
2- شهيدان قلم و انديشه. نوشته عبدالرفيع حقيقت.
3- خورند مير – دستور الوزار- تصحيح سعيد نفيسي سال 1535 نشر اقبال ص 145

از اين نويسنده:

سالگرد منوچهر آتشی: آتشی از زبان آتشی :: شماره ۶۰۳

دخانیات در گذر تاریخ :: شماره ۵۹۹

از موتورسیکلت تا رکوردار تصادفات جاده ای :: شماره ۵۹۵

آن كه عالم سر است بدين حال گواست :: شماره ۵۹۴

شبی گرم برای مطبوعات بوشهر :: شماره ۵۹۳

نوشته شده توسط ناشناس در 12:32 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پانزدهم آذر 1389

 

 

 

نظم گذشته

 

آئينه و كاربرد آن درتصويرهاي مثنوي سعدي: لايق، عباس- دكتر پورنامداريان- پژوهشگاه علوم انساني- 1376- ارشد.

آب و جلوه هاي آن در شعر فارسي تا آغاز قرن هفتم: هادي شانديز، فاطمه- دكترمحمد جعفر ياحقي- دانشگاه فردوسي مشهد- 1377- ارشد

آداب و رسوم اخلاقي و اجتماعي در مثنوي معنوي: اصغري، حسين- دکتر محمد علوي مقدم- دانشگاه آزاد مشهد- 1374- ارشد

آداب و رسوم باستاني در شاهنامه فردوسي: محمدي پور، آلب ارسلان - دكتر سيد احمد حسيني كازروني-آزاد بوشهر- 1381- ارشد

آداب و رسوم و سنن در شاهنامه فردوسي(نيمه دوم): جعفري، پروين- دکتر جليل تجليل- دانشگاه آزاد تهران- 1374- ارشد

آدم در مثنوي: نفيسي، غلامعباس- دکتر جليل تجليل- دانشگاه آزاد تهران- 1368- ارشد

آراء كلامي در آثار شيخ فريدالدين عطار نيشابوري: سنگري، محمدرضا- دکتر تدين- دانشگاه چمران اهواز- 1368- ارشد

آرمان دادخواهي و ظلم ستيزي در شاهنامه حكيم فردوسي: خليلي، حسين- دکتر علي محمد سجادي- دانشگاه شهيد بهشتي- 1379- ارشد

آرمان گرايي در شعر سعدي: نظري، علي حسين- دكتر غلامحسين شريفي- دانشگاه اصفهان- 1380-
نوشته شده توسط ناشناس در 14:23 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم آذر 1389

هنگام حبس در عزلت و قناعت وتخلص به مدح خاتمالانبياء

 

هر صبح پاي صبر به دامن درآورم

پرگار عجز، گرد سر و تن درآورم

از عکس خون قرابهء پر مي‌شود فلک

چون جرعه ريز ديده به دامن درآورم

هر دم هزار بچهء خونبن کنم له خاک

چون لعبتان ديده به زادن درآورم

از زعفران چهره مگر نشره‌اي کنم

کبستني به بخت سترون درآورم

دانم که دهر، خط بلا بر سرم کشيد

داند که سر به خط بلا من درآورم

چون آه آتشين زنم از جان آهنين

سيماب وش گداز به آهن درآورم

غم در جگر زد آتش برزين مرا و من

از آب ديده دجله به برزن درآورم

غم بيخ عمر مي‌برد و من به برگ آنک

دستي به شاخ لهو به صد فن درآورم

طوفانم از تنور برآمد چه سود از آنک

دامن چو پيرزن به نهنبن درآورم

شد روز عمر ز آن سوي پيشين و روي نيست

کاين روز رفته باز به روزن درآورم

با من فلک به کين سياوش و من ز عجز

اسبي ز ني به حرب تهمتن درآورم

چون کوه خسته سينه کنندم به جرم آنک

فرزند آفتاب به معدن درآورم

از جور هفت پردهء ازرق به اشک لعل

طوفان به هفت رقعهء ادکن درآورم

از کشت‌زار چرخ و زمين کاين دو گاو راست

يک جو نيافتم که به خرمن درآورم

از چنگ غم خلاص تمني کنم ز دهر

کافغان بناي و حلق چو ارغن درآورم

چون زال، بستهء قفسم نوحه زان کنم

تا رحمتي به خاطر بهمن درآورم

ني‌ني که با غم است مرا انس لاجرم

مريم صفت بهار به بهمن درآورم

نشگفت اگر چو آهوي چين مشک بردهم

چون سر بخورد سنبل و بهمن درآورم

چون دم برآرم از سر زانو به باغ غم

از شاخ سدره مرغ نوازن درآورم

زانو کنم رصدگه و در بيع خان جان

صد کاروان درد معين درآورم

غم بختي‌اي است توسن و من يار کاروان

از خان بي‌پشت بختي توسن درآورم

دل تنگ‌تر ز ديدهء سوزن شده است و من

بختي غم به ديدهء سوزن درآورم

غم تخم خرمي است که در يک دل افکنم

دردي است جنس مي که ز يک دن درآورم

عنقاي مغربم به غريبي که بهر الف

غم را چو زال زر به نشيمن درآورم

در گلشن زمانه نيابم نسيم لطف

دود از سموم غصه به گلشن درآورم

فقر است پير مائده افکن که نفس را

بر آستان پير ممکن درآورم

آب حيات از آتش گلخن دمد چو باد

گر نفس خاک پاش به گلخن درآورم

آري ز هند عود قماري برم به روم

گر حمل‌ها به هند ز روين درآورم

چندي نفس به صفهء اهل مصفا زدم

يک چند پي به دير برهمن درآورم

چون کار عالم است شتر گربه من به کف

گه سجده‌گاه ساغر روشن درآورم

از هزل و جد چو طفل بنگزيردم که دست

گاهي به لوح و گه به فلاخن درآورم

جنسي نماند پس من و رندان که بهر راه

چون رخش نيست پاي به کودن درآورم

آهوي مشک نيست چه چاره ز گاو و بز

کز هر دو برگ عنبر و لادن درآورم

چون چرخ سرفکنده زيم گرچه سرورم

آغوش از آن به خاک فروتن درآورم

دشمن مرا شکسته کند دوست دارمش

حاشا که من شکست به دشمن درآورم

تهديد تيغ مي‌دهد آوخ کجاست تيغ

تا چون حليش دست به گردن درآورم

کانرا که تيشه رخنه کند فضل کان نهم

رخنه چرا به تيشهء کان کن درآورم

در ديولاخ آز مرا مسکن است و من

خط فسون عقل به مسکن درآورم

همت شود حجاب ميان من و نظر

گر من نظر به عالم ريمن درآورم

آسيمه سر چو گاو خراسم که چشم بند

نگذاردم که چشم به روغن درآورم

در رنگ و بوي دهر نپيچم که ره روم

ارقم نيم که يال به چندان درآورم

من نامه بر کبوتر راهم ز همرهان

باز اوفتم چو ديده به ارزن درآورم

گر خاص قرب حق نشوم واثقم بدانک

رخت امان به خلد مزين درآورم

جان و دل و خرد برسانم به باغ خلد

آخر مثلثي به مثمن درآورم

چون خرمگس ز جيفه و خس طعمه چون کنم

نحلم که روزي از گل و سوسن درآورم

چون قوتم آرزو کند از گرم و سرد چرخ

بر خوان جان دو نان ملون درآورم

با آنکه قانعم چو سليمان ز مهر و ماه

نان ريزه‌ها چو مور به مکمن درآورم

نسرين را به خوشهء پروين بپرورند

تا من به خون دو مرغ مسمن درآورم

مرد توکلم، نزنم درگه ملوک

حاشا که شک به بخشش ذو المن درآورم

آن‌کس که داد جان، ندهد نان؟ بلي دهد

پس کفر باشد ار به دل اين ظن درآورم

چون موسيم شجر دهد آتش چه حاجت است

کآتش ز تيه وادي ايمن درآورم

گردون ناکس ار نخرد فضل من رواست

نقصي چرا به فضل مبرهن درآورم

بهرام‌وار گر به من آرند دوکدان

غارت چرا به تيغ و به جوشن درآورم

ز آن غم که آفتاب کرم مرد برق‌وار

شب زهره را چو رعد به شيون درآورم

اين پيرزن هنوز عروس کرم نزاد

پس سر چرا به خطبهء اين زن درآورم

گفتم به ترک مدح سلاطين، مبين از آنک

سحر مبين به شعر مبين درآورم

کو شه طغان جود؟ که من بهر اتمکي

پيشش زبان به گفتن سن‌سن درآورم

خاقاني مسيح دمم پس به تيغ نطق

همچون کليم رخنهء الکن درآورم

بهر دو نان ستايش دو نان کنم؟ مباد

کب گهر به سنگ خماهن درآورم

چون موي خوک در زن ترسا بود چرا

تار رداي روح به درزن درآورم

هم نعت حضرت نبوي کان نکوتر است

کاين لعل هم به طوق و به گردن درآورم

کحال دانشم که برند اختران به چشم

کحل الجواهري که به هاون درآورم

گفتم روم به مکه و جويم در آن حرم

گنجي که سر به حصن محصن درآورم

چون نيست وجه‌زر نکنم عزم مکه باز

جلباب نيستي به سر و تن درآورم

تبريز غم فزود مرا آرزوم هست

کاين غم به ارزروم و به ارمن درآورم

خوش مقصدي است ار من و خوش مامن ارزروم

من رخت دل به مقصد و مامن درآورم

چون مور ساز خانه به اخلاط درکشم

چون مرغ برگ دانه به ارزن درآورم

منت برد عراق و ري از من بدين دو جاي

بحري ز نظم و نثر مدون درآورم

بس شکر کز منيژه و گيوم رسد که من

شمعي به چاه تيرهء بيژن درآورم
نوشته شده توسط ناشناس در 13:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم آذر 1389

قصيده ايوان مدائن

هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان

 

ایوان مدائن را آیینه‌ی عبرت دان

یک ره ز ره دجله منزل به مدائن کن

 

وز دیده دوم دجله بر خاک مدائن ران

خود دجله چنان گرید صد دجله‌ی خون گویی

 

کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان

بینی که لب دجله کف چون به دهان آرد

 

گوئی ز تف آهش لب آبله زد چندان

از آتش حسرت بین بریان جگر دجله

 

خود آب شنیدستی کاتش کندش بریان

بر دجله‌گری نونو وز دیده زکاتش ده

 

گرچه لب دریا هست از دجله زکات استان

گر دجله درآموزد باد لب و سوز دل

 

نیمی شود افسرده، نیمی شود آتش‌دان

تا سلسله‌ی ایوان بگسست مدائن را

 

در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان

گه‌گه به زبان اشک آواز ده ایوان را

 

تا بو که به گوش دل پاسخ شنوی ز ایوان

دندانه‌ی هر قصری پندی دهدت نو نو

 

پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون

 

گامی دو سه بر مانه و اشکی دو سه هم بفشان

از نوحه‌ی جغد الحق مائیم به درد سر

 

از دیده گلابی کن، درد سر ما بنشان

آری چه عجب داری کاندر چمن گیتی

 

جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان

ما بارگه دادیم، این رفت ستم بر ما

 

بر قصر ستم‌کاران تا خود چه رسد خذلان

گوئی که نگون کرده است ایوان فلک‌وش را

 

حکم فلک گردان یا حکم فلک گردان

بر دیده‌ی من خندی کاینجا ز چه می‌گرید

 

گریند بر آن دیده کاینجا نشود گریان

نی زال مدائن کم از پیرزن کوفه

 

نه حجره‌ی تنگ این کمتر ز تنور آن

دانی چه مدائن را با کوفه برابر نه

 

از سینه تنوری کن وز دیده طلب طوفان

این است همان ایوان کز نقش رخ مردم

 

خاک در او بودی دیوار نگارستان

این است همان درگه کورا ز شهان بودی

 

دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان

این است همان صفه کز هیبت ار بردی

 

بر شیر فلک حمله، شیر تن شاد روان

پندار همان عهد است از دیده‌ی فکرت بین

 

در سلسله‌ی درگه، در کوکبه‌ی میدان

از اسب پیاده شو، بر نطع زمین رخ نه

 

زیر پی پیلش بین شه مات شده نعمان

نی نی که چو نعمان بین پیل افکن شاهان را

 

پیلان شب و روزش گشته به پی دوران

ای بس پشه پیل افکن کافکند به شه پیلی

 

شطرنجی تقدیرش در ماتگه حرمان

مست است زمین زیرا خورده است بجای می

 

در کاس سر هرمز خون دل نوشروان

بس پند که بود آنگه بر تاج سرش پیدا

 

صد پنو نوست اکنون در مغز سرش پنهان

کسری و ترنج زر، پرویز و به زرین

 

بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان

پرویز به هر بزمی زرین تره گستردی

 

کردی ز بساط زر زرین تره را بستان

پرویز کنون گم شد، زان گمشده کمتر گو

 

زرین تره کو برخوان؟ روکم ترکوا برخوان

گفتی که کجار رفتند آن تاجوران اینک

 

ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان

بس دیر همی زاید آبستن خاک آری

 

دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان

خون دل شیرین است آن می که دهد رزبن

 

ز آب و گل پرویز است آن خم که نهد دهقان

چندین تن جباران کاین خاک فرو خورده است

 

این گرسنه چشم آخر هم سیر نشد ز ایشان

از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد

 

این زال سپید ابرو وین مام سیه پستان

خاقانی ازین درگه دریوزه‌ی عبرت کن

 

تا از در تو زین پس دریوزه کند خاقان

امروز گر از سلطان رندی طلبد توشه

 

فردا ز در رندی توشه طلبد سلطان

گر زاده ره مکه تحقه است به هر شهری

 

تو زاد مدائن بر سبحه ز گل سلمان

این بحر بصیرت بین بی‌شربت ازو مگذر

 

کز شط چنین بحری لب تشنه شدن نتوان

اخوان که ز راه آیند آرند ره‌آوردی

 

این قطعه ره‌آورد است از بهر دل اخوان

بنگر که در این قطعه چه سحر همی راند

 

مهتوک مسیحا دل، دیوانه‌ی عاقل جان

نوشته شده توسط ناشناس در 12:51 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهاردهم آذر 1389

در وصف خاک مقدسی که از بالین حضرت ختمی مرتبت آورده بود

  • آورده بود

     

     

    صبح وارم کفتابی در نهان آورده‌ام

     

    آفتابم کز دم عیسی نشان آورده‌ام

    عیسیم از بیت معمور آمده وز خوان خلد

     

    خورده قوت وزله اخوان را ز خوان آورده‌ام

    هین صلای خشک ای پیران تر دامن که من

     

    هر دو قرص گرم و سرد آسمان آورده‌ام

    طفل زی مکتب برد نان من ز مکتب آمده

     

    بهر پیران ز افتاب و مه دو نان آورده‌ام

    گر چه عیسی‌وار ازینجا بار سوزن برده‌ام

     

    گنج قارون بین کز آنجا سو زیان آورده‌ام

    رفته زینسو لاشه‌ای در زیر و ز آنس بین کنون

     

    کابلق گیتی جنیبت زیر ران آورده‌ام

    از نظاره موی را جانی که هر مویی مرا

     

    طوطی گویاست کز هندوستان آورده‌ام

    من نه پیل آورده‌ام بس‌بس نظاره کز سفر

     

    پیل بالا طوطی شکرفشان آورده‌ام

    در گشاده دیده‌ام خرگاه ترکان فلک

     

    ماه را بسته میان خرگان سان آورده‌ام

    از سفر می‌آیم و در راه صید افکنده‌ام

     

    اینت صیدی چرب پهلو کارمغان آورده‌ام

    گر سواران خنگ توسن در کمند افکنده‌اند

     

    من کمند افکنده و شیر ژیان آورده‌ام

    چشم بد دور از من و راهم که راه آورد عشق

     

    رهروان را سرمه‌ی چشم روان آورده‌ام

    بس که در بحر طلب چون صبح شست افکنده‌ام

     

    تا در آن شست سبک صید گران آورده‌ام

    نقد شش روز از خزانه‌ی هفت گردون برده‌ام

     

    گرچه در نقب افکنی چل شب کران آورده‌ام

    خاک پای خاک بیزان بوده‌ام تا گنج زر

     

    کرده‌ام سود ار بهین عمری زیان آورده‌ام

    خاک بیزی کن که من هم خاک بیزی کرده‌ام

     

    تا ز خاک این مایه گنج شایگان آورده‌ام

    دیده‌ام عشاق ریزان اشک داود از طرب

     

    آن همه چون سبحه در یک ریسمان آورده‌ام

    اشک من در رقص و دل در حال و ناله در سماع

     

    من دریده خرقه‌ی صبر و فغان آورده‌ام

    زردی زر شادی دلهاست من دلشاد از آنک

     

    سکه‌ی رخ را زر شادی‌رسان آورده‌ام

    شمع زرد است از نهیب سر منم هم زرد لیک

     

    زرد روئی نز نهیب سر نشان آورده‌ام

    بل کز آن زردم که ترسم سر نبرندم چو شمع

     

    کاین سر از بهر بریدن در میان آورده‌ام

    هان رفیقا نشره آبی یا زگالابی بساز

     

    کز دل و چهره زگال و زعفران آورده‌ام

    شو نمک بر آتش افکن کز سر خوان بهشت

     

    خوش نمک در طبع و شکر در زبان آورده‌ام

    وز پی دندان سپیدی همرهان از تف آه

     

    دل چو عود سوخته دندان کنان آورده‌ام

    گرچه شب‌ها از سموم آه تب‌ها برده‌ام

     

    از نسیم وصل مهر تب نشان آورده‌ام

    زان چهان می‌آیم از رنجی که دیدم زین جهان

     

    لیک طغرای نجات آن جهان آورده‌ام

    دیده‌ام سرچشمه‌ی خضر و کبوتروار آب

     

    خورده پس جرعه ریزی در دهان آورده‌ام

    چون کبوتر رفته بالا و آمده بر پای خویش

     

    بسته زر تحفه و خط امان آورده‌ام

    من کبوتر قیمتم بر پای دارم سرب‌ها

     

    آن‌قدر زری که سوی آشیان آورده‌ام

    زیوری آورده‌ام بهر عروسان بصر

     

    گوئی از شعری شعار فرقدان آورده‌ام

    لعبتان دیده را کایشان دو طفل هندواند

     

    هم مشاطه هم حلی هم دایگان آورده‌ام

    پیر عشق آنجا به عرسی پاره می‌کرد آسمان

     

    من نصیبه شانه دانی بی‌گمان آورده‌ام

    این فراویزی و آن باز افکنی خواهد ز من

     

    من زجیب آسمان یک شانه‌دان آورده‌ام

    دیده‌ام خلوت سرای دوست در مهمان‌سراش

     

    تن طفیل و شاهد دل میهمان آورده‌ام

    میزبان در حجره‌ی خاص و برون افکنده خوان

     

    من دل و جان پیش خوان میزبان آورده‌ام

    دل ملک طبع است قوت او ز بویی داده‌ام

     

    جان پری‌وار است خوردش استخوان آورده‌ام

    نقل خاص آورده‌ام زانجا و یاران بی‌خبر

     

    کاین چه میوه است از کدامین بوستان آورده‌ام

    تا خط بغداد ساغر دوستکانی خورده‌ام

     

    دوستان را جله‌ای در جرعه‌دان آورده‌ام

    دشمنان را نیز هم بی‌بهره نگذارم چو خاک

     

    گرچه جرعه‌ی خاص بهر دوستان آورده‌ام

    دوست خفته در شبستان است و دولت پاسبان

     

    من به چشم و سر سجود پاسبان آورده‌ام

    پاسبان گفتا چه داری نورها گفتم شما

     

    کان زر دارید و من جان نورهان آورده‌ام

    شیر مردان از شبستان گر نشان آورده‌اند

     

    من سگ کهفم نشان از آستان آورده‌ام

    بر در او چون درش حلقه بگوشی رفته‌ام

     

    تا پی تشریف سر تاج کیان آورده‌ام

    از نسیم یار گندم‌گون یکی جو سنگ مشک

     

    با دل سوزان و چشم سیل‌ران آورده‌ام

    آب و آتش دشمن مشکند و من بر مشک دوست

     

    آب و آتش را رقیبی مهربان آورده‌ام

    جز به بیاع جهان ندهم کزان جو سنگ مشک

     

    صد شتربار تبت از بیع جان آورده‌ام

    دل به خدمت ساده چون گور غریبان برده‌ام

     

    همچو موسی‌زنده در تابوت از آن، آورده‌ام

    رفته لرزان همچو خورشید فروزان آمده

     

    شب زریری برده و روز ارغوان آورده‌ام

    هشت باغ خلد را دربسته بینی بر خسان

     

    کان کلید هشت در در بادبان آورده‌ام

    بس طربناکم ندانید این طربناکی ز چیست

     

    کز سعود چرخ بخت کامران آورده‌ام

    گوئی اندر جوی دل آبی ز کوثر رانده‌ام

     

    یا به باغ جان نهالی از جنان آورده‌ام

    یا مگر اسفندیارم کان عروسان را همه

     

    از دژ روئین به سعی هفت‌خوان آورده‌ام

    با شما گویم نیارم گفت با بیگانگان

     

    کاین نهان گنج از کدامین دودمان آورده‌ام

    آشکارا برگرفتن گنج فرخ فال نیست

     

    من به فرخ فال گنجی در نهان آورده‌ام

    از چنین گوهر زکاتی داد نتوان بهر آنک

     

    تاج ترکستان به باج ترکمان آورده‌ام

    داده‌ام صد جان بهای گوهری در من یزید

     

    ور دو عالم داده‌ام هم رایگان آورده‌ام

    کیست خاقانی که گویم خون بهای جان اوست

     

    چون بهای جان صد خاقان و خان آورده‌ام

    این همه می‌گویمت کورده‌ام باری بپرس

     

    تا چه گنج است و چه گوهر وز چه کان آورده‌ام

    بازپرسی شرط باشد تا بگویم کاین فتوح

     

    در فلان مدت ز درگاه فلان آورده‌ام

    تو نپرسی من بگویم نز کسی دزدیده‌ام

     

    کز در شاهنشهی گنج روان آورده‌ام

    یعنی امسال از سر بالین پاک مصطفی

     

    خاک مشک آلود بهر حرز جان آورده‌ام

    وقف بازوی من است این حرز و نفروشم به کس

     

    گرچه ز اول نام دادن بر زبان آورده‌ام

    خاک بالین رسول الله همه حرز شفاست

     

    حرز شافی بهر جان ناتوان آورده‌ام

    گوهر دریای کاف و نون محمد کز ثناش

     

    گوهر اندر کلک و دریا در بنان آورده‌ام

    چون زبان ملک سخن دارد من از صدر رسول

     

    در سر دستار منشور زبان آورده‌ام

    بلکه در مدح رسول الله به توقیع رضاش

     

    بر جهان منشور ملک جاودان آورده‌ام

    مصطفی گوید که سحر است از بیان من ساحرم

     

    کاندر اعجاز سخن سحر بیان آورده‌ام

    ساحری را گر قواره بهر سحر آید به کار

     

    من ز جیب مه قواره‌ی پرنیان آورده‌ام

    یک خدنگ از ترکش آن، شحنه‌ی دریای عشق

     

    نزد عقل از بیم چرخ جانستان آورده‌ام

    حاسدانم چون هدف بین کاغذین جامه که من

     

    تیر شحنه از پی امن شبان آورده‌ام

    بخت من شب‌رنگ بوده نقره خنگش کرده‌ام

     

    پس به نام شاه شرعش داغ‌ران آورده‌ام

    عقل را در بندگیش افسر خدائی داده‌ام

     

    ایتکینی برده و الب ارسلان آودره‌ام

    جان زنگ آلوده در صدرش به صیقل داده‌ام

     

    زان‌چنان ریم آهنی تیغ یمان آورده‌ام

    گرچه همچون زال زرپیری به طفلی دیده‌ام

     

    چون جهان پیرانه سر طبع جوان آورده‌ام

    گرچه نیسانم خزان آرد من اندر ذهن و طبع

     

    آتش نیسان نه بل کاب خزان آورده‌ام

    من سپهرم کز بهار باغ شب گم کرده‌ام

     

    روز نور آیین ترنج مهرگان آورده‌ام

    پادشاه نظم و نثرم در خراسان و عراق

     

    کاهل دانش را ز هر لفظ امتحان آورده‌ام

    منصفان استاد دانندم که از معنی و لفظ

     

    شیوه‌ی تازه نه رسم باستان آورده‌ام

    ز امتحان طبع مریم زاد بر چرخ دوم

     

    تیر عیسی نطق را در خر کمان آورده‌ام

    تا غز بخل آمده گر نشابور کردم

     

    من به شهرستان عزلت خان و مان آورده‌ام

    تا نشسته بر ره دانش رصد داران جهل

     

    در بیابان خموشی کاروان آورده‌ام

    گرچه در غربت ز بی‌آبان شکسته خاطرم

     

    ز آتش خاطر به آبان ضمیران آورده‌ام

    سنگ آتش چون شکستی، تیز گردد لاجرم

     

    از شکستن تیزی خاطر عیان آورده‌ام

    خانه دار فضل و روی خاندانی بوده‌ام

     

    پشت در غربت کنون بر خاندان آورده‌ام

    تا به هر شهری بنگزاید مرا هیچ آب و خاک

     

    خاک شروان بلکه آب خیروان آورده‌ام

    از همه شروان به وجه آرزو دل را به یاد

     

    حضرت خاقان اکبر اخستان آورده‌ام

    هر چه دارم خشک و تر از همت و انعام اوست

     

    کاین گلاب و گل همه زان گلستان آورده‌ام

    او سلیمان است و من موری به یادش زنده‌ام

     

    زنده ماناد او کز او این داستان آورده‌ام

نوشته شده توسط ناشناس در 12:47 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم آذر 1389

نمونه سوالات پیام نور

صورتی که از این نمونه سوالات استفاده می کنید برای سلامتی یگانه منجی عالم بشریت نیز دعا کنید
به سادگی ذکر یک صلوات
نوشته شده توسط ناشناس در 10:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم آذر 1389

ر

اخبار پيام نور ونمونه سوالات
نوشته شده توسط ناشناس در 10:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم آذر 1389

خدايا
 
    Rangarang Group

بارالها

برای همسایه ای که نان مرا ربود نان، 

برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی، 

برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش 

و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق  

میطلبم. 

نوشته شده توسط ناشناس در 13:45 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر